۱۳۸۸ اسفند ۲۱, جمعه

در کافی شاپ


مکان : کافی شاپ سها ؛ برج بیژن , میدان محسنی
زمان : 5شنبه , ساعت 5 عصر

از بین بچه ها فقط من و سمان اون قدر علاف هستیم که سر از میون علاف های کافی شاپ در بیاریم ! کافی شاپ کوچیکیه البته یه جورایی دو طبقه است. تنها عناصر انوث حاضر ما هستیم که البته ظاهرا! تنها تفاوت ما و عناصر ذکور درهمان کروموزوم های ایکس و ایگرگ معروف می باشد والا ظاهرمان که چندان تفاوتی ندارد.
بگذریم ! از پله های تنگ و باریک بالا می ریم و گوشه ی  طبقه ی دوم دور میز کوچیک 2نفره ای می شینیم. چهارنفر دیگه جز ما میزهای دیگه رو اشغال کردند. یکی گوشه ی انتهایی سرش رو کرده توی لب تابش و تو عالم خودشه . سه تای دیگه هم دور یه میز نشستن و پشت هم یکی ازبدبو ترین سیگارهای عالم رو دود می کنن. و این دقیقا همون چیزیه که دلم می خواست! یه گروه دودکش !
کافه چی محترم آهنگ " Life for Rent" رو گذاشته و کافه هم به سیک تقریبا همه ی کافه های ایرانی که نورپردازیشون مثل بارهای تاریک و خفه است , به زور چندتا لامپ کوچیک بالای میزها روشنه . لامپ هایی که می تونی تکونشون بدی و توی رقص رفت و برگشتی نورشون از طرفت کلی اعتراف بگیری!
یه نگا به منو می اندازیم و برای ما دوتا که قهوه بخور نیستیم انتخاب چندانی نمی مونه جز بستنی و من هم که آدم تکرار و عادتم باز هم با همون شاتوت بستنی همیشگی سر می کنم و طبق همیشه آخراش به غلط کردن می افتم!
و دو ساعت بعدی تا موقعی که دود و بوی وحشتناک سیگار آقایون محترمانه فراریمون نده کاری نداریم جز مزخرف گفتن , تحمل دود , رایت سیزن یک سریال " تئوری بیگ بنگ " !! , کمی تا قسمتی گوش ایستادن و ... کار دیگری نداشتیم!
بعد هم که کمی پاساژگردی و پیاده روی و ...
و خلاصه تمام این چندساعت به تمام آن کارهایی گذشت که ما معمولا انجام نمی دهیم
و اصلا همه ی کیف ماجرا به همین بود والا ...

۶ نظر:

ناشناس گفت...

ببخشيد مي خواستم بدونم شما چرا از اين مقوله كافي شاپ بيرون نمي يايد .لطفا" سعي كنيد با نوشتنتون ديگران رو هم مستفيذ كنيد.بعدشم نظراتي كه با شما رد و بدل ميشه جز كلمات بي معني چيز ديگه اي نيست.

مسلم گفت...

با سلام
وبلاگ قشنگی داری!
به من هم سر بزن! :دی

حضورناپدید گفت...

پس خونه تون کامپیوتر دارین !
اون کافه رو به نظرم دوماه پیش رفتم یه بار
خوب نیست

Maanta گفت...

به ناشناس! :
ببين به خودم هر چي ميخاي بگي بگوها ولي به بروبچ كه كامنت مي ذارن نه!
رفقاي ما ، ناموس مان!!!

به مسافر:
حالا كي لوسه؟ من؟!!

به ناپديد:
آره اصلا جالب نبود. خيلي بي مزه بود.

مسلم گفت...

نه دور از جون شما !! :دی

عکس این ناشناس و داری مائانتا ؟

Maanta گفت...

به مسافر :
حالا تو كوتاه بيا ، صلوات بفرست!