‏نمایش پست‌ها با برچسب ما. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ما. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ شهریور ۲۸, دوشنبه

اون ور خط

از بچه ها جدا شده بودیم و کمی جلوتر قدم می زدیم. رفته بودیم "بام" تا مثلا غروب آفتاب رو ببینیم منتها آن قدر مشغول حرف زدن شدیم که خورشید غروب کرد و ما ندیدیم!
بحث کشید به جنگ و "دن" گفت: من جنگ رو از نزدیک حس کردم. موقع جنگای سی و سه روزه من و خواهرم تل آویو بودیم. هر روز بمب بود که می ریختن رو سرمون. هر بار یه صدای انفجار میومد دلمون هری می ریخت پایین. تا زنگ بزنیمو و بتونیم بین اون شلوغی خطا همدیگه رو بگیریم و بفهمیم سالمیم می مردیم و زنده می شدیم. ما اون یه ماه و خورده ای جنگ رو از نزدیک لمس کردیم.
می خواستم بگم : سی وسه روز و چند تا دونه بمب ؟! جنگ شما خیلی بچه بازی بوده پس. جنگ یعنی هشت سال و کلی حجله و ضربدرهای روی شیشه ها. نه اصلا جنگ یعنی اون مهدکودک زیرآوارو جنازه های بچه های فلسطینی روی دست و ...
بعد یه نگاه که به قیافه شو جدیت  چهره شو که کردمو لرزش صداشو که دیدمو و نفرتش از جنگ رو که حس کردم , به خودم گفتم بی خیال شعار و این خزعبلات. آدم اگه آدم باشه می دونه که جنگ مزخرف ترین و تهوع آورترین اختراع (کشف؟) بشره و اصلا مهم نیست که کدوم ور خط وایستاده باشه. هر دو طرف خط ,آدمان که دارن می میرن و آدمان که دارن عزادار مرگ عزیزاشون میشن. کاش می شد جنگ بعدی, همه سربازا اسلحه هاشونو می انداختن زمینو و به سیاستمدارای دیوونه می گفتن خیلی دوست دارین خودتون برین بجنگین. بعدشم می شستن دور هم و یه پیتزا می زدن و کرکر به ریش دیوونه های اون بالا می خندیدن.
کاش می شد.



بعدا نوشت:
اولندش که من خداییش از جنگ ایران و عراق هیچی یادم نیست جز یه خاطره ی گنگ از زیر پله ای. همین. در نتیجه هیچ ادعایی هم نمی تونم بکنم که از جنگ چیزی لمس کردم.

۲- البته واضح و مبرهن است که حتی "دن" به عنوان یه اسراییلی , توی خون تک تک مرگای این چند سال اشغال شریکه.

۳- البته واضح و مبرهن است که هیچ چیزی زیر این آسمون پرستاره , واضح و مبرهن نیست.

4-ضمنا چرا همیشه مجبور بودیم بین علم یا ثروت یکی رو انتخاب کنیم. یعنی گزینه هر دو مورد جواب صحیح نبود؟

۱۳۸۹ دی ۲۶, یکشنبه

برف ندیده ها

برف ندیده ایم دیگر. چکار کنیم. دیشب نه که از کلاس برگشتم , از ترس این که فردا برف گیرم نیاید , آدم برفی را ساختم تا مبادا یک وقت عقده ای از دنیا بروم :)
تازه با بچه ها بعد از کلاس وسط چهارراه برف بازی کردیم تا نه آبرویی برای خودمان بماند و نه برای استاد اعظم!