۱۴۰۳ دی ۶, پنجشنبه

جناب آقای خدا

جناب آقای خدا
سلام و عرض ادب
جناب آقای خدا
من دارم این گوشه از ترس و اضطراب می‌میرم. 
جناب آقای خدا
من این گوشه دنیا، امروز وسط مهمونی کریسمس یه سری مثلا دوست بی‌ربط که دست روزگار از بی کسی نشوندتم سر سفره‌شون، نشسته بودم و داشتم به حرف‌هاشون که چجوری دین و ایمونشون رو از دست دادن (دور انداختن) و الان چه‌قدر خوشحالن گوش می‌دادم و باید بگم که مثل سگ ترسیده بودم.  
جناب آقای خدا جونم، دیدیم تو اون لحظات؟ترسم رو دیدی؟ اگه منم یه سال دیگه، دو سال دیگه، سه سال دیگه، یه روزی توی یه جمعی بشینم و از شادی اون اولین لحظه‌ای که روی پل باد پیچید توی موهام تعریف کنم چی؟
جناب آقای خدا جونم، اگه یه روزی این حرفا و اون تعریفای به‌به چه موهایی، به به چه‌قدر بدون حجاب قشنگی، انقد قشنگی رو چرا حروم می‌کنی و ... دلم رو لرزوند و رفتم اون‌جایی که نباید چی؟
جناب آقای خدا جونم، اگه یه روزی تنهایی و بی همدمی بهم فشار آورد یا حسادت به موهای قشنگ یکی و دلبریاش و توجه جمع بهش دلم رو سست کرد یا دلم خواست به یکی ثابت کنم که نه که نتونسته باشم بلکه نخواستم،‌ اونوقت چه خاکی بریزم تو سرم؟
جناب آقای خدا، با هم که تعارف نداریم. من دارم عینهو سگ‌ می‌ترسم. دارم جلو جلو بهت میگم که خودت چنگم به اون ریسمان رو سفت نگه داری. من به خودم مطمئن نیستم.
جناب آقای خدا، من تمام امیدم به شماست. خلاصه که نکنیم شاهد مثال "عشق پیری گر بجنبد ز جای، سر به رسوایی زند".
با تشکر
وقتی پنج روز مونده سال ۲۰۲۵ بشه. 

۱۴۰۳ خرداد ۷, دوشنبه

تنهایی مطلق

لعنتی به تنهایی مطلق رسیدم. یعنی ته تهش که هیچکسی توی زندگیم نیست به معنای واقعی. نه کسی که بهش تلفن کنم. نه کسی که پاشم برم خونه‌اش و باهاش حرف بزنم. نه کسی که اصلا بفهمه چی‌ می‌گم. یعنی تنهایی مطلق مطلق.
این سر دنیا آدمایی که دور و برم هستن رو نمی‌فهمم و نمی‌خوام باهاشون حرف بزنم. اونایی که می‌خوام باهاشون حرف بزنم اونور دنیان و اصلا دنیاشون فرق داره و فایده نداره حرف زدن باهاشون.
افتادم توی یه آکواریوم و دارم همینجوری از پشت شیشه بیرون رو نگاه میکنم. دارم دیوونه میشم. هر روز و هر ساعت هفته‌ام رو تنهای تنهای توی این اتاق دراز کشیدم و سرم رو کردم توی گوشیم. یه دقیقه هم نمی‌تونم گوشی رو‌بذارم کنار، چون هیچ چیزی بیرون از گوشی برام وجود نداره. همه جا سکوت مطلقه. هیچ کسی هیچ جایی نیست که واقعا بتونم لمسش کنم و احساس کنم که هست. همه یک سری پیکره‌ان (آواتارن). هیچ روحی نیست که انگشتام لمسش کنه و هیچ انگشتی نیست که روحم رو‌ لمس کنه. دنیا دیگه داره زیادی ترسناک می‌شه. هر چی بالا پایین می‌کنم می‌بینم یه کم دیگه بگذره، ارتباطم با دنیای واقعیت کامل قطع میشه و سقوط می‌کنم ته ته سیاهچاله.
خدا خودش کمکم کنه.

