‏نمایش پست‌ها با برچسب روز،سرحال،بي حال. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب روز،سرحال،بي حال. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ فروردین ۲۹, یکشنبه

از اين روزها

بعضي روزها هستند كه هر كاري مي كني خوشحال باشي نمي شود
هر كاري مي كني بي خيال گرماي هوا بشوي
بي خيال بي شعوري رييست بشوي
بي خيال هدررفتن جواني ات بشوي
بي خيال درد زانوي چپت بشوي
بي خيال مه روي چشم هايت بشوي
بي خيال حقوق پرداخت نشده ات بشوي
بي خيال آرزوهاي برباد رفته ات بشوي
بي خيال نگاه كسل و خسته ات از توي آينه بشوي
بي خيال نااميد شدن از خودت بشوي
بي خيال تمام فحش هايي بشوي كه به خودت مي دهي
بي خيال از كار بي كار شدن همكارت به محض به دنيا امدن بچه اش بشوي
بي خيال غرغر هاي هم اتاقي ات بشوي
بي خيال پررويي و بي شرفي مسئول امور مالي بشوي
بي خيال ...
بي خيال...
نمي شود كه نمي شود
بعضي روزها اين شكلي اند
اما امروز
از آن روزها نيست
امروز از آن روزهاي محشري است كه
از ديشبش باران مي بارد
خنكي نسيم مي خورد توي صورتت
صبح عاشق گل زرشكي مخملي توي گلدان گل فروشي شده اي
با دوستان قديمي ات ديدار تازه كرده اي
رييس ات مرخصي است
ديشب را راحت و ارام با صداي باران خوابيده اي
همه ي دوستانت سالم و شادند
همه چيز خوب پيش مي رود
دوسه تا تصميم عالي براي بهتر كردن زندگي ات گرفته اي
چندتا كار عقب افتاده ات را انجام داده اي
از سرتا پايت رضايت و اميد مي بارد
و مي ترسي برق چشم هايت ، چشم كسي را بزند
خلاصه امروز از آن روزها نيست
از اين روزهاست.
و
وقتش است كه خودت را به يك بستني مهمان كني
بفرماييد
در خدمت باشيم :)


پ.ن.:
تصوير،عكس قشنگيه كه امروز يك دوست قديمي و همكار سابق برايم فرستاد.