۱۳۹۰ فروردین ۲۱, یکشنبه
۱۳۹۰ فروردین ۲۰, شنبه
۱۳۹۰ فروردین ۱۸, پنجشنبه
به قول سمان , خر!
آخی , باری از دوشم برداشته شد.
در نتیجه فعلا تا اطلاع ثانوی
بازهم
میریم که داشته باشیم...
در نتیجه فعلا تا اطلاع ثانوی
بازهم
میریم که داشته باشیم...
۱۳۹۰ فروردین ۱۷, چهارشنبه
تبصره
Yes,We must be very careful with those we inviting to our lives
...Because some will refuse to leave
می کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرش
ولی آهسته می گویم , خدایا بی اثر باشد...
چند وقت پیش داشتم برای یه بنده خدایی اظهار فضل می کردم که من به این اعتقاد رسیدم که بعضی مشکلات رو نمی شه حل کرد و آدم اونقدر عمر نمی کنه که این همه وقت بذاره برای حل یه مسئله .بنابراین ترجیح می دم بعضی مسائل رو دور بزنم ,از روشون بپرم و برم جلو ببینم چه خبره , قبل از این که خیلی دیر بشه.
خب الان فقط می خوام یه تبصره به این اعتقادم اضافه کنم. بعضی مسائل رو ,بعضی چیزها رو ,بعضی کس هارو , نمی شه نادیده گرفت , دورشون زد یا از روشون پرید. بعضی هاشون همون جا جلو راهت می مونن , هر طرف می ری , می یان جلوت و باز راهت رو سد می کنن. اونقدر هم قدشون بلند هست که نتونی از روشون بپری. این جور مسایل , چیزها و کس ها رو فقط و فقط یه راه داری.باید وایستی و حلشون کنی. هر چه قدر هم که وقت گرفتن. چاره ای نداری.....
آی کسی راه حلی به ذهنش نمی رسه؟من هر چه قدر هم عقب می رم باز هم نمی تونم از روش بپرم. لعنتی پررو اونجا وایستاده و صاف زل زده تو چشمام...
۱۳۹۰ فروردین ۱۶, سهشنبه
۱۳۹۰ فروردین ۱۵, دوشنبه
همین جوری
1- پریشب خواب شتر دیدم!! شترش حرف هم می زد. انقدر شتر آقا و با فهم و کمالاتی بود. خدایی خیلی راهوار!! بود.
دیشب هم خواب دایناسور دیدم. همشون حمله کرده بودن بهمون. تازه یکی از دایناسورها که یه روباه گنده بود!! ( خودم می دونم دایناسور روباه نداشتیم. خوابه دیگه چه توقعاتی دارینا!) پرید پای زوزوی بیچاره رو گاز گرفت. انقدر خوابش چرند و ترسناک بود که آخرش به این نتیجه رسیدم بیدار شم سنگین تره!! هرچند همش چند دقیقه به زنگ زدن ساعت مونده بود و کل شبم بر باد رفت.
خدا امشب رو رحم کنه.
2- وارد حاشیه شدم آخرش...
3- قرار بود بعد عید پنجشنبه ها تعطیل باشیم. دهم گفتن تعطیلیم , چهاردهم حرفشونو پس گرفتند. تا مهر پنج شنبه ها میایم. :(
دیشب هم خواب دایناسور دیدم. همشون حمله کرده بودن بهمون. تازه یکی از دایناسورها که یه روباه گنده بود!! ( خودم می دونم دایناسور روباه نداشتیم. خوابه دیگه چه توقعاتی دارینا!) پرید پای زوزوی بیچاره رو گاز گرفت. انقدر خوابش چرند و ترسناک بود که آخرش به این نتیجه رسیدم بیدار شم سنگین تره!! هرچند همش چند دقیقه به زنگ زدن ساعت مونده بود و کل شبم بر باد رفت.
خدا امشب رو رحم کنه.
2- وارد حاشیه شدم آخرش...
3- قرار بود بعد عید پنجشنبه ها تعطیل باشیم. دهم گفتن تعطیلیم , چهاردهم حرفشونو پس گرفتند. تا مهر پنج شنبه ها میایم. :(
4- همین جوری الکی یاد عروسک زشتم افتادم. توی اسباب کشی نمی دونم ته کدوم کارتون تک و تنها گیر افتاده. اسمش " امیر افراسیاب سانتیاگو کانیزارس " بود. موهاش رنگ موهای کانیزارس دروازه بان والنسیا بود. رنگ پوستش هم همین طور.
