۱۳۹۱ اسفند ۲, چهارشنبه

داستان هایی که زندگی می کنیم...

بعضی داستان ها یا به قول معروف " حکایات" هستن که واقعا تو زندگی با چشم می شه دیدشون. یعنی انقدر ملموس و واقعی هستن که به معنای واقعی کلمه به در بخور و روم به دیوار " آموزنده" هستن!

یه چندتا از این داستان ها هست که برای من یکی خیلی تو زندگی بدرد می خوره. دوست دارم این جا بنویسم تا یه روزگاری واسه نوه هام تعریفشون کنم! ( نه اینکه اونموقع آلزایمر دارم. می نویسمشون تا یادم نره. البته اگه بالکل یادم نره داستان بگم براشون یا اصلا نوه هامو بشناسم!!!)


یه روز خیلی وقت پیشا ، یه بازرگانی توی بیابون داشته با اسبش می رفته یه جایی. بعد یه نفر رو می بینه که روی شن ها از شدت گرما و تشنگی از هوش رفته. از اسبش پیاده می شه تا به مرد درمانده کمک کنه که یکهو مرده شمشیر می کشه و با زور و تهدید اسب و همه ی دارایی بازرگان قصه رو می گیره.
وقتی میاد که بره جوانمرد می گه یه خواهشی ازت دارم. این ماجرا رو برای هیچ کس تعریف نکن. چون اونوقت دیگه هیچ جوانمردی به هیچ در راه مانده ای کمک نمی کنه.
 

همین

هیچ نظری موجود نیست: