۱۳۸۹ آذر ۲, سه‌شنبه

عشقولانه دسته جمعی

بنده همین جا مراتب عشقولانه ی خودم را به این مملکت و دولت و هوا و شهر و زمانه و کلهم اجمعین موجودات و غیرموجودات در مکان و لامکان و زمان و لازمان اعلام می دارد !
فردا کلاسمون تعطیله!!




پ.ن.: لعنت به این اینترنت و بلاگ و اینا که یه کاراکتر موج مکزیکی نذاشت آخرش ما دلمون خوش باشه , تخلیه هیجانی بشیم. بعد میگن چرا معتاد می شی . خب بابا جوون هیجانشو چکار کنه خب؟!

کتک لازم

نترسید که خوب را فدای عالی کنید....

کنی راجرز

مار درون آستین

یک بار ماهرخ گفت زبان من مثل نیش مار می ماند . ماهرخ دوستم بود. دوست آن روزهای دور نوجوانی که من هنوز تندرویی دو آتیشه بودم. خیلی از آن روزهایم دور شده ام. الان خودم هم خودم را در خیابان ببینم نمی شناسم. ماهرخ که جای خود دارد.
از آن روزها , فقط همین زبان نیش ماریم مانده والّا همه چیزم را جایی وسط این همه سال پوست انداختم و رفته ام.
اما هنوز هم زبانم نیش می زند سرخود. این همه سال رام نشده. و بدتر آن که برعکس مارها که آشنا را نمی زنند , مار من بیش تر آشناها را می زند.

تو رو خدا...

دیشب نشستم پای پروژه , اما از آن جا که دیدم امیدی نیست و به هیچ جا نخواهم رسید , بی خیال شدم و نشستم پای فیلم!! البته نیم ساعت بیش تر دوام نیاوردم و خوابم برد. به هر حال از اونجا که خیلی وقته راجع به فیلم ننوشتم پس همین نیم ساعت را می چسبیم .
فیلم " How I ended last summer" از اون فیلم هاییه که احتمالا نصف ملت پایش خوابشون می بره. کلا دو نفر هنرپیشه داره که تو یه جایی نزدیکای قطب , تو یه ایستگاه تحقیقاتی روس , اطلاعات دستگاه ها رو چک می کنن و روزی چند بار با یه بی سیم مخابره می کنن مرکز. خلاصه ...
می خوان تو نیم ساعت اول فیلمی که کلا توش هیچ اتفاقی نمی افته , چه اتفاقی بیفته؟
این فیلم از اون فیلم هاییه که بیشتر روی روابط انسان ها کار کرده تا حوادث و داستان.
البته بقیه اش رو می ذاریم وقتی کل فیلم رو دیدیم.

امروز توی راه شنیدم که فردا تعطیله. دو سساعت تمامه که به کلهم ائمه ی اطهار متوسل شدم که معجزه ای بشه و ما هم تعطیل باشیم و بتونم بشینم یه ذره این کارهای بدبخت رو پیش ببرم. هر چند بعیده تعطیلمون کنن. الان به ذهنم رسید که مسیر دعاهام رو عوض کنم و دعا کنم فردا کلاسم تعطیل باشه. این ممکن تره. این جوری دو سه روزی وقت می خرم تا بشینم سر کارم.
در نتیجه تو رو خدا دعا کنید فرجی بشه تا لااقل آبرویم جلو استاد گرام بر باد نره.

۱۳۸۹ آذر ۱, دوشنبه

جای جدید


این هم جایگاه جدید ما!

نه غر نامه با جراید اضافه

یه جورایی نمی نویسم چون می ترسم غرنامه بشه. از طرفی هم نیام این جا غر بزنم کجا بزنم؟
کله ی سم بیچاره رو که خوردم .سمان هم کم کم شاکی می شه. خاندان گرام هم که کلا دیگه به روی مبارک نمی آرن.
در نتیجه از آنجا که دیگه غرخر! ( بر وزن نازخر!) نداریم. در نتیجه خودمان را سبک نمی کنیم و غرمان را آن قدر دورن مبارک می ریزیم تا بترکیم!!
پس عجالتا بی خیال غرغر و این حرف ها.
تا اطلاع ثانوی زندگی را عشق است و اینا!

بریده ی جراید:
- بالاخره بعد از کلی گشتن " How I ended this summer" رو یافتم. حالا کو وقت که ببینم !
ضمنا این جا گفته می تونید دانلودش کنید. راست و دروغش پای خودش. کوفتتون شه!

- استاد گرام بدجور ما را تحویل می گیرد! جلسه قبل به لیلای بینوا می گه تو رو می اندازم. می گه چرا ؟ می گه چون خانوم م. ( یعنی من!) رو خیلی اذیت می کنی!!!
به جان شما ما اصلا پاچه خاری نکردیم! اصلا به ما می آید؟ حالا این استاد چرا این جور ما را تحویل می گیرد, الله و اعلم!
آخجون ترم دیگه هم با همین استاد کلاس داریم :)

- آخرش نشد برم " سن پترزبورگ" ! قراره این سه شنبه با زوزو بریم. اون هم کجا؟ سینماهای انقلاب! چه شود!

