‏نمایش پست‌ها با برچسب فیلم. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب فیلم. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ خرداد ۲۸, شنبه

بهشت کتاب خوان ها

اگر آدم توی بهشت , تمام روز زیر باد کولر یله نمی دهد و دو تا کتاب نمی خواند و شش قسمت از یک یریال را نمی بیند و اینگونه روز شب نمی کند , پس چکار می کند؟

تمام جمعه ی ما به خواندن و دیدن گذشت و عجب روزی بود بعد از مدت ها.
"خداحافظ گری کوپر" را تمام کردم. با این که "لنی" کمی تا قسمتی به " هولدن" عزیز شباهت داشت اما هم چنان "هولدن" کجا و مابقی شخصیت ها کجا!! مخصوصا که شخصیت "جسی" را که قرار است کسی باشد که "لنی" را به پشت کردن به اصولش وا می دارد , اصلا دوست نداشتم. اصلا "آن" چیزی که برای راندن "لنی"ها از بهشت خودساخته شان لازم است را نداشت. واز همه دردناکتر که آخر داستان لنی دیگر"لنی" دوست داشتنی و معترض ما نبود. طفل معصوم شده بود...

"در بلورین بطری" را هم خواندم. یکی از ماجراهای "آرسن لوپن" بود. یکی از آن سه رمانی بود که توی نمایشگاه همین جوری یکهویی رفته بود توی پاچه ی مبارک. اما الحق عجب داستانی داشت. مردیم تا تمام شد. و استثنائا ترجمه اش هم خوب بود. اسم مترجم را می آوریم شاید بنده خدا مشهور است و ما نمی شناسیم! " خسرو سمیعی"

سریال "Super Natural" هم بالاخره به دستمان رسید. و شش قسمتش را دیروز استاد کردیم. هر چند کمی تا قسمتی به درد گروه سنی الف می خورد.

و جمعه ای بود بس بهشت انگیز!!

پ.ن.:
دیروز را روزه گرفتم تا ببینم قرار است یک ماه دیگر با چه مصیبتی روبروشویم.اما فقط به این نتیجه رسیدم که اگر تمام روز را زیر باد کولر بمانید و نهایت فعالیتان گشتن از این پهلو به آن پهلو باشد نه تنها گرسنه و تشه نمی شوید بلکه موقع افطار که همانا نه شب است می توانید همچنان "برید که داشته باشید"!

۱۳۹۰ فروردین ۲۰, شنبه

ایده؟

دلم یک فیلم درست و درمان می خواهد. پیشنهادی ندارید احیانا؟


تصویر:
فیلم The Jacket محصول 2005

۱۳۸۹ دی ۲۰, دوشنبه

V 4 What؟

V for  Vendetta را بالاخره دیدم. یعنی مدت ها بود که می خواستم ببینم ولی این بار , این قدر سمان و ساشا و دن تعریفش را کردند که مجبور شدم هرطور شده ببینمش.
فیلم عالی ای است. یعنی از آن سبک هایی است که من دوست دارم. چیزی در مایه های Fahrenheit 451 , Batman Begins, Renessence   و کتاب 1984 .
فیلم در آینده ای نه چندان دور می گذرد که آمریکا و  صدراعظم Sutler خدای جهان شدند و فضایی آخرالزمانی به سبک همان دنیاهای ماشینی تیره و تار فیلم های بالا خلق کرده اند و مردمی که مسخ قدرت رسانه ها هستند به راحتی توسط رژیم کنترل می شوند. داستان در لندن می گذرد که بخشی از جهان یکپارچه ی آینده است. شخصیت اصلی فیلم مردی است که تا آخر فیلم چهره اش پشت ماسکی پنهان شده. ماسکی که این روزها در ماجرای دادگاهی شدن سردبیر سایت Wikkileaks , آسانژ زیاد می بینیمش.
داستان را تعریف نمی کنم شاید کسی خواست ببیندش. فقط این را هم بگویم که نقش مقابل مرد ماسک پوش که به خود لقب V را داده است , را ناتالی پورتمن بازی می کند که اسم او هم در توالی Vهای فیلم , Evey است.
دیالوگ های فیلم از نقاط قوت آن است و البته بازی " پورتمن" با آن چهره و هیکل کودکانه اش , بدجور آدم را یاد بهترین نقشش یعنی ماتیلدای "Leon" می اندازد.
از جذابیت های دیگر فیلم , بازیگر نقش V است که کارگردان با توجه به این که در مدت فیلم , بیننده شانس دیدن قیافه ی V را ندارد , در انتخاب بازیگر سنگ تمام گذاشته و صدایی را به این شخصیت بخشیده که می توان از صدای V به عنوان بهترین بازی این فیلم اسم برد.

