۱۳۸۹ آبان ۲۴, دوشنبه

راننده

من می گم : مرسی
تو می گی : یا علی!!

۱۳۸۹ آبان ۲۳, یکشنبه

شهر در دست زامبی ها

تا حالا فیلمی از ژانر  "زامبی" ! دیدید؟ این ور فیلمارو در رده ی فیلم های ترسناک می دونن. در حالی که به نظر من باید جزو فیلم های رئال یا مثلا اجتماعی رده بندی کنن!
جان من یه نگاه به دور و برتون بکنید. خداییش این ملتی که تو خیابون راه می رن همشون زامبی نیستن؟ یه مشت مرده  ی متحرک که در مقابل هیچ محرکی واکنش نشون نمی دن.
مثلا به همون قضیه ی میدان کاج نگاه کنید. تنها آدم زنده ی اون صحنه همون قاتل بود. تنها کسی که لااقل داشت یه اکشنی انجام می داد و عین گلابی واینستاده بود. حالا گیریم که دلیلش کمی فیلم هندی و واکنشش کمی!! تارانتینویی بود.
حالا یه بار مرور کنید کل ملتی که اون دوروبر بودن و کل پلیس ها و بیمارستان و همه رو. به جز جسد متحرک چیز دیگه ای تو تصویر می بینید؟
اصلا چرا راه دور بریم؟ به گمانم درباره اش نوشته باشم تو همین بلاگ. یه بار سوار اتوبوس شدم . چه روز نحضی هم بود. همون کله سحری حالم بد بود و داشتم از سردرد و تهوع می مردم. رنگم شده بود عینهو گچ و عرق سرد همه وجودم رو گرفته بود. صدام در نمی اومد با سرگیجه رفتم سمت درخروجی و به ملت می گم بگید وایسته من پیاده شم. شما بگو یکی از جاش جم خورد,نخورد! همه عین بز فقط نگاه کردن تا خودم داد زدم و به زور صدامو رسوندم به راننده که نگه داره. یعنی تو نگاه ملت یه ذره زندگی دیدم ,ندیدم.
حالا دیدید زامبی ها اونقدرها هم تخیلی نیستند و میلیون میلیون همین دوروبر زندگی که نه,وول می خورن...
به هر حال مواظب سلامتیتون باشید . آدم راحت تر از اون که فکرشو بکنید می میره و می شه یه زامبی. اگه دفعه ی بعد که یه تصادف دیدید و شما هم گوشیتونو در آوردید و وایستادید به فیلم گرفتن از مجروح ها و ذوق کردید که فردا نشون اکبر و اقدس می دمشو ... , بدونید که کار شما هم تموم شده وشدید یه زامبی گوگولی مگولی!!!



پ.ن.:
البته هنوز بعضی آدم زنده ها هم هستن که دلمون رو خوش کنیم بهشون. مثلا همین دیشب که آقاکوره! نشسته بود روی نیمکت کنار شریعتی , شکلاتش افتاد رو زمین. داشت به زور دنبالش می گشت که دختره رفت برش داشت و داد دستش. بعد هم براش بازش کرد تا از بازکردن زرورقش هم راحت شه. نگید که کار کوچیکیه. همون موقع خیلی ها فقط نگاه کردن و رد شدن و رفتن.
همین یه ذره هاست که دلخوشی آدم زنده هاست این روزها.


تصویر: فیلم سی روز شب

۱۳۸۹ آبان ۲۲, شنبه

بازگشت

خوب بنده مجدد به جمع علافان شاغل پیوستم. از امروز مجدد شاهد غرغرهای کاری بنده خواهید بود. مخصوصا که آن قدر راهم دور است که واقا جای غر هم دارد. البته قبلا م راه دور کار کرده ام و این جا کمی نزدیک تر از اولین محل کارم است اما بدعادت شده ایم دیگر. چکار کنیم.
به هر حال دوران آزادی تمام شد و دوباره از مسیر مستقیم زندگی ام خارج شدم و زدم به بیراهه. تا بالاخره کی در مسیر درست باقی بمانم.
البته خوبی هایی هم دارد این کار. مثلا همکاران به نظر خوب می آیند. جایم خوب است. امنیت شغلی بالاست و حقوقش هم خوب است . اما ما دست خودمان نیست از اصل از این کارها بدمان می آید حالا هر چه هم می خواهد نقاط مثبت داشته باسد.
کلا به ما می گویند انجمن ناراضیان از هر موقعیت قابل رضایت!

می بینمتون پس...

۱۳۸۹ آبان ۱۵, شنبه

حذف شدگی

یک ماهی از زندگی حذف شده ام.زندگی هم از من حذف شده است.
باید برگردم.

۱۳۸۹ مهر ۲۸, چهارشنبه

بریده جراید صورتی

کلاس امروز شاهکار بود . با این که از پنج طرحی که باید ارائه می دادیم , علی رغم تمام سه روز خودکشی و نشستن و چشم های از حدقه در آمده , نهایتا فقط سه طرح و نیم آماده شد , اما خدارا شکر که استاد آن قدر تا آخر کلاس ما را تحویل گرفت و از کارمان تعریف کرد که خستگی مان در رفت.



