‏نمایش پست‌ها با برچسب زندگی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب زندگی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ شهریور ۱۳, یکشنبه

به سوی تبریز

خب خب خب , نمی دونی چه مزه ای می ده که 3شنبه ای بعد ساعت اداری , رییس جان زنگ بزنه و بگه شما می تونی پنج شنبه نیای ! بعد شما بپری خودتو بچپونی تو اکیپ سفر به تبریز و بعشم جمعه ای زنگ بزنی به رییس جان که بابا رییس چه شهری داریدا! من هنوز هیچ جاشو ندیدیم. بعد رییس هم برگرده بگه شما تا شهرو ندیدی نیا و شنبه مرخصی OK است و اونوقت یه لیست هم از دیدنی های!! تبریز برات ردیف کنه که بری ببینی و تو هم پاشی با همراهان بپری تو ماشین و بری دریاچه ی مرحوم ارومیه رو ببینی و خلاصه شنبه شب بلیت بگیری و لب به لب برسی تهران و از اونور میدون آزادی بیای این طرف و سوار سرویس بشی و بیای شرکتو و بشینی این جا در خدمت خلق و آی "نوقا" بخوری آی نوقا بخوری....

به این میگن زندگی...


حتی اگر 4شنبه تحویل پروژه داشته باشی و هنوز پلان اولیه رو هم طراحی نکرده باشی!!

۱۳۹۰ خرداد ۵, پنجشنبه

اینم زندگیه ماست

آقا رفتم واسه مادر گرام کیک خریدم تا مثلا هم تولدش هم روز مادرو جشن بگیریم. بعد کیکه یه لایه ی طوسی بدرنگ ,رنگ لجن جوب لاش بود که مزه اش معلوم نبود چه مزخرفیه!!
بعد تازه مادرجان هم برداشته چای آویشن کوهی دم کرده که خدا می دونه مزه ی علف تاریخ مصرف گذشته میده!!
بعد ما موندیم کیک بخوریم مزه ی چاییه بره , یا چایی بخوریم مزه ی کیک بره.
خلاصه اینم زندگیه ماست!!!

۱۳۹۰ اردیبهشت ۶, سه‌شنبه

رویای زندگی - زندگی رویایی

مدیر قبلا هشدار داده بود و من هم قبلا گفته بودم نه!
مدیرعامل گفت پنج روز دیگر بیا بالا می شوی به قول خودش " administrator" ما. ما در این جا یعنی مدیرعامل و رییس هیئت مدیره. نگفت میایی یا نه. گفت بیا.
گفتم من باید فکر کنم. گفتم من کلاس دارم.
گفت کلاس بی کلاس. کلاس تو یعنی که برنامه ای غیر از این شرکت در ذهنت داری. اگر می خواهی ده سال دیگر بروی سر کار دیگری , از همین الان نیا. گفت برو فکر کن تا فردا بیا بگو باشه می آیم. کلاسم را هم نمی روم. کلاس مرتبط برو تشویقت هم می کنیم.
خلاصه کلی منت گذاشت بر ما و رفتیم.
دو روز بعد می گویم نمی توانم از کلاسم بگذرم. می گوید پس یک ماهه کارت را جمع کن و خداحافظ.
مدیر اصرار می کند. می گوید ما کسی می خواهیم بماند. می خواهیم نروی .
همه می گویند تو خوبی! می خواهیم بمانی. اما آن طور که ما می خواهیم بمانی!
یاد هامون می افتم و آن جمله ی "تو میخوای من اونی باشم که واقعن تو میخوای من باشم ؟ اگه من اونی باشم که تو میخوای ، پس دیگه من ، من نیست . یعنی من خودم نیستم
نمی خواهم بروم بالا چون نمی خواهم منشی باشم. نمی خواهم بروم بالا چون نمی خواهم تنها و بایکوت با دو مدیر تنها باشم. نمی خواهم بروم چون از بچه ها که تنها نکته ی مثبت و عامل ماندن من در این شرکتند دور می شوم.
نمی خواهم چون نمی توانم کلاسم را ول کنم
خلاصه نمی خواهم بروم چون نمی خواهم.
مدیرعامل می گوید رویاهایت را ول کن. نمی داند که من برای رسیدن به رویاهایم نیست که زندگی می کنم. من رویاهایم را زندگی می کنم.