۱۴۰۲ آذر ۱۴, سه‌شنبه

تو مقصر نیستی

مایی من با تو چکار کنم آخه؟ 
این‌جا، این سر دنیا، بعد این همه سال، توی این برف و سرما، من با این زخم قدیمی تو چکار کنم آخه؟
وقتی تند تند نفس عمیق می‌کشی که اشکهات نریزه، وقتی زخمت رو مرور می‌کنی و وسطش حواس خودت رو پرت می‌کنی که بیش‌تر یادت نیاد، من چکارت کنم آخه؟ 
وقتی خودت تنهایی وسط این درد و نشستی از دور قضاوت‌های بقیه رو نگاه می‌کنی و پیش خودت می‌گی شما چی می‌دونید آخه، من چکارت کنم مایی؟
وقتی کسی که قرار بوده امن‌ترین کست باشه این زخم رو به روحت زده و هنوز هم عزیزترینته، من با تو چکار کنم آخه؟
وقتی هر بار این زخم کهنه، بی مقدمه و وسط بی‌ربطترین شرایط، سر باز می‌کنه و تو که انتظارش رو نداری و فکر می‌کنی دیگه از سر گذروندیش، یهو زیر بار درد و عمقش له میشی و اشکهات سرازیر می‌شه، من با تو چه کنم آخه مایی؟
من بغلت می‌کنم، سرت رو می‌گیرم روی شونه‌ام، موهات رو نوازش می‌کنم و میذارم هر چه قدر خواستی اشک بریزی. این حق تو نبود مایی و اشتباه تو هم نبود. این‌که به هیچ‌کس هیچ چیزی نگفتی، این‌که نگران بود مبادا بقیه عزیزانت چیزی بفهمن و صدمه ببینن، این‌که جرات نکردی جلوی این زخم‌ها رو بگیری، این‌که سکوت کردی و گریه کردی، هیچ‌کدوم این‌ها تقصیر تو نبود مایی.
تقصیر تو نبود مایی
تقصیر تو نبود مایی
می‌دونم که می‌دونی تقصیر تو نبود، ولی تقصیر تو نبود مایی.
می‌دونم که می‌گی بخشیدی ولی فراموش نکردی، ولی تقصیر تو نبود مایی.
می‌دونم بچه بودی و ضعیف بودی و از دنیا چیزی نمی‌دونستی، ولی تقصیر تو نبود مایی.
می‌دونم‌ زخمت خوب نمی‌شه، فقط پنهان می‌شه و هر از گاهی سر باز می‌کنه، ولی تقصیر تو نبود مایی.
می‌دونم که همه این سال‌های تنهایی و پنهان کردن این زخم و لبخند زدن و دیدن هر روزه کسی که بهت زخم زد با تو چکار کرده و می‌کنه مایی، ولی تقصیر تو نبود مایی.
تقصیر تو نیست مایی.
گریه کن مایی که حق نداشتن این زخم رو از تو گرفتن، ولی حق گریه کردن رو نمی‌تونن بگیرن.
گریه کن ولی تو مقصر نیستی مایی.

۱۴۰۲ مرداد ۲۵, چهارشنبه

همه‌مون یه قطب‌نما لازم داریم.

