۱۳۸۹ دی ۹, پنجشنبه

سلام جاناتان

ورزشگاه جلوی شرکت رو  برای این که چمن هاش یخ نزنه , روشو پوشوندن با نایلون. کلی هم پرنده واسه خودشون شیرجه می زنن رو نایلون و قدم زنان میرن و میان و بعد هم بالاشونو باز می کنن و اوج می گیرن...
نایلون زیر آفتاب برق می زنه و موج می خوره و ...
خلاصه ما کلی توهم اقیانوس و مرغ دریایی برداشتیم. کم کم بوی اقیانوس رو هم می شنویم و صدای مرای دریایی رو.
عالمی داریم توی این دفترمون با View عالی از اقیانوس و البته مرغای دریایی!!



پ.ن.:
عنوان متن , فیلم مستند داستانی " جاناتان مرغ دریایی"

۱۳۸۹ دی ۸, چهارشنبه

این متن مخاطب خاص دارد

شب - تلفن- ایستگاه - تلفن و تلفن و تلفن - جمع - انار-عکس- حافظ - مادر - شب - تماس- شهر- کباب - گپ  - خنده - تعجب - خاطره - خنده - آب - آتش- خانه - شب  - صبح - ایستگاه - کوه - خنده -  چای - خر ما - پیاده - دیزی - حلقه - بام - غروب - پرتقال - شکلات - امامزاده - بازار - پیاده - خیابان - خیابان - خانه - کار - آرزو - طالقانی - کافه- چای - قهوه - کیک- زعفران- شلوار- خنده - گریه - خداحافظ- پیتزا - کوک - خیابان - پیاده- مترو -پول - شکلات تلخ- مترو- تاکسی- اسکان- بستنی- سرما- پارک- سینما- تاریکی - سرما- خنده - کافه- گالری- معماری- دکوراسیون- چای سبز با یاسمن - لیموناد- دختر- خنده - تاخیر- اتوبوس- میدان - بیمارستان- خداحافظ - خداحافظ- خداحافظ
و
شش ماه بعد...


این متن مخاطب خاص دارد. مخاطبش همان هایی هستند که این یک هفته را با هم گذراندیم و به بهانه ی مهمان هایمان , لحظات خوبی را کنار هم تجربه کردیم و مزه ی ملس خوشی فانتزی این دوران زیردندانمان خواهد ماند تا مدت ها...

"سمان" راست می گفت. ما حالا " Before Sunrise" را می فهمیم. زندگی کردیمش.
اگر شش ماه دیگر نشد که بروم , آن وقت داستان من هم می شود مثل همان فیلم. باز هم دختر قصه نمی آید. تا ببینیم before Sunset  چه خواهد شد.


شاید بعدتر که حوصله ام آمد, بنویسم که چه چزهای جالبی دیدم در این چند روز. شاید...

هنوز هم؟

یه ساله رفتی و اسمت هنوز مونده تو این گوشی...
هنوزم قهوه‌تو مثل قدیما تلخ می‌نوشی؟
هنوز شب‌ها توی تختت کتابِ شعر می‌خونی؟
کناره پنجره شادی با یه سیگار پنهونی؟
هنوزم وقتی می‌خندی رو گونه‌ت چال می‌افته؟
هنوزم چشم به راهِ یه سواره زیبای خفته؟
هنوزم عینهو فیلما، یه عشق آتشین می‌خوای؟
هنوزم روحِ هـامـونو ، تو جسم جیمزدین می‌خوای؟
می‌دونم وقتی که بارون
تو شب می‌باره بیداری
بازم قمیشی گوش می‌دی
بازم بارونو دوس داری
یه ساله رفتی و عطرت هنوز مونده‌ توی شالم
بازم ردت رو می‌گیرن همه تو فنجون فالم
تو وقتی شعر می‌خونی منو یادت میاد اصلن؟
تو یادت موندن اون روزا که دیگه برنمی‌گردن؟
همون روزا که از فیلم و شراب و شعر پر بودن
یه کاناپه، دو تا گیلاس، تو و دیوونه‌گیِ من...
بدون حالا بدون ‌تو یکی دلتنگه این گوشه،
هنوزم قهوه‌شو تنها به عشقت تلخ می‌نوشه
می‌دونم وقتی که بارون
تو شب می‌باره بیداری
بازم قمیشی گوش می‌دی
بازم بارونو دوست داری





پ.ن.:
1- مرسی سمان :)
2- باحاله آدم اسمش یغما باشه.
.

۱۳۸۹ دی ۶, دوشنبه

عاقبت به خیری

وقتی آخر عاقبت سمفونی های موتزارت و بتهوون و ویوالدی و ..... , دکمه ی Hold  تلفن هاست.
خدا آخر عاقبت ما را بخیر کند...

۱۳۸۹ دی ۵, یکشنبه

منم منم

1- در دوران زندگی همه  ما , آدم های زیادی هستند که وارد زندگیمان می شوند, بعضی ها در حد یک جمله و بعضی ها برای یک عمر می مانند. این که هر کدامشان چه قدر می مانند , اصلا آن قدر می مانند که بتوان گفت مانده اند یا فقط در حد یک خراش روی سطح زندگی می آیند و می گذرند, هیچ کدامشان مهم نیست.مهم این است که باور کنی همه ی این آدم ها , روی زندگی تو تاثیر می گذراند. بعضی ها کم تر و بعضی بیش تر. اما آدم بدون تاثیر نداریم. اصلا ممکن نیست. حالا گیرم که این تاثیر در حد یک جمله بوده باشد.

