نمایش پستها با برچسب برف. نمایش همه پستها
نمایش پستها با برچسب برف. نمایش همه پستها
۱۳۹۰ آبان ۲۰, جمعه
رفتن یا نرفتن و .... رفتن
- شما وقتی سه تا بلیت دارید که اگر خودتان بروید , دو تایش می سوزد و اگر نروید هر سه تایش را می توانید بفروشید , به کنسرت نمی روید.
- شما وقتی خیلی هم عاشق شهرام ناظری نیستید و فقط کمی عاشق حسین علیزاده می باشید,کنسرت نمی روید.
شما وقتی کتانی پایتان است و یک ژاکت و عینهو چی برف می بارد کنسرت نمی روید
شما وقتی با هزار زحمت بعد از چندبار نشدن , بلیت کنسرت ناظری و علیزاده را گیر می آورید به کنسرت می روید.
شما وقتی می دانید این اتفاق یک بار در زندگیتان می افتد , به کنسرت می روید.
شما وقتی اصرار مستر ه. را می بینید و قول ایشان را که دوتا بلیت دیگر را می فروشند , کنسرت می روید.
شما وقتی دارید از فضولی می میرید تا میس ن. خانم مستر ه. را ملاقات کنید و البته میس گ. خانم مستر م.! را , حتما به کنسرت می روید.
شما وقتی .....
هیچ دلیل دیگری به ذهنم نمی رسد اما به هر حال شما به کنسرت می روید!
ما به کنسرت رفتیم,یخ زدیم,حرص خوردیم,قانقاریا گرفتیم, خانم مستر ه. را ملاقات کردیم و کلی خوشوقت شدیم , خانم مستر م. را دیدیم و در awkwardترین موقعیت ممکن قرار گرفتیم و اصلا خوشوقت نشدیم و مستر م. هم با ما سرسنگین شد , یک بلیت روی دستمان ماند , از شدت خستگی به زور کنسرت را گوش دادیم و از نوازنده ها کمال لذت را بردیم و از خواننده کمی تا قسمتی! , از اجرای آخر که به کردی بود واقعا خوش به حالمان شد و ساعت یک و ده دقیقه به خانه رسیدیم و مادر جان را کلی نگران دیدیم و خلاصه این که ما بالاخره کنسرت "شهرام ناظری و حسین علیزاده " را هم رفتیم که فرداروزی در بستر مرگ نگوییم این را می رفتیم و می مردیم بهتر بود یا نمی رفتیم و می مردیم؟!!!
- شما وقتی خیلی هم عاشق شهرام ناظری نیستید و فقط کمی عاشق حسین علیزاده می باشید,کنسرت نمی روید.
شما وقتی کتانی پایتان است و یک ژاکت و عینهو چی برف می بارد کنسرت نمی روید
شما وقتی ماشین ندارید و هیچ ... را گیر نیاورده اید که شما را برساند , کنسرت نمی روید.
شما وقتی تا ۴و۴۵ کرج هستید و باید تا ۷ونیم نمایشگاه بین المللی باشید و تازه می خواهید یک سر هم بروید خانه تا لباس و کفشتان را عوض کنید , کنسرت نمی روید.
شما وقتی مستر م. که قبلا از شما جواب منفی شنیده و قرار است با دوست گرامش از نوع مونثش هم تشریف بیاورند , کنسرت نمی روید.
شما وقتی هنوز بلیتتان را نگرفته اید و قرار است توی سالن تازه بلیت را دریافت کنید آن هم اگر خدا بخواهد , کنسرت نمی روید.
شما وقتی شام نخورده اید و دارید از گرسنگی می میرید و توی ترافیک گیر کرده اید و مدام به خودتان می گویید عمرا نمی رسید و هر چند ثانیه که به بقیه زنگ می زنید می بینید آن ها هم عمرا نمی رسند ,کنسرت نمی روید.