این روزا که دیگه کسی اینجا رو نمیخونه و در و دیوارش رو تار عنکبوت گرفته، بهترین جاست برای اینکه بیام و بنویسم. بعضی‌وقتا آدم دلش میخواد فقط حرف بزنه و کسی نباشه که گوش بده. یه جورایی مخاطبت خودت باشی.
هر چند این یه سال بیشتر روزام همین بوده. توی خونه موندم و خودم با خودم حرف زدم. هیچوقت دلم نمیخواست تنها زندگی کنم. تنها زندگی کردن آدم رو خودخواه می‌کنه و این چیزیه که واقعا ازش میترسم. میترسم‌زیادی درگیر خودم و خواستنهام بشم. دوست مدارم آدمی بشم که خودش براش از همه چیز مهمتره. میدونم این روزا این چیزیه که خیلیا توصیه اش میکنن. به خودت اهمیت بده. خودت رو دوست داشته باش. الویت خودت باش و از این حرفا. ولی برای من این چیزی نیست که دوست داشته باشم. برای من دوست داشتن بقیه مثل دوست داشتن خودمه. فهمیدن بقیه مثل فهمیدن خودمه. توی تمام این سالها نشده که خودم رو دوست نداشته باشه. خیلی ضعف دارم و خیلی چیزا هست که دوست داشتم‌یه جور دیگه باشن. ولی هیچ‌وقت نشده خودمو دوست نداشته باشم. برای همین این حرفا برای من چرنده. من دوست دارم به بقیه اهمیت بدم و این چیزیه که من دوست دارم. پس با اهمیت دادن به بقیه دارم کاری رو میکنم که دوست دارم.
وقتی اومدم اینجا بزرگترین ترسم این بود که دوستی پیدا نکنم. یعنی دور و برم خالی بمونه. الان یکسال گذشته و آدمهایی هستن که دور و برم هستن. نمیگم دوستهام هستن چون دوستی زمان میبره. ولی همینقدر که هستن آدمایی که توی این شهر من رو میشناسن و گاهی سراغی ازم میگیرن خوشحالم میکنه. ولی این باعث نمیشه که بیشتر اوقات تنها نباشم. 
دیروز پریسا بین حرفاش خیلی عادی گفت که من بهش حس پذیرفته شدن رو دادم و این برای من یه غافلگیری بود. دارم فکر میکنم که چکار کردم که این حس رو بهش دادم و چیز خاصی به نظرم نمیاد. ولی این حرفش خوشحالم کرد. به درد یکی خوردم و این چیزیه که توی دنیا از همه چیز بیشتر خوشحالم میکنه.
اگر یه روزی از من بپرسن بزرگترین آرزوت چیه، میگم‌ این‌که به درد بخورم. زندگی برای من‌خیلی بیمزه و پوچ و الکیه. تمام چیزهای دنیا به نظر جعلی و بیخودی میاد. هیچ‌چیزی ارزش جنگیدن نداره و هیچ چیز فوق‌العاده یا جذابی در دنیا نیست. برای همین دلم میخواد لااقل به درد کسی بخورم توی این دنیا و این زندگی. اگه قراره خودم با زندگی و دنیا حال نکنم، دوست دارم لااقل باعث بشم یکی دیگه یه کم بیشتر از این زندگی لذت ببره. این چیزیه که واقعا خوشحالم میکنه. 
حالا که اومدم اینجا و به هدف چندین ساله‌ام رسیدم و از اینجا به بعدش دیگه خودش خودبخودی اتفاق میفته، باید هدف‌گذاری جدید بکنم. یکی از دوستان میگفت دیگه هدفت رو بذار ازدواج. ولی خب این نمیتونه هدف باشه چون چیزی نیست که در اختیار من باشه. جذابیت لازم رو هم‌برام نداره. چیزیه که خودش باید اتفاق بیفته یا نیفته. نمیتونم خودم رو درگیر چیزی کنم که به خواست من نیست. پس این هیچی.
دنیا رو گشتن هم پول میخواد برای همین فعلا یواش یواش هر بار که شد میرم و یه جایی رو می‌گردم. پس این هم نمیتونه هدف باشه.
یه بار یکی گفت اگر میخوای ببینی دقیقا چی می‌خوای تو زندگیت، برگرد و ببین شادترین خاطراتت مال کجا و کی بوده. گفتم امتحانش کنم. برگشتم و به عقب نگاه کردم و دیدم برای من پررنگ‌ترین خاطراتم روزاییه که با هلال‌احمر رفتم برای کمک. اون خاطره‌ها برای من خیلی عزیزن. برای همین دوباره یاد آرزوی قدیمی‌ام افتادم. پیوستن به پزشکان بدون مرز. یادم‌افتاد که وقتی میخواستم بیام روانشناسی، رفتم و چک کردم تا مطمئن بشم که پزشکان بدون مرز روانشناس هم قبول میکنن. حالا دلم میخواد هدف جدیدم رو این بذارم: عضو پزشکان بدون مرز شدن و رفتن به آفریقا. 
می‌دونم که زندگی بچه‌هام رو خیلی سخت خواهد کرد این تصمیم، ولی بیا فکر کنیم که عوضش خیلی چیزها یاد خواهند گرفت و انشالله وقتی بزرگ شدن من رو به خاطر این انتخاب میبخشن و بهم افتخار میکنن.
پس فعلا هدف اینه. و میدونید که توی هدف‌گذاری اصلا مهم نیست که بهش برسی یا نرسی. مهم اینه که مثل یه قطب‌نما اونجا باشه تا راه رو نشونت بده و مثل یه موتور محرکه باشه که هلت بده به جلو. بقیه‌اش هم مهم نیست.
پس عجالتا میریم جلو به اون سمت، باشد که خدا کمکم کند .
تصویر:
یه زن توی دهه پنجاه سالگیش با یه موتور هاردلی دیویدسون توی جاده‌های بوتسوآنا با ارم پزشکان بدون مرز روی لباسش که داره میره تا به یه روستایی یه جایی سر بزنه‌

