سم زنگ زده می گه اون پسرخاله یا پسر عموی مهسا رو یادته اون موقع ..... , می گم آره یادمه , تیر چراغ برق و ...
می گه آره همون.
می گم خب
می گه مرد
می گم!!! , نه اصلا هیچی نمی گم.
می گه متولد شصت بود ,تازه زن گرفته بود. داشت با تلفن حرف می زد ,گفت حالم بده , بعدم افتاد و مرد...
سم همین جوری می گه و من همینجوری تموم مرگ های یه دفعه ای جوونانه ی این روزهای اخیر رو تو ذهنم ردیف می کنم و
فقط می تونم بگم
آخی ....
می گه آره همون.
می گم خب
می گه مرد
می گم!!! , نه اصلا هیچی نمی گم.
می گه متولد شصت بود ,تازه زن گرفته بود. داشت با تلفن حرف می زد ,گفت حالم بده , بعدم افتاد و مرد...
سم همین جوری می گه و من همینجوری تموم مرگ های یه دفعه ای جوونانه ی این روزهای اخیر رو تو ذهنم ردیف می کنم و
فقط می تونم بگم
آخی ....
