جلو كه مي آيد ، مي ترسي دخترك. مي ترسي و مي روي يك گوشه كز مي كني. دست ها را جلوي صورت مي گيري. چشم ها را مي بندي و گوش نمي دهي چه مي گويم. هر چه مي گويم پاشو دختركم. پاشو. بزرگ شدي ديگر. بايد بايستي ديگر روي پاهاي خودت. بايد ياد بگيري عاشق شوي. بايد ياد بگيري آن دل كوچكت را كه آن ته ته ها قايم كرده اي براي خاك خوردن و تنها ماندن نيست. براي بخشيدن است. براي لرزيدن است. نترس از ريختن هرّي دلت. پاشو دخترك كوچك من. پاشو چشم هايت را باز كن و ببين . خوب نگاه كن و بگذار دلت بلزرد و بريزد پايين.
حيف آن دل كوچك شيشه اي ات نيست كه تنها بماند آن گوشه؟
اما دختركم ، دختر كوچك قشنگ زلف فرفريم. تو مي ترسي. تو آن گوشه كز مي كني و هر بار كه كسي مي آيد جلو ، دستش را مياورد جلو زل مي زند تو آن دو تا چشم قهوه اي كوچيكت ، ترس رو مي بينم ته آن چشم هاي قشنگ براقت.
دختركم ، مي دانم كه هر بار كه مي گويي نه ، هر بار كه سرت را مي گيري بالا و چشم هايت را محكم مي بندي و مشت گره مي كني و مي گويي نه ، بعد مي روي آن گوشه ي دنجت تنها مي نشيني و فكر مي كني. به دست هايي كه جلو آمده بودند. به چشم هايي كه زل زده بود توي چشمهايت ، به لبخندي كه دلت را لرزانده بود. به نسيمي كه از گوشه ي دل كوچك ترسانت سرك كشيده بود تو و
بعد دخترك بيچاره ي من ، عاشق مي شوي. همان كنج تنهايي و خلوتت ، تك و تنها ، بدون آن كه ديگر دستي به سويت باشد و نگاهي توي چشم هايت ، عاشق مي شوي. عاشق همان دست و همان نگاه و بعد دختر كوچك بي نواي من ، قلبت مي شكند. دل تنهايت خرد مي شود و مي ريزد زمين. و تو باز تنها آن گوشه نشسته اي .تنها و عاشق
و هم من مي دانم هم تو اي دختركم ، كه بار ديگر كه دستي به سويت دراز شد و نگاهي دلت را لرزاند ، باز خواهي ترسيد و باز خواهي رفت به آن كنج دنجت و كز خواهي كرد. دست ها را جلوي صورت خواهي گرفت. چشم ها را خواهي بست و...
دختركم تو محكومي ، محكوم به تنها ماندن با يك دنيا ترس و هميشه عاشق اما تنها...

