خب از آن جا كه مردم بسيار عزيز ايران يكهو و بسيار غيرمترقبه دوز فرهنگي شان بالا گرفته و حس كردند كه بايد قدمي در راه فرهنگ و هنر بردارند و از آن جا كه يك دفعه همگي با هم عاشق فيلمي شدند كه شخصيت اصلي اش به قول بروبچ آخوند مي باشد و در انتها در جهت ضايع نمودن ما! بليت سينما به ما نرسيد و ما بسي با خاك يكسان شديم ، مبسوط!
و از آن جا ككه تا آخرين لحظه معلوم نبود كه كلهم چند نفريم و از آن جا كه ما فكر مي كرديم اين موضوع تعداد ربطي به ماجرا دارد برنداشتيم از قبل رزرو نماييم! و اين شد كه
تمام راه برگشت بنده از دخترخاله ي گرام كتك خوردم كه ايشان امتحانشان را بي خيال شده و تشريف فرما شده اند سينما و ضايع شده ايم و
قرار بر اين شد كه چون من ديگر وقت ندارم ( مگر بنده علافم آقا!؟) و فيلم را هم خودم قبلا ديده ام بروبچ خودشان تنهايي بروند فيلم را ببينند باشد كه رستگار شوند.
و ما پشت دست داغ كنيم و ديگر بدون رزرو نرويم اين سينماي آزادي كه اين بار دومش بود اين بلا را سر ما مي آورد كه قبلا سر " تهران انار ندارد" هم همين بساط را داشتيم.
به هر حال كه ما اين بار بسي ضايع شديم تا خدا سه شنبه ي ديگر را به خير كند!
