ان روزها افتاده ام روی دور کتاب خواندن و فیلم دیدن. سعی می کنم میان این همه شلوغی , کمی از خودم را حفظ کنم. همان خودی که با کتاب و فیلم نفس می کشید.
"از به" رضا امیرخانی را خواندم. به من که خیلی چسبید . به خصوص نامه ی آخرش.
الان دار" خداحافظ گری کوپر " را می خوانم. خیلی سال است کتصیم می گرم نمایشگاه بخرمش و خیلی سال است که نمی شود. امسال که عزمم را جزم کرده بودم هر طور شده بخرمش , "سم" از شدت خستگی دلش را به دریا زد و گفت اگر این کتاب را بی خیال شوی و زودتر برگردیم , مال خودم را می دهم بهت. این شد که الان من " خداحافظ گری کوپر"ی دارم که روی صفحه اولش سمت چپ بالا نوشته "20/2/85 - چهارشنبه , 12 ساعت نمایشگاه کتاب - سم سم " و این نوشته از خود کتاب برایم عزیزتر است .
این دو روزتعطیلی را هم چون نشد برویم دریا در نتیجه می خواهم فقط زیر باد کولر دراز بکشم وکتاب بخوانم و فیلم ببینم .همین
"از به" رضا امیرخانی را خواندم. به من که خیلی چسبید . به خصوص نامه ی آخرش.
الان دار" خداحافظ گری کوپر " را می خوانم. خیلی سال است کتصیم می گرم نمایشگاه بخرمش و خیلی سال است که نمی شود. امسال که عزمم را جزم کرده بودم هر طور شده بخرمش , "سم" از شدت خستگی دلش را به دریا زد و گفت اگر این کتاب را بی خیال شوی و زودتر برگردیم , مال خودم را می دهم بهت. این شد که الان من " خداحافظ گری کوپر"ی دارم که روی صفحه اولش سمت چپ بالا نوشته "20/2/85 - چهارشنبه , 12 ساعت نمایشگاه کتاب - سم سم " و این نوشته از خود کتاب برایم عزیزتر است .
فیلم هم که " The black Irish"را بالاخره دیدم. خیلی چسبید.از آن فیلم هایی بود که مدت توی استونه ام خاک می خورد و حس دیدنش نبود. این جور فیلها معمولا بعدا خیلی خوب از آب در می آیند.