۱۴۰۱ دی ۲۷, سه‌شنبه

حرض نخور، دیر نشده، اینم میگذره

یکی از چیزایی که دوست دارم به بقیه بگم، دوست دارم از من بپذیرن، دوست دارم به عنوان درسی که از زندگی آموختم برای بازماندگانم به یادگار بذارم اینه که وقت زیاد داری. چیزی که زیاده وقته. هنوز خیلی وقت داری. اصلا دیر نیست. برای هیچی هیچوقت دیر نیست. اصلا دیر نشده. بیخودی استرس نکش. بیخودی دور و برت رو نگاه نکن و بگو وای سی سالم شد، چهل سالم شد و فلان کار رو نکردم. هنوز کلی وقت داری. بیخودی فشار دیر شدن رو به خودت نیار.
یکی دیگه اش هم که از وقتی بهش رسیدم، یعنی واقعا لمسش کردم و دیدمش با چشمای خودم، حسابی خیالم راحت شده اینه که همه چی میگذره. بزرگترین نعمت توی این دنیا اینه که هیچ چیز دائمی نیست. همه چی میگذره. اگر خیلی بده میگذره. اگر خیلی خوبه هم میگذره. پس بیخودی دلت رو خوش یا ناخوش چیزی لازم نیست بکنی. چون بهرحال میگذره. پس اگر الان وسط جهنمی، فقط دووم بیار تا بگذره. اگر ته چاه فلاگتی، فقط دووم بیار تا برسی به تهش و پات رو بزنی به ته و آروم آروم بیای بالا. اینم میگذره عزیز من.

۱۴۰۱ دی ۴, یکشنبه

اصل حالتون چطوره؟

بعضی وقتها آدم دلش الکی الکی می‌گیره. 
مثل الان که یهو یادم افتاد که قراره بمیرم. این زندگی رو که دوست نداشتم واسه همین دلتنگی‌ای براش ندارم. ولی داشتم مرور می‌کردم که برای آدم‌های دور و برم چه معنی‌ای داشتم. به درد کسی خوردم اصلا.
یه جورایی همیشه فکر کردم حالا که این زندگی رو دوست ندارم، لااقل یه کاری کنم زندگی برای کسایی که دوستش دارن بهتر بشه. و حالا اینجا ، توی روز کریسمس که بی‌ربط‌ترین روزه برای من، وسط برف و زمستون این بالا، صدها کیلومتر دورتر از آدم‌هایی که برام مهمن، توی خونه کوچیکم دراز کشیدم و همین‌جوری که نصف حواسم به پاهامه که توی جوراب پشمی داره یخ می‌زنه، دارم به این فکر می‌کنم که وقتی مردم آدم‌هایی که برام مهمن من رو با چی به یاد میارن.
و خب دلم می‌گیره. الان که زنده‌ام هنوز انقدر ازشون دورم که دیگه فرصتی نیست باهاشون خاطره بسازم. فرصتی نیست که زندگی رو براشون قشنگ‌تر کنم. این فاصله‌ای که بینمون افتاده همه چی رو بی‌مزه کرده. آدم پشت اسکایت و میت، هیچ فایده‌ای نداره. آدم دور به چه دردی می‌خوره. دوست ندارم آدما برای حال و احوال سراغم رو بگیرم. دوست دارم آدم‌ها وقتی کاری باهام دارن و از دستم کاری براشون برمیاد بیان سراغم. حتی شده برای سبک کردن دلشون با تعریف اوضاع و احوالشون.
خلاصه که این بالا وسط برف و تنهایی، توی روزی مثل امروز، دلم می‌خواست که اگر مردم خیلیا من رو به یاد بیارن. حتی شده برای یه لحظه یاد یه خاطره مشترکمون بیفتن و یه لبخند بزنن.
ولی خب. ولش کن. چه خبر؟ اصل حالتون چطوره؟