- از آن جا که این جا , کل همکارها آدم حسابی هستند و ما هم به مستر ح. و ف. محترم نما!! عادت داریم , از شدت حسابیت این ها حوصله مان سر رفته. در نتیجه یک ناحسابی برای خودمان جور کرده ایم!! یک بنده خدایی که از همان اولین زنگ که برای تاسیس یکی از واحدهای کارخانه باهاش تماس گرفتیم , حس پسرخاله ایش گرفت و تا همین الان که در خدمت شما هستیم , در حال پیچاندن ایشان هستیم. تازه به ما می گوید خشن!! ولی خداییش بعضی ها چه قدر پررو هستند!
نمی دونم بگم خدارو شکر یا از ضایع بودنش به روی مبارک نیارم اما باید اعتراف کنم که نمی دونم به چه دلیلی ولی بنده گویا بسیار مستخدم پسند هستم!! کلا هر جا ما رفتیم مستخدم محترم بسیار ما را تحویل گرفت , تحویل گرفتنی. فعلا این جا هم نانمان در روغن است :) به هر حال از ما به شما نصیحت که بعد از رییس و مسئول دفتزش که خوب است در جبهه ی موافق باشند, حواستان به مستخدم باشد که بد نمی بینید!
- حتی نشد یکی از بازی های آسیایی را ببینیم. فقط خبر مدال ها و نتایج را شب به شب از پدر گرام می گیریم. تازه یووه جان هم دیشب لطف کردند برده اند.لیورپول جان هم ایضا !

- آقا خب وقتی صبح می آییم این جا تا شب ,انتظار دارید چه اتفاقی برایمان بیفتد که این جا بریده جراید بگذاریم؟ باز بگید چرا غر می زنم! والّا...

۱۳۸۹ آبان ۲۷, پنجشنبه

دوباره دوباره

دو روز اول کارم شده بود گریه و زاری بس که فشار بالا بود و راه دور و هوا کثیف و کار کم و من که نمی خواستم دوباره این راه یک بار آمده را طی کنم. دو روز اول خیلی بدی بود.
خیلی سخت است که تو سه سال جان بکنی تا انتخاب اشتباهی را که کرده ای و راه بیراهه ای را که رفته ای بی خیال شوی و کات. نقطه سر خط.
بعد سه ماه که گذشت باز همان انتخاب اشتباه لعنتی را  بگیری و همان بیراهه را باز بروی و باز  سه سال لعنتی کش دار پر فشار را پیش رویت ببینی که مدام داری با خودت کشتی می گیری که چه طور بی خیال شوی و کات.
نقطه سرخط

می دانم. از نظر شما هم تمام این مسیر دیوانگیست و تمام این انتخاب ها احمقانه ! اما مشکل این جاست که فقط من و شما فکر می کنیم دیوانگی است والّا از دید عاقل های این دنیای مزخرف خیلی هم عاقلانه و تصمیم های خوبی است.
مشکل به گمانم این جا باشد که من دیوانه برای هر بار تصمیم گیری با آدم های عاقل مشورت می کنم. عاقل منظورم متضاد دیوانه نیست. منظورم آدم های منطقی است. آدم هایی که کار و سابقه ی بیمه و درآمد و ... برایشان مهم است. با چنین آدم هایی که مشورت کنی سر از این جایی در می آوری که من آورده ام. یکی از بهترین فرصت های شغلی را بدست می آوری و دارای امتیاز بالای " امنیت شغلی" می شوی. چیزی که بیش تر از همه چیز از آن متنفرم. این دو کلمه ی" امنیت شغلی" از ترسناک ترین چیزهایی است که می شنوم. این دو کلمه برای من تمام زندگی آینده ام است که پیر و خموده پشت یک میز لابه لای خرواری کاغذ بی مصرف در حال انجام کاری که اپسیلونی برایم مهم نیست سکته میکنم و می میرم و برایم سردر شرکت یک پلاکارد تسلیت می زنند و فردایش تبدیل می شوم به یک آگهی شغلی توی روزنامه .یا اگر خیلی شانس بیاورم می شوم موضوع تماس منشی و بقیه که به دوست و آشنا زنگ بزنند که جای خالی توی شرکت هست. بشتابید که موقعیت خوبی است و مخصوصا که امنیت شغلی بالایی دارد.

به هر حال هنوز هم کارم همان گریه و  آه است. البته بهتر از قبلم هستم. فعلا سه ماه تا عید را مهمان هستم. و هر روز به خودم یادآوری می کنم که یادم نرود قراردادم را بعد از این سه ماه تمدید نکنم. اما شما باور نکنید. من برای سه سال آینده چسبیده ام به این شرکت تا دوباره خودم را راضی کنم که برگردم به خود دیوانه ام و دست از ادای آدم های حسابی و منطقی را درآوردن بردارم.

یک جورهایی ترجیح می دهم در این دورباطل تسلیم امنیت شغلی نشدن , جایی در N امین محل کارم پشت میزی که نهایتا سه سالی است که پشتش نشسته ام , سکته کنم و بمیرم و کسی نباشد که بگوید عمرم را پای فلان کار در فلان شرکت گذاشته ام.
نه این که این مرگ ایده آلم است . اما بین این آپشن و مردن بعد از چند دهه نشستن پشت یک میز , مطمئنا انتخابم دومی نخواهد بود.