۱۳۸۹ اسفند ۱۱, چهارشنبه

اعتیاد قدیمی

وقت نیست . همه چیز روی دور تند می گذرد.
اتفاقات پشت هم می افتند و من حتی فرصت نمی کنم مزه مزه شان کنم. اگر فرصتی باشد و مجالی , مطمئنا انتخاب اولم خواب خواهد بود.
تحویل پروژه چهارشنبه بود و حالا به مدد چشم و ابروی بچه ها افتاده شنبه! هر چند خیلی فرق نمی کند و مانده ام که چه کنم با این دو پروژه ی این ترم
بهترین دوستم دارد می رود آن ور پل و ما که همیشه از این روزها برای خودمان تصویری ساخته بودیم دوست داشتنی , این روزها حتی فرصت دردودل همیشگی را هم نداریم چه برسد به تمام تعریف ها و ذوق کردن ها و جیغ کشیدن ها.دلم از این می سوزد که "سم" عزیزم که رفت آن طرف پل هر چه قدر هم که دست تکان دهد و داد بزند و  بلند بلند با من حرف بزند باز هم من این طرف هستم و او آن طرف...
 هر بار که این حس را دارم یاد آن فیلم سیاه و سفید خیلی دور می افتم که نمی دانم کدام روستایی که میانه ی جنگ مانده بود و روستا دو نیم شده بود نیمی این سوی رودخانه و نیمی دست دشمن آن سوی رود. و مراسم عروسی ای که عروسی یک سمت بود و داماد سمت دیگر و دست گل و توری که به آب افتاد. تصویر, سیاه و سفید و دور است در جایی شاید مثل کوزو.

به هرحال کمرنگی این روزهایم برای اتفاقاتی است که افتاده و سورپریزی که وقتم را گرفته و باز زمان کم آورده ام . دنیایم دارد کش می آید و نازک و نازک تر می شود. حالا بین همه ی این کارها , تصمیم دوباره به ترک کاریا ماندن هم که تکرار مکررات است و اعتیاد قدیمی من...

۱۳۸۹ بهمن ۱۰, یکشنبه

دور تند...

نشسته ام توی شرکت. هیچ کس نیست. یعنی از روسا هیچ کس نیست. مستر آبدارچی هم نیست. برای خودمان توی آشپزخانه خدایی می کنیم بس که آبدارچی محترم اجازه نمی داد به چیزی توی آشپزخانه دست بزنیم یا سر یخچال برویم یا آب های معدنی را هر چه قدر می خواهیم بخوریم. حتی نمی گذاشت به ماکروفر دست بزنیم!
حالا ما هم هی برای خودمان چای می ریزیم. ماست توی یخچال را می خوریم و هر چه قدر که می خواهیم آب می خوریم! حالا گیرم که لیوان هایمان را هم خودمان می شوریم.
شرکت سوت و کور است . جز ما و بچه های مالی کسی نیست. بقیه منتقل شده اند کارخانه. اباب و اثاث ما را هم جمعه بار می کنند , می برند و ما هم می شویم ساکن شهرستان البرز!!
دارم فکر می کنم مثل دانشجوها , خوابگاه بگیریم کرج و بی خیال خانه و خانواده شویم!
منشی سرماییمان هم نیست و با خیال راحت پنجره را تا ته باز کرده ایم و مور مور می شویم و با لذت توی سرما , چایی می خوریم. و ته دلمان خوش است که هواشناسی گفته آخر هفته برف می آید! هزار بار هم اشتباه پیش بینی بکند, هر بار که بگوید قرار است برف و باران بیاید با ساده لوحی باور می کنیم که خواهد آمد! و هر بار هم که خبر از هوای آفتابی بدهد شک می کنیم و مطمئنیم که اشتباه می کند. هر چند همیشه درباره ی باران  برف اشتباه  می کند و آفتاب را صد در صد درست پیش بینی می کند!
پایان نامه ی "سم" روی Desktop دهن کجی می کند و نمی شود که بروم سراغش بس که حوصله ندارم و عقده ی چنین روز آرامی این روزها به دلم مانده. می دانم که به زودی سروکله ی روسا پیدا می شود و باز همه چیز روی دور تند بی منطقی قرار  می گیرد و باز من همه چیز را روی دور کند خواهم دید و باز همه چیز دیوانه خواهد شد!!

و خلاصه این که این روزها زندگی دارد راه خودش را می رود و ما هم برای خودمان لم داده ایم روی صندلی , پاپ کورن و رانی مان را گرفته ایم دستمان و نگاه می کنیم شاید این داستان بی مزه ی بی حادثه , آخرش خوب تمام شود. فقط خدا کند مثل این فیلم های ادعای روشنفکری , پایانی معلق نداشته باشد...

۱۳۸۹ دی ۲۹, چهارشنبه

۱۳۸۹ مهر ۲۵, یکشنبه

سیاست ما...

ما ایرانی ها حتی اگر هم بخواهیم , نمی شود که چیزی در زندگیمان باشد که سیاسی نباشد.
یعنی حسرت به دلمان مانده که بتوانیم کاری بکنیم که سیاسی نباشد.
یک جمله از مدرس بود توی کتاب های درسیمون که می گفت : " سیاست ما , عین دیانت ماست" یا برعکس! به نظرم باید می گفت : سیاست ما , عین زندگی ماست.
یعنی هر حرفی که می زنیم , راهی که می رویم , سینمایمان , مدارسمان , پزشکی و علم و حتی غذاهایمان یه ربطی به سیاست دارد.
اصلا چرا راه دور برویم بذار یه مثال ساده بزنم و خلاص.
همین "قهوه ی تلخ" که خریدنش شده راهی برای اعتراض به نظام!!