۱۳۹۰ فروردین ۱۳, شنبه
کلوب I HATE MY LIFE
وقتی سندروم جمعه بعدازظهر با سندروم تولد یکی بشه همین می شه دیگه. به خودت میای می بینی همه ی بچه ها و از جمله خودت شدین عضو کلوب "I hate my life".
دیروز جمعه دوازدهم! طبق هر سال تولد من و زوزو بود. بله ایشون هم به زور و با ده دقیقه عجله خودشون رو در ساعت یازده و پنجاه دقیقه توی روز تولد بنده جا کردن و مادوتا توی روز تولد فعلا که شریکیم :)
از اونجا که بچه ها طبق معمول جازدن همون اکیپ همیشگی یعنی من و زوزو و سمان و البته به اضافه ی خواهر گرام صبح ساعت نه و نیم راهی بام تهران شدیم. و از آن جا که تنها مغازه هایی که اون ساعت باز بودن نانوایی! و سوپرمارکت بود . این شد که کیک تولدما شد کیک شکلاتی صبحانه ی مثلا قلب شکل نان سحر! به اضافه ی چندتایی اسمارتیز که برای اضافه کردن رنگ به کیک بهش اضافه شد. توی فکر خریدن خامه و این حرف ها هم بودیم که البته کلا بی خیال شدیم. شمع هم که یادمون رفته بود و ماند چندتایی فشفشه که "سمان" آورد و به علاوه ی اون بادکنک بنفش مزخرف!!
البته با این که غرولندهای زینب از آن سردنیا سر این که نمی خواهد دکترا بخواند و به خاطر ویزا مجبور است و چه قدر بدبخت است و گریه و زاری هایش و بعد هم غرغرهای عروس جمع از مادرشوهر و دوساعت تمام دردودل های ایشان و بعد هم کل حرف ها و دردودل ها ی"سمان" نشان داد که خدارا شکر فعلا بی دردترین این جمع گویا بنده می باشم!! هرچند "سمان" ما را به پاک کردن صورت مسئله متهم می کنند ولی من اعتقاد دارم مسئله ای را که نمی شود حل کرد باید رد کرد و رفت سراغ مسئله های دیگر ,قبل از این که وقت امتحان تمام شود...
دیروز جمعه دوازدهم! طبق هر سال تولد من و زوزو بود. بله ایشون هم به زور و با ده دقیقه عجله خودشون رو در ساعت یازده و پنجاه دقیقه توی روز تولد بنده جا کردن و مادوتا توی روز تولد فعلا که شریکیم :)
از اونجا که بچه ها طبق معمول جازدن همون اکیپ همیشگی یعنی من و زوزو و سمان و البته به اضافه ی خواهر گرام صبح ساعت نه و نیم راهی بام تهران شدیم. و از آن جا که تنها مغازه هایی که اون ساعت باز بودن نانوایی! و سوپرمارکت بود . این شد که کیک تولدما شد کیک شکلاتی صبحانه ی مثلا قلب شکل نان سحر! به اضافه ی چندتایی اسمارتیز که برای اضافه کردن رنگ به کیک بهش اضافه شد. توی فکر خریدن خامه و این حرف ها هم بودیم که البته کلا بی خیال شدیم. شمع هم که یادمون رفته بود و ماند چندتایی فشفشه که "سمان" آورد و به علاوه ی اون بادکنک بنفش مزخرف!!
مراسم بالا ی بام با اون آفتاب تندش که دماغ هممون رو بدجوری سوزونده با این که کلا به غرغر و اینها گذشت ,خیلی خوب بود و کلی خندیدیم. جای دوستان خالی. ولی برگشتن به خانه و علافی بعدش اون قدر تو عصر جمعه سنگین بود که به بحث های البته صددرصد دوستانه ی من و سمان و غرغر و این ها گذشت و خلاصه کل نتیجه گیری بنده از این روز تا اطلاع ثانوی همان "I hate my life" می باشد و لاغیر!!
اشتراک در:
پستها (Atom)

