‏نمایش پست‌ها با برچسب ننوشتن. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ننوشتن. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۰ مهر ۵, سه‌شنبه

سخن از زبان ما

 در واقعیتِ نوشتن نوعی گواهی بر اعتمادبه‌نفس هست که کم‌کم دارم از دست می‌دهم. اعتماد به این‌که حرفی برای گفتن داری و فراتر از همه به این‌که اصلاً حرفی می‌توان گفت. ـ اعتماد به این‌که آن‌چه احساس می‌کنی و آن‌چه هستی در مقامِ نمونه ارزش دارد ـ اعتماد به این‌که منحصربه‌فرد هستی و نه یک آدمِ بُزدل. دقیقاً همین است که دارم از دست می‌دهم و کم‌کم لحظه‌ای را به تصوّر درمی‌آورم که دیگر نخواهم نوشت.

آلبر کامو             






پ.ن. : وقتی کامو سخن از زبان ما می گوید!

۱۳۹۰ شهریور ۲۵, جمعه

تلخ و تاریک و خزعبل

کلا اعصاب ندارم. همه چیز گره خورده به هم. بد زمونه ای شده. دوراهیه همیشگی زندگیم شده یه تک راهیه نفرت انگیز . تمام انرژی صرف نرفتن از این تک راهی می شه. سرجام وایستادم و سفت خاکای جاده رو چنگ زدم که نرم جلو.
تو فکر یه چمدونم و یه جای دور. خیلی دور. اون سر دنیا. فکر رفتنم. برای رفتن دلیلی ندارم. فقط فعلا نمی خوام بمونم. همین!!

برای همینه که نمی نویسم. می ترسم تلخ و تاریک و خزعبل بشه!



بی ربط نوشت:
موسی هم مسلمون نبود :)