
چشم هايم مدت هاست كه از پشت يك پرده مه همه چيز را مي بيند
فكر مي كردم شوخي اش گرفته
تا ديروز
كه ديدم نمي توانم خطوط چهره ي دكتر ج.
-همان دكتري كه چشم هايم را عمل كرد- را توي تلويزيون تشخيص دهم.
مه چند روزي است كه شديدتر شده.
يك سوال:
خيلي طول مي كشد آدم بريل ياد بگيرد؟
دو روز بعد نوشت :
ديشب آزي ، دختر عمه گرام تماس فرمودند و بعد از كلي صحبت از در و ديوار و سختي زندگي و غيره فرمودند كه خواب اين جانب را ديده اند!!
اين هم از خوابشان :
" مادر گرام بنده تماس گرفته اند با مادر گرام ايشان و در حال مقدار متنابهي اشك و زار و ... فرموده اند كه اين جانب يعني مائانتا ، توي بيمارستان بستري شده ام و حالم خيلي بد است و ... بعد خودم هم مدام از بيمارستان زنگ مي زنم به دخترعمه جان كه آي آزي كجايي؟ پاشو بيا بيمارستان جان مادرت. يه چيزي هست كه بايد بهت بگم! و خلاصه بعد از كلي گريه و زاري و التماس بنده ، ايشان آمده اند بيمارستان و ما تا آمده ايم افاضات بفرماييم و بگوييم چه مرگمان است ! ايشان از خواب پريده اند!!"
بعد هم در كمال خونسردي ، آزي جان برگشتن مي گن : " ببين ، چشات مشكلي داره؟"
مي گم :"چه طور"؟
مي گه : " آخه تو خوابم مريضيت مربوط به چشمت بود!!"
حالا هي بگيد كولي بازي در ميارم!!
