۱۳۹۱ اسفند ۵, شنبه

I'm not fun anymore

امروز از اون روزاست که اصلا حال ندارم. اصلا حسش نیست. منتها می دونید مشکل چیه ؟ اینه که دیروز هم از همین روزها بود. پریروز هم. و ....

۱۳۹۱ اسفند ۲, چهارشنبه

داستان هایی که زندگی می کنیم...

بعضی داستان ها یا به قول معروف " حکایات" هستن که واقعا تو زندگی با چشم می شه دیدشون. یعنی انقدر ملموس و واقعی هستن که به معنای واقعی کلمه به در بخور و روم به دیوار " آموزنده" هستن!

یه چندتا از این داستان ها هست که برای من یکی خیلی تو زندگی بدرد می خوره. دوست دارم این جا بنویسم تا یه روزگاری واسه نوه هام تعریفشون کنم! ( نه اینکه اونموقع آلزایمر دارم. می نویسمشون تا یادم نره. البته اگه بالکل یادم نره داستان بگم براشون یا اصلا نوه هامو بشناسم!!!)


یه روز خیلی وقت پیشا ، یه بازرگانی توی بیابون داشته با اسبش می رفته یه جایی. بعد یه نفر رو می بینه که روی شن ها از شدت گرما و تشنگی از هوش رفته. از اسبش پیاده می شه تا به مرد درمانده کمک کنه که یکهو مرده شمشیر می کشه و با زور و تهدید اسب و همه ی دارایی بازرگان قصه رو می گیره.
وقتی میاد که بره جوانمرد می گه یه خواهشی ازت دارم. این ماجرا رو برای هیچ کس تعریف نکن. چون اونوقت دیگه هیچ جوانمردی به هیچ در راه مانده ای کمک نمی کنه.
 

همین

۱۳۹۱ آذر ۲۹, چهارشنبه

یادت هست؟

یادت هست
" زمین گرد است و هر چه دورتر بروی نزدیک تر می شوی " را
یادت هست که این را برای تو نوشتم و تو هر چه دلت خواست دور تر شدی
و من فهمیدم که گالیله دروغ می گفت
که زمین صاف صاف بود
هست...

۱۳۹۱ آذر ۲۷, دوشنبه

الان

الان , درست همین الان دلم می خواست به جای این که اینجا نشسته بودم و اینو تایپ می کردم یه جایی بودم .... و داشتم اولین کتابم رو تایپ می کردم با یه ماگ چایی کنارم نشسته روی یه کاناپه ی مغز پسته ای رو به آتیش شومینه با بوی چوب صنوبر دیوارا و نرمی کوسن توی کمرم و همه ی اینا و هیچکدوم اونا!

۱۳۹۱ آذر ۲۶, یکشنبه

یا علی

اصلا به این کاری ندارم که عمرنات که پنج شنبه دنیا تموم بشه و از این حرفا. فقط نشسته ام و فکر می کنم گیریم که دنیا تموم بشه و کات, یعنی من قراره این شکلی بمیرم؟ یه هفته است دارم لیست می کنم کارایی رو که باید قبل مرگم بکنم و می خوام که حتما همشون رو انجام بدم. 
یا علی...

باز هم؟

یک لحظه ایمان بیاور که دنیا چند روز دیگر تمام می شود , باز هم نمی خواهی چیزی بگویی؟ 
باز هم چشمم را به راه حرف دلت خواهی گذاشت؟

۱۳۹۱ آبان ۲۳, سه‌شنبه

مرگ

هوا که محشره. من هم که سرحالم . اینجا هم که بعد از N سال تونستم بیام. همکارجان هم که رفته چایی بیاره. بچه ها هم که بعد از کلی وقت به باز بودن پنجره اعتراضی ندارن. دیشب باشگاهم رو هم که رفتم امروز هم که می رم ایشالا. افزایش حقوق هم که داشتیم . سرویسه تا سیدخندانمون هم که راه افتاده , کارها که خوب پیش می ره , بارون که داره میاد , همه هم خوشحالن
من فقط موندم پس من چه مرگمه!