۱۴۰۱ آذر ۱۳, یکشنبه

فرقش چیه؟

چه‌قدر وقته که ننوشتم؟ چک نکردم ولی خیلی خیلی وقت می‌شه. کلی اتفاقات اون بیرون توی زندگیم افتاده. کل دنیام عوض شده. همه چیم جدید شده، اما می‌دونی چیه؟ خیلی هم فرقی نمی‌کنه. این تو هنوز همه چیز همونیه که بود. یه چیز خیلی غم‌انگیزه. این که آدمیزاد نمی‌تونه از خودش فرار کنه. هر جا بره خودش رو هم با خودش می‌بره. می‌دونی چی حتی از این هم غم‌انگیزتره؟ این که خودت به ندرت عوض میشه. همه دنیات رو هم زیر و رو کنی، خودت باز همونی هستی که بودی. گیرم یه کم اینور اونور بشی ولی خیلی محاله که زیاد چیزی اون تو، توی خودت عوض بشه‌.
این همه راه اومدم، کره زمین رو دور زدم، اومدم توی یه دنیای متفاوت، با آدمهایی که نه ریخت و قیافه‌شون به من می‌خوره، نه زبونشون، نه دینشون، نه آیینشون. ولی این حقیقت که این دنیا رو دوست ندارم و نمی‌خوامش هنوز همونه که بود. هنوزم دنیا تکراری و بی‌مزه‌ست. هنوز هم هیچ چیز ارزش جنگیدن نداره. هنوز هم زندگی جای زنده‌بودن رو برام نگرفته.
فرقش پس چیه؟ این‌که حالا همه این حس‌هارو به خودم به زبون دیگه‌ای می‌گم. انقدر بین سه تا زبون در رفت و آمدم که به خودم میام می‌بینم دارم به انگلیسی با خودم حرف می‌زنم. دارم به زبون اینا خودم رو دعوا می‌کنم. 
دیگه فرقش چیه؟ دوستام، دوستای عزیزم موندن اون سر دنیا. حرف زدنم با دوستام منوط شده به میل یه سری آدم کله‌گنده بیربط که می‌تونن تصمیم بگیرن اینترنت رو قطع کنن و نذارن من با دوستام حرف بزنم.
دیگه فرقش چیه؟ این‌که حای اگر اینترنت وصل هم باشه، دیگه دنیای مشترکی نیست که راجع بهش با دوستام حرف بزنم. حسم به خودم و احتمالا حس اون‌ها بهم اینه که تو دیگه به این‌جا تعلق نداری، چه می‌فهمی ما چی می‌گیم. و اونا چه می‌فهمن من چی می‌گم. دوستای اینجام چی؟ دوست اینجا کجا بود؟ آدم‌های هم زبون به زور دوست می‌شن. غیر هم‌زبون غیر همدل ته تهش بشن آشنا. دوست کجا بود؟ دوستلی من همشون بیست ساله و بیشت پنج ساله ان. رفیقام اونایی‌ان که با هم بزرگ شدیم و راه زندگی رو‌با هم اومدیم. این‌جا با کسایی که حتی یه سنگفرش راهی که اومدن شبیه من نیست، چه دوستی‌ای؟ چه کشکی؟
فرقش دیگه چیه؟ فرقش اینه که به تنهایی عادت می‌کنی، چون تنهایی تنها گزینه‌ی روی میزه. تنهایی کمکت می‌کنه دووم بیاری. می‌فهمی که کسی اون بیرون نیست. هر چی هست، خودتی و خودت. و این غم‌انگیزه. چرا؟ چون من از آدمایی که به تنهایی عادت کردن می‌ترسم. از اون خودخواهیشون می‌ترسم. از این‌که شبیه اون‌ها بشم می‌ترسم. تمام فکر و ذکرم اینه که تنها زندگی نکنم. تنها زندکی کردن از آدم کسی رو می‌سازه که من دوستش ندارم. نمی‌خوام مثل اون آدما بشم‌.
.
.
.
ولی یه شباهت بزرگ هست بین اینجا و اونجا و همه جا. اونم این‌که خدا همه جا هست. و این دلگرمی بزرگیه.

