۱۳۸۹ آبان ۲۷, پنجشنبه

خواستن یا نخواستن

اگر هم تا به حال ذره ای شک داشتم , الان دیگر مطمئن مطمئنم که هر چیز را نخواهی , بدست خواهی آورد و چیزی را که بخواهی با تمام وجودت , از تو فرار خواهد کرد و هرگز دستت به آن نخواهد رسید.

شاهد هم این جا که نمی خواستمش و الان هستم
و
 تو که می خواستمت و الان نیستی...

۱۳۸۹ آبان ۲۵, سه‌شنبه

view

دو روزه می خوام عکس منظره ای که از اتاقم پیداست رو اینجا آپلودکنم , نمیشه .
این جا هم مثل شرکت قبلی ,منظره اش از نکاات مثبتشه.
به هر حال نمی شه بذارمش این جا. پس بی زحمت ,زحمتش با خودتون.

۱۳۸۹ آبان ۲۴, دوشنبه

پنجره باید باز باشد والّا چه تفاوت بین پنجره و دیوار؟

از همه ی دوست داشتنی های پاییز که بگذریم
یک چیزش را دوست ندارم.
مردم پاییز را
که کمر می بندند به قتل تمام پنجره ها...



خداییش بعد از آن همه له له زدن تابستان , تا کمی هوا خوب می شود و می شود دل خوش کرد به نسیم و هوای ملس پاییز, هر جا که می روی مردمی را می بینی که پولیور پوشیده اند و خمیده راه می روند و هنوز سوار ماشین نشده ,شیشه ها را می بندند.

راننده

من می گم : مرسی
تو می گی : یا علی!!

۱۳۸۹ آبان ۲۳, یکشنبه

شهر در دست زامبی ها

تا حالا فیلمی از ژانر  "زامبی" ! دیدید؟ این ور فیلمارو در رده ی فیلم های ترسناک می دونن. در حالی که به نظر من باید جزو فیلم های رئال یا مثلا اجتماعی رده بندی کنن!
جان من یه نگاه به دور و برتون بکنید. خداییش این ملتی که تو خیابون راه می رن همشون زامبی نیستن؟ یه مشت مرده  ی متحرک که در مقابل هیچ محرکی واکنش نشون نمی دن.
مثلا به همون قضیه ی میدان کاج نگاه کنید. تنها آدم زنده ی اون صحنه همون قاتل بود. تنها کسی که لااقل داشت یه اکشنی انجام می داد و عین گلابی واینستاده بود. حالا گیریم که دلیلش کمی فیلم هندی و واکنشش کمی!! تارانتینویی بود.
حالا یه بار مرور کنید کل ملتی که اون دوروبر بودن و کل پلیس ها و بیمارستان و همه رو. به جز جسد متحرک چیز دیگه ای تو تصویر می بینید؟
اصلا چرا راه دور بریم؟ به گمانم درباره اش نوشته باشم تو همین بلاگ. یه بار سوار اتوبوس شدم . چه روز نحضی هم بود. همون کله سحری حالم بد بود و داشتم از سردرد و تهوع می مردم. رنگم شده بود عینهو گچ و عرق سرد همه وجودم رو گرفته بود. صدام در نمی اومد با سرگیجه رفتم سمت درخروجی و به ملت می گم بگید وایسته من پیاده شم. شما بگو یکی از جاش جم خورد,نخورد! همه عین بز فقط نگاه کردن تا خودم داد زدم و به زور صدامو رسوندم به راننده که نگه داره. یعنی تو نگاه ملت یه ذره زندگی دیدم ,ندیدم.
حالا دیدید زامبی ها اونقدرها هم تخیلی نیستند و میلیون میلیون همین دوروبر زندگی که نه,وول می خورن...
به هر حال مواظب سلامتیتون باشید . آدم راحت تر از اون که فکرشو بکنید می میره و می شه یه زامبی. اگه دفعه ی بعد که یه تصادف دیدید و شما هم گوشیتونو در آوردید و وایستادید به فیلم گرفتن از مجروح ها و ذوق کردید که فردا نشون اکبر و اقدس می دمشو ... , بدونید که کار شما هم تموم شده وشدید یه زامبی گوگولی مگولی!!!



پ.ن.:
البته هنوز بعضی آدم زنده ها هم هستن که دلمون رو خوش کنیم بهشون. مثلا همین دیشب که آقاکوره! نشسته بود روی نیمکت کنار شریعتی , شکلاتش افتاد رو زمین. داشت به زور دنبالش می گشت که دختره رفت برش داشت و داد دستش. بعد هم براش بازش کرد تا از بازکردن زرورقش هم راحت شه. نگید که کار کوچیکیه. همون موقع خیلی ها فقط نگاه کردن و رد شدن و رفتن.
همین یه ذره هاست که دلخوشی آدم زنده هاست این روزها.


تصویر: فیلم سی روز شب

۱۳۸۹ آبان ۲۲, شنبه

بازگشت

خوب بنده مجدد به جمع علافان شاغل پیوستم. از امروز مجدد شاهد غرغرهای کاری بنده خواهید بود. مخصوصا که آن قدر راهم دور است که واقا جای غر هم دارد. البته قبلا م راه دور کار کرده ام و این جا کمی نزدیک تر از اولین محل کارم است اما بدعادت شده ایم دیگر. چکار کنیم.
به هر حال دوران آزادی تمام شد و دوباره از مسیر مستقیم زندگی ام خارج شدم و زدم به بیراهه. تا بالاخره کی در مسیر درست باقی بمانم.
البته خوبی هایی هم دارد این کار. مثلا همکاران به نظر خوب می آیند. جایم خوب است. امنیت شغلی بالاست و حقوقش هم خوب است . اما ما دست خودمان نیست از اصل از این کارها بدمان می آید حالا هر چه هم می خواهد نقاط مثبت داشته باسد.
کلا به ما می گویند انجمن ناراضیان از هر موقعیت قابل رضایت!

می بینمتون پس...

۱۳۸۹ آبان ۱۵, شنبه

حذف شدگی

یک ماهی از زندگی حذف شده ام.زندگی هم از من حذف شده است.
باید برگردم.