۱۳۹۱ فروردین ۲۱, دوشنبه

تلفیق بی ربط

با سمان بالاخره دل رو زدیم به دریا و دلستر با طعم قهوه رو هم امتحان کردیم. من که کلا با قهوه مشکل دارم و به نظرم چیز مزخرفی اومد. اما سمان که قهوه دوسته هم چندان راضی ببه نظر نمی اومد.
به هر حال قضیه همون چیزاییه که نبودنشون بهتر از بودنشونه. هر چند بودنشون هم اهمیتی نداره.

۱۳۹۰ اسفند ۱۸, پنجشنبه

ویوا پنجشنبه های افقی

این سومین پنج شنبه ای بود که تعطیل بودیم . سه پنجشنبه از روزی که دسته جمعی تو شرکت هورا کشیدیم که بالاخره یه روز هست که می تونیم تهران رو تو نور روز ببینیم و کارهای اداری عقب افتاده مون رو انجام بدهیم  می گذره و هنوز من پنجشنبه های تهران رو توی نور روز ندیدم و هنوز پام رو تو هیچ اداره یا بانکی نگذاشتم. 
هنوز پاسپورتم تمدید نشده ,هنوز پسورد عابربانکم که از روز اول یادم رفته رو از بانک نگرفتم, هنوز از دندونام عکس نگرفتم , هنوز دیدن بچه ی ثنا نرفتم , هنوز سررسید زی زی رو پست نکردم , هنوز کلاس فرانسه یا شنا نرفتم و هنوز هیچ کاری نکردم.
پنجشنبه هام شده لذت خوابیدن تا نه و ده و دیدن هر چی فیلم که دلم می خواد و موندن در حالت افقی تا جایی که ممکنه . 
پس تا اطلاع ثانوی زنده باد پنج شنبه های ساکن افقی تعطیل :)

۱۳۹۰ اسفند ۱۴, یکشنبه

رو اعصاب

خسته شدم بس که به تعریف آقایون از خودشون گوش دادم. یعنی آقایی هست که مدام در مدح و ثنای خودش و کارهای باحالی کرده و چیزایی که دوست داره و شخصیتی که داره داد سخن نده؟ بابا دیگه طاقت ندارم بس که آقایون از خودشون تعریف کردن و من هم مجبور شدم هی لبخند بزنم و از اون بدتر بعضی موقع ها تازه قیافه ی تحت تاثیر هم به خودم بگیرم.
بی نمک های لوس!!!



پ.ن.: دور از جون شما!!! :)

۱۳۹۰ اسفند ۶, شنبه

لیلی های دیروز , مجنون های امروز

دخترهای این سرزمین هنوز  لیلی اند. هنوز وقتی مجنون را می خواهند , ظرف را می شکنند , بله نمی گویند.
پسرهای این سرزمین اما انگار دیگر مجنون نیستند. ظرف شکسته را جدی می گیرند و می روند
و از آن بدتر 
ظرف را آن قدر عزیز می دارند که از ترس شکستنش , لیلی بینوا را چشم به راه می گذارند تا ظرف دلش بشکند و ...

۱۳۹۰ بهمن ۱۸, سه‌شنبه

نامردا

متنفرم از آدمایی که وقتی حال نداری زنگ می زنن و تو مجبوری قطعشون کنی. بعد وقتی حال داری و زنگ می زنی بهشون , جواب نمی دن!

پدر

گاهی از پدر متنفر می شوم که سرطان گرفت و شد سابقه ی خانوادگی ما و حالا هی باید بترسیم که نکند یک روزی ما هم ...
گاهی اوقات از خودم متنفر می شوم که از پدر متنفر می شوم که  سرطان گرفت و شد سابقه ی خانوادگی ما و حالا هی ....

عدس پلو به خونه اش نرسید!

یادم نیست کی بود , چند سالم بود یا چی. به گمانم دبیرستانی بودم شاید هم دوم یا سوم راهنمایی. رفته بودم برای طرح حذف فلج اطفال. قرار بود خونه به خونه بریم و تو حلق ! بچه ها دو قطره از این فلج اطفالا بریزیم. یادمه به زینب زنگ زدم که باهام بیاد , طبق معمول نیومد. کل عیشم رو خراب کرد. بچه ی خجالتی تنهایی که من اون موقع بودم ( هنوز هم هستم ورژنش فرق کرده!) از فکر بودن با یه مشت غریبه داشتم می مردم. طرح تموم شده بود و برای ناهار برگشته بودیم مسجد محل. هیچ وقت یادم نمی ره. مسجد ولیعصر بود ته اون خیابابونه تو شهید عراقی. طبقه دومش که مخصوص خانوما بود تاریک بود و L شکل. همه جمع شده بودن و ناهار رو که قشنگ یادمه عدس پلو بود می خوردن. من هم نشسته بودم دقیقا تو اون یکی یال L و تنهایی ناهار می خوردمو و خدا خدا می کردم بابا زودتر بیاد تا بریم خونه و ته دلم مطمئن بودم که بابا آخرین نفریه که اونجا رو ترک می کنه . بدترین عدس پلوی عمرم بود.
دیروز کارخونه رو افتتاح کردن بالاخره. صبح مراسم بود و ما از هفت توی کارخونه بودیم . بچه ها دیشب مونده بودن و همه ی محوطه رو پر از پرچم و پلاکارد کرده بودن. یک جعبه ی بزرک نمادین هم از دارومون درست کرده بودن و گذاشته بودن روی استند. یه ساتن نقره ای هم کشیده بودن روش. همه چیز آماده بود و حدود ساعت هشت رییس جمهور اومدو ....
اینا هیچ کدوم مهم نیست. من وایستاده بودن تو ورودی بخش اداری و داشتم فکر می کردم از اون ظهر و عدس پلو تا افتتاحیه ی امروز چه راه درازی رو اومدم. چه راه دراز و .........
حالا عدس پلوهامو دیگه تنها نمی خورم. می رم وسط جمع , روی صندلی وسط می شینم و بین هر قاشق پلویی که می خورم با یکی شوخی می کنم , سربه سر یکی می ذارم و .... ولی هنوز هم عدس پلوهام طعم مزخرفی می دن , طعمی که هر دقیقه اش دعا می کنم کاش بابا زودتر کارش تموم شه و بریم خونه.
راه درازی اومدم ولی هنوز به خونه نرسیدم.



لینک های مربوط:
http://khabarfarsi.com/ext/2019262
http://khabarfarsi.com/ext/2024743