۱۴۰۱ فروردین ۲۲, دوشنبه

صدای جیغهای زیر آب رو فقط خودت میشنوی

یه چیزی رو می دونی؟ همین چند وقت پیش، همون روزها و شبهایی که حالم خیلی بد بود، یعنی خیلی بد. همون روزهایی که هر چقدر فکر می کردم و با خودم کلنجار می رفتم نمی تونستم بفهمم که کجای این زندگی ارزش بودن رو داره. همون روزهایی که مثل یه مرده متحرک هر روز جسمم رو با خودم این ور و اونور می کشیدم در حالیکه روحم دو قدم با مردن فاصله داشت. همون روزهای سیاهی که داشتم آماده میشدم مرگ رویاهام رو باور کنم و برای عزاداری آماده میشدم. همون روزهایی که فریادهای کمکم به گوش دوستانم نمی رسید و مثل جیغ هایی که ته استخر میکشیدم فقط و فقط خودم صداش رو میشنیدم. اون روزهایی که فکر میکردم چند وقت دیگه عکسمو دوستانم میذارن توی توییترشون و میگن افسردگی این شکلیه. گول خنده هارو نخورید. همون روزهایی که تماس های از دست رفته ام روز به روز بیشتر میشد و بهانه هام رنگاورنگ تر که سرم شلوغه. که کلی کار دارم. که مقاله دستمه. که باید برای ارائه و پروپوزال آماده بشم. که همش دروغ بود فقط می خواستم یه گوشه توی خودم جمع بشم و برای خودم عزاداری کنم. همون روزهایی که باور کرده بودم بازی تموم شده. هر روز سر کار زل میزدم به مانیتور و ادای تایپ کردن در میاوردم. همون روزهایی که مینشستم کف مرکز کنار سطل آشغال، تکیه میدادم به دیوار و زار زار گریه میکردم. همون روزهایی که دلم میخواست زیر میزم قایم بشم تا کسی نبینه که اومدم سر کار و بهم کاری نداشته باشه. همون روزهایی که بالشتم رو گذاشتم اینور تخت تا وقتی روی تخت خوابیدم به چشم نیام و کسی توی خونه نبینتم تا باهام کاری داشته باشه.  همون شبهایی که گابا می خوردم تا بتونم بخوابم. همون روزها و شبهای سگی، که تک گویی هام با خودم از در و دیوارش سیاهی و مرگ و بغض میچکید، یه روز به خودم گفتم دارم غرق میشم. دارم فرو میرم. نفس تنگ شده بود. به خودم گفتم مایی، بیا تا تهش بریم. بیا تا میتونیم بریم پایین. انقدر بریم پایین تا پامون بخور ته این کثافت سیاه. بیا تمام سعیمون رو بکنیم که غرق بشیم و بریم ته ته ته . گفتممایی تا به تهش نرسیم همین بساطه. باید برسیم به ته تا بتونیم پامونو به یه جایی گیر بدیم و خودمونو هل بدیم بالا. اینجوری وسط موندن پدرمونو در میاره. نفسمون اگر تموم شه دیگه اول و وسط و ته چه فرقی داره. بدون نفس میمیریم. بیا شل کنیم. بیا رها کنیم و بریم پایین.

و اینجوری شد که رها کردم. به همین آسونی بود؟ نخیرم. اصلا هم. پایین رفتن خیلی درد داره. پایین رفتن توی ذات آدمیزاد نیست. جهت خلافه. جهت اشتباهه. تمام زنگ خطرهای مغز رو به صدا در میاره. تمام غریزه های بقا رو تا سر حد مرگ میترسونه. همه اش گریه است. درده. زهرماره. همه اش تنهاییه. کل مسیر زندگی، اون زیر آب پر از تنهاییه. هیچکس توی استخر زندگیش همراه نداره. دور نا دور سکوته و تاریکی و سنگینی آب. اصلا راحت نیست. بالا اومدن رو دیدی چه سخته؟ پایین رفتن از اون هم سخت تره. 

