۱۳۹۶ مهر ۲۶, چهارشنبه

خود درگیری های یک مغز ساده دل یا من به شخصه با پاک کردن صورت مسئله مشکلی ندارم (گاهی)

می گوید تو خودت را گول می زنی. باورش نمی شود این پذیرش را.
می گویم اصلا حرف تو درست. خودم را گول می زنم. مگر اشکالی دارد. چیزی که حل نمی شود را چرا نباید صورت مسئله اش را پاک کرد؟ اصلا تو هم خودت را گول بزن. مهم این است که اخرش من در آرامشم. مگر همه ما دنبال آرامش نیستیم.
14 سالم بود که گفتم برای چیزی که اتفاق افتادن یا نیفتادنش  دست من نیست تلاشی نخواهم کرد. هنوز هم همین را می گویم. انقدر چالش در زندگی هست و انقدر وقت تنگ است که بخواهی سر هر کدام این همه وقت بگذاری آخر سر می بینی وقت تمام شد و تو فقط چند چالش از زندگی ات را زندگی کرده ای. مثل کنکور می ماند . تمام سوال هارا تا ته یکبار برو و ساده تر هارا حل کن. بعد برگرد و شک دارها و وقت گیرها را حل کن. اما بدان که بعضی سوال هارا باید کلا بی خیال شوی. ارزش وقتش را ندارند. اگر نرسیدی تمامشان را حل کنی این طوری لااقل آن ها را که می توانسته ای حل کرده ای.
یکی از زبان دکتر چمران می گفت که عادت نداشت مانع ها را هل بدهد و از سر راه بردارد. مانع ها را دور می زد. از رویشان می پرید. با این نظرش موافقم. وقت تنگ است و باید دوید.
فقط این جا یک مرز باریک هم وجود دارد مثل همه ی چیزهای دیگر که علاوه بر خود مسئله همیشه مرز باریک تشخیصی هم هست. این که آیا مانع واقعا واقعا حل شدنی نیست؟ واقعا واقعا دست تو نیست؟ این جا جای سخت کار است. ولی خیلی خودت را درگیر نکن. انقدر وقت بگذار که خیالت جلوی وجدانت راحت باشد. اگر شد که عالی، اگر هم نشد کمی وقت بده. گاهی راه حل اصلا همان زمان است. اگر باز هم حل نشد وقتش رسیده بروی سر چالش بعدی. بگذار این مسئله برای خودش بماند و خودش فکری به حال خودش بکند.
خلاصه این که گاهی مغزت را گول بزن. مغز خیلی ساده است. انقدر ساده که یک آدامس می جوی باورش می شود که قرار است غذا گیرش بیاید و معده بیچاره را مجبور می کند اسید ترشح کند. پس اگر مشکلی پیش آمد یکی از راه ها این است که روال عادی زندگیت را پیش بگیری. این طوری مغز ساده دلت فکر می کند همه چیز عادی است آن وقت الکی زنگ های خطر را به صدا در نمی آورد که کل سیستم ایمنی، روانی و جسمی را به کار بیندازد و خودش بشود یک مشکل جدید.


پ.ن.: البته این ها بیش تر مکالمات ذهنی است و مجموعه ای از مکالمات در زمان های مختلف. 

۱۳۹۶ مهر ۴, سه‌شنبه

با من حرف نزن

- زمانه ی بدی است نازنین

-بزرگ شدن درد داره
نمی دونم درد بزرگ شدنه یا خرد شدن

-مثل بید بر سر ایمان خویش می لرزم

-می ترسم زمانی برسی که از من چیزی نمانده باشد.

-برحمتک یا ارحم راحمین

یه زمانی نوشت

در حالی که داشتم نگاهش می کردم و به نظرم خیلی ابله می اومد خوابم برد. در حالی که تنها خوابیده بودم، به هیچ کس نگاه نمی کردم و هیچ کس به نظرم ابله نمی اومد.