صحنه ی انتهایی فیلم , نقطه ی اوج آن و از زیباترین صحنه های فیلم هایی است که تا به حال دیده ام.

شاه دیالوگ های فیلم ( البته با صدای V):

V: Remember , Remember
 The fifth of Novomber...I


V: What was done to me was monstrous.
Evey Hammond: And they created a monster.

V: People should not be afraid of their governments. Governments should be afraid of their people 

۱۳۸۹ آذر ۱۶, سه‌شنبه

بی مزگی یک روزمرگی

دیروز مجبور شدم بعد کار دوباره بکوبم بروم تا سعدی  تا فیلمی که طرف اشتباه بهم فروخته بود رو عوض کنم. یعنی در واقع من می خواستم " Infernal Affair" رو بخرم که اسکورسیزی از روش "Departed" رو ساخته , اما وقتی فیلم رو گذاشتم که امتحان کنم دیدم توش یکی از سری فیلم هاییه که اتفاقا جدّا ازشون متنفرم!
خلاصه رسیدم سعدی حدودای پنج و نیم , آقای فیلمی! به همراه دوتا پیرمرد داشتن تازه بساطشون رو علم می کردن. مستر فیلمی گفت یه دوری بزن تا فیلم هارو از تو کارتون در بیارم و بچینم. گفتم اوکی! یه دوری زدیم ولی دیدیم نخیر ,اینا سیستمشون خیلی پیچیده است و کلی طول می دن. رفتم جلو می گم دیرم شده , باید برم. فیلم رو ازم می گیره و تا می بینه چیه ,نیششو تا بناگوش باز می کنه که " اِ , آره.اینا توشون همش فلان فیلم 8 می باشد!" هر هر .
خلاصه ما هم با خونسردی بعیدی می خندیم و می گیم خیلی خب. یه چیز دیگه بر می دارم. با کلی منت می ذاره فیلم هارو که هنوز دسته بندی هستن رو ببینم. دارم چک می کنم که یکی از بسته ها گیر می کنه و نزدیکه که بیفته. یکی از پیرمردها چنان حمله می کنه انگار قراره بپره رو مین! فیلم ها رو می گیره و می گه نیست تو اینا خانوم. منم که حوصله ام سر رفته و می دونم فیلم خوب دیگه ای تو بساطش نیست بی خیال می شم و می گم پس پولمو پس بده برم. پیرمرد با چنان نخوتی پول از تو جیبش در میاره می ده که حالم به هم می خوره. پول رو می گیرم و تازه تشکر هم می کنم!! موقع رفتن بیشتر از خودم ناراحتم تا ازپیرمرده, زیر لب , نه چندان یواش می گم : با این سن و سال چه اخلاقی هم دارن!
بعد چند قدم که می رم جلو, تا خود مترو حرص می خورم که چرا مثل بیچاره ها زیر لب غر زده ام. چرا مثل آدم نرفته ام جلو و نگفته ام : " آقای محترم,مثل این که شما به من فیلم اشتباهی فروخته ای. به جای معذرت خواهی تازه قیافه هم می گیری. مجبور شده ام این همه راه را بیخود و بی جهت بیایم و تازه منت هم سرم باشد!!
خلاصه تمام راه تا مترو را مثل خل و چل ها با خودم دیالوگ می گویم و می روم که برای پروژه چند  Fine Liner رنگی بخرم شاید کمی حرصی که از بیهوده بودن این همه راه خورده ام کم شود.

۱۳۸۹ آذر ۲, سه‌شنبه

تو رو خدا...