۱۳۸۹ مهر ۲۳, جمعه

در ستایش زندگی



معدنچی های شیلیایی رو دیدید که بعد یه ماه و خورده ای حبس تو عمق 700 متری یه معدن , کشیدنشون بیرون؟
داشتم فکر می کردم توی حادثه هایی  که قراره مصیبت بار  باشن و خانواده و اقوام سی و سه نفر عزادار بکنن می تونه چه قدر اتفاقات جالب , ماجراهای هیجان انگیز , داستان های تعریف کردنی و از همه مهم تر! پول خوابیده باشه.
اولش که  نیگا می کنی می گی بابا این همه پول خرج کردن برای سی نفر ناقابل! بعد که می بینی با احتساب اون همه توریستی که تو همین چند روز پاشدن اومدن و تمام آدمایی که تو  صد سال بعدی برای بازدید مبان به منطقه ی معدن و با در نظرگرفتن کلی پولی که می شه از خرپولای بی درد برای سوار اون کپسول شدن و رفتن به عمق معدن برای بازدید گرفت و با پولی که برای فروش حق ساخت فیلم ماجرا به هالیوود و پول چاپ و انتشار کتاب ماجرای هر کدوم از معدنچی ها و فروش سنگ هایی که یکی از معدنچی ها به عنوان سوغاتی از اون پایین با خودش آورده بود توی مزایده و..., می بینی که ماجرا چه قدر سود داشته.
از همه بیش تر هم برای خود معدنچی ها که تا دوماه و خرده ای پیش مثل همه ی معدنچی های دیگه ی دنیا از گمنام ترین و بیچاره ترین آدم های کره ی زمین بودن که سخت ترین کار عالم رو داشتن و یکی از مزخرف ترین دستمزدهای روی کره ی خاکی رو و با توجه به غیبت های طولانی و استرس بالای خانواده و همین دستمزد کم و احتمالا اخلاق تندی که به خاطر کارکردن توی عمق زمین و دوربودن از ابناء بشر و فشار کارداشتن! (این آخری فرض بنده می باشد جدی نگیرید!) ولی حالا بعد این اتفاق نه تنها مشهور عالم شدن , احتمالا کلی هم پول به جیب می زنن و تا آخر عمرشون بی خیال کاروبار میشن و از هم مهم تر کلی هم عزیز خانواده هاشون شدن.
خداییش حالا با همه ی این حرفا به نظرتون کل ماجرا نمی ارزیده؟
البته همه ی اینا موقعی معنی می ده که ماجرا پایان خوشی داشته باشه. والّا اگر همه ی قضیه تو جایی مثل چین اتفاق می افتاد که اصولا معدنچی ای واقعا معدنچیه که زیر آوار بمونه و بمیره و آن قدر هم آدم زیاد هست که اگر سی نفر ناقابل زیر آوار موندن کسی زحمت نکشه بره ببینه شاید زنده باشن ,چه برسه که این همه پول و وقت برای بیرون کشیدنشون بذارن!


پ.ن :
اولندش که خودتون آدم مادی و پولکی ای هستید. این وصله ها به ما نمی چسبه!
دومندش  که آدم این چیزها رو که می شنوه , همین جوری الکی یاد یه چیزهایی می افته که هیچ ربه ماجرا نداره! و احتمالا برمیگرده به یه قسمت مغز به اسم "ارتباط های بی ربط الکی همین جوری"!
مثل این خبر که : یه انبار مهمات تو خرم آباد ترکید و هجده نفر ناقابل جوون مردم شهید شدن و فرداش هم طی مراسم باشکوهی تشییع شدن و هیشکی به ذهنش نرسید ببینه اصلا این انبار واسه چی ترکید و کار کرده یا نکرده ی کدوم شیر پاک خورده ای بوه که احتمالا داشته یواشکی اون دور و بر سیگار می کشیده و تا فرمانده یا چه می دونم جناب سروان( من از این درجه های نظامی هیچی نوفهمم!) سر رسیده از ترسش سیگار رو پرت کرده تو انبار! ( تو سربازخونه ها سیگار کشیدن ممنوعه دیگه ایشالا؟!) . می دونید چرا ؟چون اولا از اون جا که "شهدا زنده اند و نزد پروردگارشون روزی می خورن"در نتیجه کسی نمرده که کسی تحیق کنه! ثانیا کسی که باعث و بانیش بوده یحتمل خودش هم ترکیده پس کلا سوال وجود نداره که جواب بخواد! بعدش هم چیزی که زیاد جوون مردم. اینا نشدن , یه سری دیگه!
و این بخش ذهن ما که بسی فعال می باشد(احتمالا تنها بخش فعال اون دوروبر!) یاد یه چیز دیگه هم افتاده. یادتون چند وقت پیش لبنانیا دوتا اسراییلی رو کشته بودن (شاید هم خودشون مردن.ما که اونجا نبودیم!والّا) وجنازه هاشون رو به اسراییل نمی دادن و اسراییل هم برداشت چندتا اسیر آزاد کرد تا جنازه ها رو پس بگیره! اصلا ولش کن. این بخش مغزما زیادی حرف می زنه.
پس فعلا....