2- خیلی سخت است که آدم هایی را ببینی که دارند رویای تورا زندگی می کند. آن هم دقیقا در زمانی که تو می دانی تقریبا هیچ شانسی برای لمس رویایت نداری.
این روزها من دوتا آدم زنده را می بینم که ناجوانمردانه , رویای من را زندگی می کنندو هر بار که از لذت رویای من می خندند , من یک قدم بیش تر به پرت کردن خودم از طبقه ی پنجم این شرکت لعنتی نزدیک می شوم.

3-افراد زیادی به زندگی من وارد شده اند. آدم هایی که از من این را ساخته اند که الان هستم. نمی خواهم خیلی خیلی دور بروم. یکی از آخرین هایش همین "حسی" خودمان بود. آدمی که با آن همه مدارجی که در این سن و سال پایین به دست آورده بود و با آن همه ای که جلو بود ,بالاخره من را سر غیرت آورد تا دوره های معماری ام را بعد از چندسال شل کن , سفت کن شروع کنم. و اگر فقط یک هفته ی دیگر می ماند , من الان چندتا از پروژه های معطل مانده ام را هم کلنگ زده بودم!!
و حالا هم همین دوتا مهمان محترم که بدجور من را یاد این انداخته اند که قرارم بود چه باشم و چه شده ام. تا تبم نخوابیده و این دوتا آن قدر دور نشده اند که باز رویاهایم فراموش شوند , باید بجنبم و اول هم از عوض کردن دوباره ی شغلم شروع کنم. از این که باز از تغییر شغل حرف می زنم تعجب نکنید. این بیماری نسل ماست. بدی نسل ما این است که نه آن قدر عاقلیم مثل پدرانمان که سرمان را بیندازیم پایین و دلخوش حقوق ثابت و بیمه مان باشیم و نه مثل نسل بعدی مان آن قدر عاشقیم که کلا بی خیال عقل , بزنیم به وادی عشق و حال.
اصولا ما نسل وسطیم. وسط همه چیز گیر کرده ایم. وسط جنگ و صلح - سنت و مدرنیته- کفر و دین-و ... و تا چند سال دیگر که وارد میان سالی هم شدیم واویلا ! باید بین جوانی و پیری هم گیر کنیم!!!




پ.ن.: توضیح واضحات
تصویر , لوگوی کمپانی " DreamWorks"

۱۳۸۹ دی ۲, پنجشنبه

سوته دلان

بعضی وقت ها آدم دلش الکی الکی می سوزد. یعنی همین جوری سرش را انداخته پایین و دارد مثل آدم زندگی اش را می کند که یک دفعه ای می بیند که دلش سوخته ,ته گرفته ,جزغاله شده.
آن وقت است که می رود در به در دنبال پماد سوختگی اما بعد از چند داروخانه ی اول می فهمد که دارویش را هنوز نساخته اند . حالا بماند که اگر ساخته بودند هم احتمالا به خاطر تحریم ها , اصلا تو مملکت ما پیدا نمی شد و یا چون اصولا به قول آقایان کسی توی این مملکت دلش نمی سوزد اصلا نیازی به این جور داروهای معلوم الحال نبود.
خلاصه این که چاره ای برایت نمی ماند جز این که بروی یک گوشه مچاله شوی توی خودت و بسوزی تا تمام شوی.
 تا تمام شود دل سوختگیت.
آن وقت باید بر گردی سر زندگی ات و 
یادت نرود سرت را بیندازی پایین و مثل آدم زندگی ات را بکنی
 تا کی و کجا دوباره ناغافل ببینی که دلت سوخته , ته گرفته , جزغاله شده  

۱۳۸۹ دی ۱, چهارشنبه

دیوانه های یلدانشین.

خب خب بالاخره مهمان ها رسیدند و ما مجبور شدیم شب یلدامون رو باهاشون شریک شیم. (یعنی منظورم اینه که چترمون رو پهن کنیم خونه ی پگی اینا!)
فقط همون قدر بگم که فهمیدیم از ما دیوونه تر هم توی دنیا پیدا می شه. امروز هم تنها فرستادیمشون بازار تا یه ذره توی دالان های اونجا گم و گور بشن , خاطره بشه براشون :)
فرداهم احتمالا کاخ گلستان و موزه ملی بریم و جمعه هم که بام تهران و تله کابین و کاخ سعدآباد و این ها . ( من از این کاخ سعدآباد خیلی بدم میاد. ساختمون هاش که عین خونه های معمولی الان شهرمونه!) حالا شاید اگر قالی هاشو در نظر بگیریم شاید!!)
به هر حال این روزها سرمون حسابی شلوغ خواهد بود. تا ببینیم چی می شه. امروز هم کلی در به در دنبال یه راهی بودم تا این بی نواها بتونن با مستر کارتشون یه جوری پول بگیرن. حالا بماند که آخرش چی شد. اما بالاخره به پول رسیدن :)
یه جمله قصار هم همین جا از "سمان" بذارم و برم که وقت تنگ است!
" سوییسی اسکل نکرده بودیم , که کردیم"!!! :)
خلاصه پدرشونو دز آوردیم ولی جدّا اهل حال هستن. البته اگر یه ثانیه نیش مبارکشون بسته بشه!