همین الان ذوب آهن از الهلال برد و رفت فینال جام باشگاه ها. خداییش پرسپولیس و استقلال فوتبال بازی می کنند یا ذوب آهن؟


بازی های جام جهانی کوچک ( فوتسال) دا حال برگزاری است. ایران مثل چی دارد می برد و پارسال که نایب قهرمان جهان شد امیدوارم امسال قهرمان شود. تلویزیون هم در عوض گل و بلبل و سریال های پربار!ش را ده باره پخش می کند.


سبیل پدرجان هم برباد رفت. داروها دارند تاثیرشان را می گذارند. چه کسی فکرش را می کرد که روزی یکی از کله مریخی های سرطانی , جایی همین نزدیکی ها باشد؟ به این نزدیکی. دلم برای سبیل هایش تنگ می شود! عادت داشتم سربه سر پدرگرام بگذارم با آن سبیل های حنایی اش!


دریا لازم شده ام. دلم دریا می خواهد با آن موج ها و آن بوی شور و آن شن های براقش. حیف که وقت سفر نیست...
داستانم را شروع کرده ام اما از طرح جلوتر نمی رو. نوشتن کار سختی است. باور کنید. از بچه زاییدن هم سخت است. مثل این است که بچه ای را از اول تا زمان زایمان ,تماما خودت بسازی بدون دخالت خدا! چشمم آب نمی خورد کتابم به این دنیا قد بدهد. کسی آن دنیا انتشاراتی آشنا سراغ ندارد؟



این هفته دوباره "ملک سلیمان" را خواهم دید. خانواده را باید ببرم. "سن پترزبورگ" را هم باید بروم. شما هم اگر وقت کردید بروید و " لطفا مزاحم نشوید" را ببینید. مجموعه ای از داستان های خوب و بازی های عالی است.


 
 
پ.ن.:
تصویر مربوط به فیلم " اسکار و خانم صورتی"است که بر اساس کتابی به همین اسم از اریک امانوئل اشمیت ساخته شده.جالبی فیلم به این است که اشمیت خودش فیلم را کارگردانی کرده.

سینما بهشت


دیشب نه پریشب هر کاری کردم خوابی به سراغم نیومد که نیومد. گفتم بشینم یعنی بخوابم یه فیلمی ببینم شاید فرجی شد.
از بین فیلم هام اونایی مونده بودن که باید خیلی سر حال باشی تا ببینیشون.قرعه به نام " سینما پارادیزو " افتاد. خیلی وقت بود که دنبالش بودم اما به دستم که رسید دیگر حالش را نداشتم که ببینمش. اما " سینما پارادیزو" هم از آن سری فیلم هایی است که باید دیده باشیش.

این بود که نشستم به دیدن فیلم. می دانستم طولانی است اما نه دیگر این قدر. ساعت سه و پنجاه و شش دقیقه بود که فیلم تمام شد. چیزی حدود دو ساعت و چهل هشت دقیقه ای فیلم بود . هر چند تقصیر از خودم است که با وجود امکان خاموش کردن و خوابیدن , تا پایان فیلم را دیدم.
فیلم را دوست داشتم همان طور که انتظارش را داشتم. فیلمی بود در ستایش خود سینما. یعنی چیزی که از اول قرار بوده که باشد نه چیزی که الان شده است. سینمایی از جنس خود زندگی. مردمی که که با سینما زندگی می کردند .
در ستایش زمانی که سینما خودش بود اصیل و ناب و هنوز به تریبون سیاسی و پز روشنفکری و لایه ای برای پوشاندن تمام بی سوادی عده ای نشده بود.
سینما آن روزها جزیی از مردم بود. نه چیز لوکسی بود و نه چیزی اضافه که مجبور باشی برای پز فرهنگی , بعضی روزهایت را به آن اختصاص دهی.
اصلا محل قرارگرفتن سینما , یعنی بر میدان ورودی و اصلی شهر , نشان می داد که سینما چه اولویتی برای مردم دارد.
به داستان فرعی فیلم که قصه ی اصلی بر رویش سوار شده کاری ندارم.
برای من همه ی فیلم همان صحنه ی آخر است که سینما را منفجر می کنند و پیرترها که با آن زندگی کرده اند نابود شدن تمام خاطرات و جوانیشان را می بینند و جوان تر ها خندان بر خرابه های سینما می دوند و بازیگوشی می کنند.
فیلم در نوستالژی سینما ساخته شده. هر کس که فیلم را ببیند یا مثل نویسنده و کارگردان فیلم دچار غم رویاهای از یاد رفته می شود و اگر عاشق سینما نباشد درگیر داستان زندگی "توتو" و عشق ناکامش می شود و می تواند از آن لذت ببرد.
فقط کاش موسیقی متن فیلم که از شاهکارهای " انیو موریکونه" است را این قدر نشنیده بودیم و می توانستیم بدون به یاد آوردن آن همه برنامه های مزخرف تلویزیون که آهنگ های فیلم را دزدیده بودند , از شنیدنشان لذت ببریم..


۱۳۸۹ مهر ۲۶, دوشنبه

باز هم ...

آقا باز گویا ما تا مدت مدیدی این جا پیدامون نمی شه.هر چند اصولا کسی هم براش مهم نیست گفتم بگم نگید نگفت!
البته شاید هم شد.خدا رو چه دیدی!