شما وقتی کنسرت یک ساعت و نیم با تاخیر شروع می شود و شما می دانید که عمرا تا ۱۲ تمام نمی شود و شما ماشین ندارید وهیچ ... را گیر نیاورده اید که شما را برساند و عمرا هم با مستر م. نمی روید , کنسرت نمی روید.
شما وقتی می دانید این اتفاق یک بار در زندگیتان می افتد , به کنسرت می روید.
شما وقتی اصرار مستر ه. را می بینید و قول ایشان را که دوتا بلیت دیگر را می فروشند , کنسرت می روید.
شما وقتی دارید از فضولی می میرید تا میس ن. خانم مستر ه. را ملاقات کنید و البته میس گ. خانم مستر م.! را , حتما به کنسرت می روید.
شما وقتی .....
هیچ دلیل دیگری به ذهنم نمی رسد اما به هر حال شما به کنسرت می روید!
ما به کنسرت رفتیم,یخ زدیم,حرص خوردیم,قانقاریا گرفتیم, خانم مستر ه. را ملاقات کردیم و کلی خوشوقت شدیم , خانم مستر م. را دیدیم و در awkwardترین موقعیت ممکن قرار گرفتیم و اصلا خوشوقت نشدیم و مستر م. هم با ما سرسنگین شد , یک بلیت روی دستمان ماند , از شدت خستگی به زور کنسرت را گوش دادیم و از نوازنده ها کمال لذت را بردیم و از خواننده کمی تا قسمتی! , از اجرای آخر که به کردی بود واقعا خوش به حالمان شد و ساعت یک و ده دقیقه به خانه رسیدیم و مادر جان را کلی نگران دیدیم و خلاصه این که ما بالاخره کنسرت "شهرام ناظری و حسین علیزاده " را هم رفتیم که فرداروزی در بستر مرگ نگوییم این را می رفتیم و می مردیم بهتر بود یا نمی رفتیم و می مردیم؟!!!
۱۳۸۹ دی ۲۶, یکشنبه
۱۳۸۹ دی ۱۵, چهارشنبه
بالاخره...
صدای ضعیف روی شیشه ی پاسیو اول آن قدر دور بود که نفهمیدم بیرون چه خبر ایت. اما ریتم مداوم صدای قطره ها, بالاخره دوزاری کج و کوله ی من را هم انداخت و فهمیدم که بالاخره آن همه التماس یک جایی آن بالاها شنیده شده و آسمان بالاخره دلش به رحم آمده. بی خیال کار و این ها , پریدم پتو را پیچیدم دورم و زدم بیرون. توی حیاط ایستادم و ...
بعد از چند ماه انتظار , ایستاده بودم آن جا , وسط حیاط در سکوت کل ساختمان و کوچه و محله و نفس عمیق می کشیدم و ....
و مگر آدم چه می خواهد از زندگی جز همین چیزهای کوچک؟
نه حتی چون ....
برای این که حالم خوب است , نیست که غر نمی زنم.
یا چون دیشب بالاخره آسمان خسیس برف باریده
برای این که "زی" برایم نامه عاشقانه فرستاده نیست که غر نمی زنم
یا برای این که "مهی" دیشب تا دوازده شب در کمال مرام برایم "اسکیس" کشیده
حتی برای این هم نیست که سرکار حسابی خوش می گذرد و سرم شلوغ است.
یا نه برای این که بالاخره تسویه حسابم با شرکت قبلی دارد انجام می شود
نه حتی چون پنجره را باز کرده ام و چای داغ می خورم وسط این همه کار و شلوغی دفتر!
و نه ....
......
.....
....
...
برای هیچ کدام این ها نیست که غر نمی زنم.
غر نمی زنم چون
هیچ چیزی برای غر زدن پیدا نمی کنم!!
به قول بعضیا , زندگیه داریم؟!
( اگه دیروز بود متن را این طور تمام می کردم
برای این است که , تو نیستی...!
اما امروز حتی برای آن هم غرم نمی آید. )
پ.ن.:
سمان و بروبچ , کی بریم بستنی اولین برف رو بخوریم؟
اشتراک در:
پستها (Atom)