دیشب نشستم پای پروژه , اما از آن جا که دیدم امیدی نیست و به هیچ جا نخواهم رسید , بی خیال شدم و نشستم پای فیلم!! البته نیم ساعت بیش تر دوام نیاوردم و خوابم برد. به هر حال از اونجا که خیلی وقته راجع به فیلم ننوشتم پس همین نیم ساعت را می چسبیم .
فیلم " How I ended last summer" از اون فیلم هاییه که احتمالا نصف ملت پایش خوابشون می بره. کلا دو نفر هنرپیشه داره که تو یه جایی نزدیکای قطب , تو یه ایستگاه تحقیقاتی روس , اطلاعات دستگاه ها رو چک می کنن و روزی چند بار با یه بی سیم مخابره می کنن مرکز. خلاصه ...
می خوان تو نیم ساعت اول فیلمی که کلا توش هیچ اتفاقی نمی افته , چه اتفاقی بیفته؟
این فیلم از اون فیلم هاییه که بیشتر روی روابط انسان ها کار کرده تا حوادث و داستان.
البته بقیه اش رو می ذاریم وقتی کل فیلم رو دیدیم.

امروز توی راه شنیدم که فردا تعطیله. دو سساعت تمامه که به کلهم ائمه ی اطهار متوسل شدم که معجزه ای بشه و ما هم تعطیل باشیم و بتونم بشینم یه ذره این کارهای بدبخت رو پیش ببرم. هر چند بعیده تعطیلمون کنن. الان به ذهنم رسید که مسیر دعاهام رو عوض کنم و دعا کنم فردا کلاسم تعطیل باشه. این ممکن تره. این جوری دو سه روزی وقت می خرم تا بشینم سر کارم.
در نتیجه تو رو خدا دعا کنید فرجی بشه تا لااقل آبرویم جلو استاد گرام بر باد نره.

۱۳۸۹ مهر ۲۸, چهارشنبه

سینما بهشت


دیشب نه پریشب هر کاری کردم خوابی به سراغم نیومد که نیومد. گفتم بشینم یعنی بخوابم یه فیلمی ببینم شاید فرجی شد.
از بین فیلم هام اونایی مونده بودن که باید خیلی سر حال باشی تا ببینیشون.قرعه به نام " سینما پارادیزو " افتاد. خیلی وقت بود که دنبالش بودم اما به دستم که رسید دیگر حالش را نداشتم که ببینمش. اما " سینما پارادیزو" هم از آن سری فیلم هایی است که باید دیده باشیش.

این بود که نشستم به دیدن فیلم. می دانستم طولانی است اما نه دیگر این قدر. ساعت سه و پنجاه و شش دقیقه بود که فیلم تمام شد. چیزی حدود دو ساعت و چهل هشت دقیقه ای فیلم بود . هر چند تقصیر از خودم است که با وجود امکان خاموش کردن و خوابیدن , تا پایان فیلم را دیدم.
فیلم را دوست داشتم همان طور که انتظارش را داشتم. فیلمی بود در ستایش خود سینما. یعنی چیزی که از اول قرار بوده که باشد نه چیزی که الان شده است. سینمایی از جنس خود زندگی. مردمی که که با سینما زندگی می کردند .
در ستایش زمانی که سینما خودش بود اصیل و ناب و هنوز به تریبون سیاسی و پز روشنفکری و لایه ای برای پوشاندن تمام بی سوادی عده ای نشده بود.
سینما آن روزها جزیی از مردم بود. نه چیز لوکسی بود و نه چیزی اضافه که مجبور باشی برای پز فرهنگی , بعضی روزهایت را به آن اختصاص دهی.
اصلا محل قرارگرفتن سینما , یعنی بر میدان ورودی و اصلی شهر , نشان می داد که سینما چه اولویتی برای مردم دارد.
به داستان فرعی فیلم که قصه ی اصلی بر رویش سوار شده کاری ندارم.
برای من همه ی فیلم همان صحنه ی آخر است که سینما را منفجر می کنند و پیرترها که با آن زندگی کرده اند نابود شدن تمام خاطرات و جوانیشان را می بینند و جوان تر ها خندان بر خرابه های سینما می دوند و بازیگوشی می کنند.
فیلم در نوستالژی سینما ساخته شده. هر کس که فیلم را ببیند یا مثل نویسنده و کارگردان فیلم دچار غم رویاهای از یاد رفته می شود و اگر عاشق سینما نباشد درگیر داستان زندگی "توتو" و عشق ناکامش می شود و می تواند از آن لذت ببرد.
فقط کاش موسیقی متن فیلم که از شاهکارهای " انیو موریکونه" است را این قدر نشنیده بودیم و می توانستیم بدون به یاد آوردن آن همه برنامه های مزخرف تلویزیون که آهنگ های فیلم را دزدیده بودند , از شنیدنشان لذت ببریم..