۱۳۸۹ اسفند ۴, چهارشنبه

گروه سنی الف

مستر ح. که از گروه سنی"الف " شرکت هستند! با خانم "آ" که تازه آمده اند دچار مشکل شده است. یعنی تقریبا همه با ایشان که بسیار پررو تشریف دارند دچار مشکل شده اند. خلاصه این خانم "ح" حسابی روی اعصاب این مستر "ح" ما هستند. ما هم که کلا به " نفرت نوع دیگری از عشق است" اعتقاد کامل داریم در کمال سخت کوشی در حال در آوردن حرف و شایعه پراکنی برای مستر "ح" هستیم. 
ایشان که بسیار در حال حرص خوردن هستند تهدید می فرمایند که اگر ایشان را وارد حاشیه کنیم , ایشان هم بنده را وارد حاشیه می کنند. تازه موردِ حاشیه را هم آماده دارند!!! 
خداا خودش رحم کند.
اما متاسفانه تهدیدشان کارساز می افتد و بنده که دیگر اگر عمرا درباره ی عشق ایشان به خانم "آ" حرفی بزنم. حتی اگر کارت عروسیشان را هم شخصا بهم بدهند عمرا نمی روم.  همینمان مانده برای ما و خدا می داند کی کی حرف در بیاورند! هر کسی باشد به ریسکش نمی ارزد. فعلا که تا شعاع چند کیلومتری هیچ آدمی که ارزش ریسک داشته باشد رویت نمی شود!!!!

سبیل حنا

پدر که می رفت , برای خداحافظی بوسیدمش. 
هیچ وقت فکر نمی کردم زمانی برسد که از حس زبری گونه های پدرم دلم خوش شود. 
هیچ وقت فکر نمی کردم دلم برای سبیل های حنایی اش!! تنگ شود. 
بعد از چند ماه دیدن سرو صورت بی موی پدر , زبری چند تار ریش , لذتی دارد که فقط ما می فهمیم. ما....

۱۳۸۹ اسفند ۱, یکشنبه

شیر طلایی

و همه می ایستیم به افتخار.................



۱۳۸۹ بهمن ۳۰, شنبه

سرد دره!

فن کوئل روشنه.
سروصداش غوغایی به پا کرده.
فقط مشکل اینجاست که باد سرد می زنه.
هممون داریم از سرما می میریم. پاهام قانقاریا گرفته. دماغمم عنقریبه که از سرما خشک شه و بیفته!!
انگشتای دستم رو هم دیگه مطمئن نیستم داشته باشمشون!
جالب اینه که هیشکی هم نمی ره این فن ها رو خاموش کنه. آرزو داریم شاید که صداش گرممون کنه!
منتظریم ببینیم کی کم میاره؟ما یا فن؟!

اگه بدونم کی اسم اینجا رو گذاشته "گرم دره" یه بلایی سرش می آرم. این جا سرد دره است. نه اصلا جهنم دره است...



پ.ن.:
برداشتم عکس بالا رو ایمیل کردم واسه رییس!! مگه من باهاش شوخی دارم. این بچه ها منو اغفال کردن!! :(
اسم عکس : I am too cold to work

شهر در دست بچه ها!

مامان این ها نیستند. یعنی رفته اند مشهد. مامان نذر داشت. آزمایش آخر بابا که نتیجه اش آمد , بالاخره مامان کمی آرام گرفت و دوتایی با بابا راهی مشهد شدند.
ما مانده ایم و خانه ای که خالی است و کلی امکانات عشق و حال که برباد می رود از بس که ما خانه نیستیم تا حالش را ببریم!!
دیروز زود پز را گذاشته بودیم روی گاز , درش کیپ نبود! صدای انفجار و بعد هم 4 ساعتی که داشتیم از سقف و توی هود گاز و زیر فرش نخود و لوبیا جمع می کردیم!!! شاهکارهایمان را کمی زود شروع کردیم. مامان این ها هنوز نرفته بودند!
برادر جغله شب هوس الویه کرده. از ذوق این که بابا نیست و می تواند با خیال راحت هر چه مایونز که می خواهد توی الویه خالی کند. هر چه اصرار می کنیم که بی خیال شود عین خیالش نیست. خودش دست به کار می شود و نه تنها شام شبمان را روبه راه م کند , ناهار فردایمان هم مهیا می شود :) چشم مادرگرام دور که بچه ی ته تغاریش را به کار کشیده ایم مبسوط!
خلاصه این که تا یک هفته بساط خاله بازی و مامان بازیمان به راه است و کلی ادای آدم بزرگ ها را در می آوریم. هر چند به قول خیلی ها , نصف ما که بودند بچه ی چهارمشان را هم داشتند!
امشب هم که برادر جغله تنهاست و ما همه دیر برمی گردیم. اگر برگشتیم و چیزی از خانه مانده بود و برادر جان در طی آزمایشات فوق پیشرفته شان , همه چیز را بر باد نداده بودند , با افتخار می توانیم اعلام کنیم که دو روزش گذشته و ما هنوز زنده ایم!!!



