
* اين روزها سرم بدجور شلوغ است . واحد جديدي راه اندازي شده و مسئوليتش افتاده گردن من! اين مستر ز. هم كه كوتاه نمياد. روزي N تا نامه و ايميل مي زنه. خفه كرده مارو!
* يه پرونده بود مال يه بنگاه كه تويش PVC و اينا انبار مي كرديم. قبل از سال به هزار زحمت حسابشون رو بستيم و خير سر مباركمان صفرش كرديم. حالا بعد چهار ماه باز سر و كله شون پيدا شده كه ما باز هم طلب داريم. باز اين صد من كاغذ ريخته رو ميزم. حالا مگه من يادم مياد چه طوري حساب اين ها رو رسيده بودم. اصلا مگه من حسابدارم . اصلا به من چه؟ والا!!
* يه دوره آموزشي نمي دونم چي چي گذاشتن دوبي. ما رو هم كردن مسئول اين دوره در تهران. حالا بايد هلك و هلك تو اين گرما بريم دوبي بشينيم سر كلاس! نكردن چند روز زودتر بگن لااقل!
* ما آخرش نفهميديم اين سم ما رو مهمون كرد يا نه؟!
* داريم يه آگهي تسليت مي زنيم براي مايكل جكسون كه بزنيم روي برد. همين امروز و فرداست برد طبقه اول رو جمع كنن بگن شما جنبه نداريد! بي جنبه ها!
*
* از آن جا كه دارم مهملات به هم مي بافم فعلا باي