پ.ن.: این مطلب رو توی درفت هام پیدا کردم. هر چی فکر می کنم یادم نمی آد چرا نوشتمش. تاریخ ثبت درفت هم کمکی نمی کنه.

۱۳۹۶ شهریور ۲۶, یکشنبه

نمی نویسم. کلمه ها باید خودشان را بنویسند این بار

نمی خواهم چیزی بنویسم. می خواهم فقط بنشینم و زل بزنم به صفحه ی سفید و فکر کنم. فقط و فقط فکر کنم. گاهی یک صفحه ی منتظر برای نوشته شدن می تواند کلمه ها را هل بدهد توی ذهن و تمام تصاویر گنگ و شکل نگرفته ی آن پشت ها را با صفت ها و اسم ها و فعل ها و حرف های ربطش جلوتر بیاورد و واضح جلوی چشم هایت بگیرد.
می خواهم فقط به صفحه ی سفید زل بزنم  و همه چیز را توی خلاء ذهنم بنویسم.

۱۳۹۶ شهریور ۵, یکشنبه

خون دل

نمی دونم چرا خدا انقد با مادرم بی رحمه. حتی یکی از دعاهاش رو هم برآورده نکرده. خیر و رحمت زیادی بهش داده ولی هیچ کدوم از دعاهاش برآورده نمی شه. دلم می خواست بهم می گفت چرا خیرش رو توی برآورده شدن لااقل چندتا از دعاهاش نمی گذاره که این طور خون به جگرش و اشک به چشم هاش نباشه. گناه داره به خدا. دلداری های من هم فایده ای نداره. جهان بینی و سبک زندگی من با مادر جان فرق داره. حرف های من برای آروم کردن دل خودم کارسازه، برای مامان فایده که نداره هیچ نمک می شه روی زخم هاش.
اصلا نمی دونم چکار کنم. این بار نمی رم با حرف هام دلداریش بدم. دعواش هم نمی کنم و چرا توی خواسته های دلش نمیارم. می گذارم دل سیر گریه اش رو بکنه.
ولی دلگیرم از دست صاحب همین لحظه های دم غروب که دلش برای مامان دل کوچیک من نمی سوزه و یه کم خوشی نمی پاشه توی زندگیش تا آرامش بشینه توی قلبش.
کاش می شد امتحان های سخت رو این دفعه بی خیال می شد و یه امتحان آسون می گرفت از مامان یا اصلا امتحان نگرفته قبولش می کرد.  یه بار که صدبار نمی شه، می شه؟
به قدر همه ی حکمت هایی که نمی دانیم شکر .

۱۳۹۶ مرداد ۲۸, شنبه

استخوان هایی که می شکنند...

سیستم بیمار از نیروهای تازه نفس و آرمانگرا تغذیه می کند.جوانان تازه نفس امیدوار به دنیایی بهتر را که در سر رویای بهبود می بینند با وعده و وعید می بلعد و در میان چرخ دنده های بروکراسی و خستگی نیروهای از نفس افتاده ی سابقا آرمانگرا و گرداب های بی برنامگی و بی انگیزگی استخوان های امید و آرزو و انگیزه اش را خرد می کند و سرمست از نیرویی بدشکل و بی انگیزه و از ریخت افتاده ای که در خندق بلای خود فرو برده قهقه ی مستی سر می دهد و آرام و پیوسته به مدد بدنه ی متشکل از تمام آدم های خسته ی بی انگیزه اش که خودشان از تمام آن آرزوها دست کشیده اند و صدای شکستن استخوان های رویای دنیای بهترشان در گوششان پیچیده و خود به برده ای برای سیستم بیمار تشنه ی جوانان تازه نفس و آرمانگرا تبدیل شده اند، به جلو می راند و رد لزج و متعفنی از خود بر جا می گذارد.
پ.ن.: استخوان هایم را بیمارستان دارد می شکند و من مقاومت می کنم. تسلیم که جزو گزینه های روی میز نیست، می ماند فرار اگر درد شکستن از حد تحمل فراتر بود.