۱۳۸۹ دی ۱۵, چهارشنبه

بالاخره...

حدود ساعت یک - یک و نیم  نیمه شب بود. سرم را کرده بودم توی پلان ها و داشتم به سبک ماست مالیزاسیون راندو می کردم تا بتوانم زودتر بروم و بخوابم. " مهی" پرسپکتیو آژانس را برایم اسکیس زده بود. کلی جلو افتاده بودم. مانده بود پلان و چهارنما که آن هم رو به اتمام بود.
صدای ضعیف روی شیشه ی پاسیو اول آن قدر دور بود که نفهمیدم بیرون چه خبر ایت. اما ریتم مداوم صدای قطره ها, بالاخره دوزاری کج و کوله ی من را هم انداخت و فهمیدم که بالاخره آن همه التماس یک جایی آن بالاها شنیده شده و آسمان بالاخره دلش به رحم آمده. بی خیال کار و این ها , پریدم پتو را پیچیدم دورم و زدم بیرون. توی حیاط ایستادم و ...
بعد از چند ماه انتظار , ایستاده بودم آن جا , وسط حیاط در سکوت کل ساختمان و کوچه و محله و نفس عمیق می کشیدم و ....

و مگر آدم چه می خواهد از زندگی جز همین چیزهای کوچک؟

۵ نظر:

سامانتا گفت...

در آن ساعات ما در خواب ناز به سر مي برديم جاي شما خالي و از ديدن اولين و احتمالا آخرين برف زمستاني محروم گشتيم.

Maanta گفت...

هر چه باشد شما یک روز هیجان انگیز پر از آتش و دود را از سر گذرانده بودید!

Maanta گفت...

بعدشم به جای احتمالا آخرین برف بگو ان شاءالله شروع برفای امسال

امیر گفت...

خوش به حالتون، ما که هنوز هیچی ندیدیم جز یه سرمای استخوان شکن خشک و خالی :(

Maanta گفت...

به امیر:
ایشالا هممون یه برف درست حسابی می بینیم .