۱۳۹۰ اردیبهشت ۳۱, شنبه

یه روز فالوده ای نه چندان گرم

فالوده خورون امسال هم افتتاح شد. منتها این بار به جای متر کردن کوچه پس کوچه های میرداماد , ولیعصر رو از پارک ملت تا پل میرداماد متر کردیم!


ایستک ها بی مزه تر شدن یا اشکال از گیرنده است؟




و ایستکی که لب جدول خرد خاکشیر شد!

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۹, پنجشنبه

حسود هرگز نیاسود

راستشو بخواهید به حاج آقا حسودیم می شه . حاج آقا همسایه ی طبقه ی آخر ساختمون ماست. با حاج خانومش و آخرین دخترش که هنوز ازدواج نکرده و خونه است زندگی می کنه .
 البته چون حاج خانوم داره و یه دختر نیست که بهش حسودیم می شه.
عصرها که خسته و  له زیر آفتاب مزخرف این روزها خودمو کشون کشون می رسونم خونه , جلو در که می رسم , حاج آقا رو می بینم که پیپشو گذاشته  گوشه ی لبش , شلنگ آب رو گرفته دستش و زیر سایه ی درخت توت گندهه وایستاده و داره گلارو آب می ده.
اونجاست که آی بهش حسودیم می شه. آی حسودیم می شه.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۷, سه‌شنبه

نمایشگاه و این ها

پارسال همین روزها بود , گیرم کمی زودتر که نمایشگاه نفت و گاز بود و ما غرفه ای داشتیم و بچه ها بودند و "شلی" بود و مانتوهای صورتی فرم!

امسال این روزهاست و نمایشگاه "Iran Health" و دارو و تجهیزات پزشکی و ما که این بار این سمت غرفه ها بازدید کننده ایم و یونیفرم نداریم و تازه "شلی" هم نیست .

پارسال همین روزها گیرم کمی زودتر اصلا فکرش را نمی کردم که سال دیگر توی نمایشگاهی به جز نمایشگاه کتاب و مطبوعات اینا شرکت کنم چه برسد به " تجهیزات پزشکی"!!

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۵, یکشنبه

عکس خانوادگی 1

مادر روی کاناپه نشسته و " کد داوینچی" می خونه.
پدر توی حیاط خلوت با اسپری طلایی افتاده به جان گل خشک هایی که چند روز پیش مادرجان چیده و رنگشان می کند.
برادر جغله وسط هال ولو شده و مثلا خودش مشق می نویسد البته در حالی که " خانه ی هیولا" را  گذاشته توی دستگاه و تماشا می کند.
خواهر مثل همیشه از چند ساعتی که خانه است استفاده می کند و نشسته پای تلفن.
من هم که نشسته ام این جا پای شبکه و این خزعبلات را می نویسم.

نقش خودم توی این عکس خانوادگی را دوست ندارم. خیلی مرده است. هر کسی کاری می کند اما من نشسته ام این جا و دور از فضای انسانی , برای خودم می چرخم.
دلم می خواست توی پس زمینه ی عکس , پشت کانتر آشپزخانه ایستاده بودم و مثلا فلفل دلمه ای زرد خرد می کنم تا مثلا ماکارونی درست کنم.





پ.ن.:
از این عکس ها از این به بعد زیاد می گیرم.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۳, جمعه

فعلا هیچی

یه هفته که موسم (Mouse )  خراب بود. حالا هم که فیلترشکنم بازی در آورده. واسه همین هروقت که حس حرف زدن بود,اینجا بسته بود.حالا هم که باز شده من دیگه حرفم نمیاد.
زندگیه داریم!!
در نتیجه فعلا هیچی تا بعد ایشالا!

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۶, جمعه

خواستن یا نخواستن

دِ

مرا به او بخواهانید
شخصا مرا نمی‌خواهد


 

کتاب با سیب زمینی اضافه

از بس به هر کی گفتم بیا بریم نمایشگاه , کلی اه اه و پیف پیف کرد , به گمانم آخرش امسال خودم تنهایی برم سنگین تره. هر چند سم عزیز مثل هرسال پایه است اما وقت من خیلی ناجوره و هیچ رقمه باهاش جور نمی شه. کتاب های زیادی هم نمی خوام.
یه لیست چندتا دونه ای درست کردم که قصد دارم سرم رو بندازم پایین , نفس عمیق بکشم و بعد با سرعت جت برم تو انتشارات هایی که کتاب می خوام ,  و زود تا نفسم تموم نشده خودمو پرت کنم بیرون.

1- هیچ کس مثل تو مال این جا نیست . نوشته ی میراندا جولای
نشر چشمه
2- سلاخ خانه ی شماره بیست و پنج  نوشته ی کورت ونه گات  ترجمه علی اصغر بهرامی
3- خداحافظ گری کوپر نوشته ی رومن گاری ترجمه سروش حبیبی 
 انتشارات نیلوفر
4- ما چگونه ما شدیم نوشته ی صادق زیباکلام نشر روزنه
و چندتایی از کتاب های رضا امیرخانی

فعلا همین.
قبول دارم که نمایشگاه هر سال چرت تر می شه . اما کی نمایشگاه خوب بوده که حالا باشه.
و من هم مثل همه قبول دارم که نمایشگاه قبلی خیلی فضای باحال تری داشت. به خصوص که راهش دورتر بود و یه روز کامل وقت می گرفت و البته که دلم بیش تر از همه چیز برای اون سیب زمینی سرخ کرده های نمایشگاه تنگ شده. اصلا سیب زمینی های اونجا یه چیز دیگه بود .