۱۳۹۵ دی ۱۱, شنبه

نامبرده

نامبرده از او متنفر بود چرا که ممکن بود عاشقش شود. اگر عاشقش می شد کار دست خودش می داد و همه برنامه ها و آرمان هایش را به باد می داد . و می ترسید که همین به باد دادن هادر آخر از او عاشقی بسازد که از عشقش متنفر شده است.
نامبرده می ترسید.

۱۳۹۵ خرداد ۳, دوشنبه

مادری

مادرشدن باید خیلی ترسناک باشد. قسمتی از وجودت، قسمت عزیزی از وجودت را بیرون از خودت ببینی که مدام این طرف و آن طرف می رود و انواع و اقسام خطرها تهدیدش می کند و تو جز چهارچشمی پاییدن و زیر لب ذکر گفتن و به خدا سپردنش هیچ کاری از دستت بر نیاید. این دلهره دائمی و این گوش به زنگی همیشه حتما پیرت می کند.
مادر بودن حتما سخت ترین کار دنیاست.
اگر روزی مادر شوم هر لحظه آرزو می‌کنم کاش می شد آن تکه ی عزیز را بردارم و بگذارمش سر جایش یک گوشه قلبم و خیالم راحت شود که خطری تهدیدش نمی کند.
مادر بودن یعنی یک عمر را چشم به در بودن تا یک تکه ی جداشده از قلبت صحیح و سالم از در بیاید تو و نفس راحتی بکشی که امروز هم بخیر گذشت.
مادربودن بدون یک ذره شک باشکوه ترین و سخت ترین کارهاست.
مامان تولدت مبارک :-* 

۱۳۹۵ خرداد ۱, شنبه

پریدن

می ترسم
از راهی که پیش گرفته ام می ترسم
انقدر نرسیده ام که دیگر از آرزو کردن می ترسم.
می ترسم از نرسیدن دوباره و دوباره
انقدر نزدیکترین نزدیکانم به رویاهایم خندیده اند که برای خودم هم عادت شده مسخره کردن رویاها.
برایم راحت تر شده گوشه ای دراز کشیدن و به رویاها فکر کردن ، به جای بلندشدن و رسیدن به آن ها
می دانی، همه هم بگویند تو می توانی،  وقتی روحت را به نتوانستن عادت داده باشی، پرواز کردن می شود سخت ترین کار دنیا، حتی اگر به داشتن دو بال روی شانه هایت اطمینان داشته باشی.
تمام جراتم را جمع کرده ام و تا لب صخره آمده ام، حالا فقط هل آخر مانده، اما خوب فهمیده ام که کسی هلم نخواهد داد.
باید چشم ها را بست، نفس را حبس کرد و پرید.
بقیه اش با خدا
یا خدا...

بازگشت

یعنی می شه دوباره بنویسم؟
دل تنگ شده برای نوشتن.
از این روزهای یکنواخت بی رنگ که قراره پله های نردبان فرداهایم باشند باید بنویسم.
دوست دارم جایی باشه که چند سال بعد بهش سر بزنم و با نوستالژی این روزها کشتی بگیرم.
تمام سعی ام رو میکنم که بنویسم.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲۵, جمعه

بی حسی حس این روزها

یک هفته از مهلت دو هفته ای ترجمه مونده و من هنوز زل زدم به صفحه ها و حس شروع ترجمه رو ندارم.
از فردا میرم خونه خاله، شاید حسش اومد.

ما بی ماشین ها

برادر جان هربار با هزارجور رودربایستی ماشین خواهرجان را قرض می کنه.بعد هم کل ماشین رو می شوره و پسش می ده.
خداکنه زودتر خودش ماشین بخره از این وضع راحت شه.

۱۳۹۴ اردیبهشت ۸, سه‌شنبه

مدرسان شریف

خیلی سردرگمم.
هزارتا کار می خوام بکنم اما نمی دونم چطوری.
هیشکی هم نیست راهنماییم کنه.
مقاله ISI چطوری بنویسم
برا اپلای چیکار کنم
چجوری رزومه امو پر و پیمون کنم
کجا برم؟
چی بخونم؟
چی بنویسم؟
لابد مدرسان شریف