پ.ن.:
در جهت حفظ آبرویمان بگویم که دفعه ی اولمان نیست که تنها مانده ایم!  و خیلی هم خوب از پس کارهای ساده ای مثل گرداندن خانه و خانواده!

۱۳۸۹ بهمن ۲۸, پنجشنبه

تولد یک دکتر!

امروز در نهایت مهدکودکیت , قرار است برای یکی از دکترها , تولد بگیریم.
از این لوس بازی ها متنفرم.
البته احتمالا ایراد از من است والّا به نظر کار جالبی می آید!

۱۳۸۹ بهمن ۲۷, چهارشنبه

این روزها را سعی کردیم چگونه بگذرانیم؟

امسال از کل جشنواره چهار تا فیلم را شد که ببینم. یکی از بلیت ها هم سوخت که نمی دانم چه فیلمی بود. یکی هم به رضا رسید که "چمدان" مانی حقیقی بود.

فیلم هایی که دیدم جدا از "توطئه" که فاجعه بود , "گزارش یک جشن" بود از حاتمی کیا و " از پاریس تا پاریس " از محمدحسین لطیفی و " پایان نامه" حامد کلاهداری!

از فیلم ها برای "سینمافا" خواهم نوشت.
اما مهم تر از خود فیلم ها , حواشی شان بود که ترجیح می دهم از آن ها بنویسم.
اول از همه " گزارش یک جشن" بود که هنوز که هنوز است با همه یاعتقادی که هنوز هم به مرحوم شدن "حاتمی کیا"ی عزیز بعد از "خاک سرخ" دارم , ته دل امیدوارم که معجزه ای رخ بدهد و باز "روبان قرمز" دیگری رو کند. هر چند تا به حال که فقط ناامید شده ایم.
به هر حال فیلم را در سینما کانون دیدیم و چه قدر فضا و معماری کانون قشنگ و کار شده است. لذت تماشای سالن و باغ کانون از خود فیلم بیش تر بود. بعد از فیلم هم که بیش تر وقتمان به آه کشیدن برای یک فیلم دیگر از حاتمی کیا بود.

فیلم بعدی " از پاریس تا پاریس " بود. که این یکی را سینما بهمن دیدم و جو سالن موقع پخش سرود ملی و ایستادن تماشاچی ها و دست زدنشان به افتخار پرچم ایران خیلی جالب بود! هر چند دست زدنشان چند جای بی ربط کمی ما را در معنای کف زدنشان موقع دیدن پرچم دچار شک می کند!! خوب است که آدم ببیند بعضی ها هنوز پرچم ایران را که می بینند دلشان می لرزد.
خروجی سینما هم که یک فاجعه ی به تمام معنا بود. کوچه ای پر از گل و لای و تنگ و تاریک!

و از همه مهم تر فیلم "کارنامه" که تماشای چنین فیلمی درسینمایی که بیرونش یعنی میدان انقلاب را کیپ تا کیپ نیروهای ویژه گرفته بود مزه ی دیگری داشت. فیلمی به قول خیلی ها طرفدار دولت و ضد مخالفین !
قرار شد از خود فیلم حرفی نزنم که این جا نمی زنم. اما دیدن قیافه ی "سمان" بعد از هر دیالوگ تماشایی بود!
و از همه جالب تر راه برگشت که مترو در ایستگاه بهشتی خراب شد و مجبور شدیم کلی پیاده روی کنیم و نصفه شبی!! (نه و نیم شب) زیر پل سیدخندان منتظر تاکسی بایستیم. و تازه آخرش هم .... :)