چند وقت دیگه پایین رفتم. رفتم توی تاریکی مطلق و لجن و تنگی نفس و سکوتش که از همه بدتر بود. انقدر پایین بود که هیچکس از اون بالا حتی متوجهت نمیشد که یکی این پایینه که داره میره پایینتر.

یه روز اما یهو زیر پام سفت شد. بله رسیده بودم به ته. ته لزج خیس و سرد زیر پام بود. یه فشار محکم دادم و با ته مونده نفسم دارم آروم آروم میام بالا. رسیدم به سطح؟ نه هنوز. بالا اومدن بعد از این همه پایین رفتن حالا حالاها طول میکشه. نفس هم به شماره افتاده. هنوز هم از نور اون بیرونچیزی دیه نمیشه. اینکه اون بیرون چی منتظر آدمه و قراره از کجا سرت رو بیاری بیرون. شبه یا روز. آروم و آفتابیه یا بارونی و طوفانی. کسی هست یا وسط ناکجاآبادی؟ هیچ کدوم مهم نیست. الان فقط مهم بالا اومدنه. مهم تحمل درد کم شدن فشار روی استخوانهاست. مهم همین الانه. همین جا. همین حرکت رو به بالای قطره چکونی. 


خلاصه که دوست عزیز قشنگم که الان اون وسط گیر کردی یا داری میری پایین. دووم بیار. حتی اگر داری با سرعت میری پایین، دووم بیار. بالاخره هر چیزی ته داره و تا به تهش نرسی نمیتونی برگردی بالا. پس تو رو خدا دووم بیار و برو پایین. نترس. پات که خورد به سطح سفت، آروم روی زانوهات خم شو. دستهات رو به موازات بدنت بیار بالا. چشمهات رو ببند. حالا یه فشار بیار به پنجه هات و از اون کف سرد لزج فاصله بگیر. بیا بالا دوست قشنگ من. بیا با هم بریم بالا. فقط دووم بیار تا توی پایین رفتن که تنها بودیم، بیا لااقل توی بالا رفتن از دور برای هم دست تکون بدیم. امیدوارم هر چه زودتر از سطح آب بپریم بیرون و آفتاب چشمامونو بزنه و دونه های آب برق بزنه روی سر و صورتمون و باد باعث بشه از سرما به خودمون بلرزیم.


از اون روزهای سیاه اون ته چندتایی عکس گرفتم. به خودم گفتم مایی این عکسهارو میگیرم که همیشه یادت باشه اون ته چه شکلیه. همیشه یادت باشه زندگی پر تهه و این ته ها همیشگی نیست. 


شعارهای قشنگ موفقیت و تو میتونی و اراده کن و هر چی بخوای کائنات بهت میده رو بریز دور. آدم گاهی باید غرق بشه. زندگی همینه که هست. فقط امیدوارم تو اون ته وا ندیم و با همه دردش بازم بریم پایینتر.

 

۱۴۰۰ آبان ۱۸, سه‌شنبه

دوست ‏دارم ‏تو ‏باشم

دوست دارم در زندگی بعدی‌ام آن کسی باشم که قرار بود در زندگی فعلی‌ام عاشقش باشم و نشد.

۱۴۰۰ مهر ۲۱, چهارشنبه

آخرش ما ‏می‌مانیم. ‏این ‏خط ‏و ‏این ‏نشان

به خدا قسم که اگر من ذره‌ای دلم برای نظام جمهوری اسلامی بسوزد. برای نظامی که الان هست. نظام جمهوری اسلامی ایران سال ۱۴۰۰. برای یک پوسته پوچ و توخالی که اگر ضرری برای اسلام نداشته باشد مطمئنا سودی ندارد. برای ایران که بماند.
جمهوریتمان که به باد رفت (بیایید فرض کنیم جمهوری بودیم). اسلامیتمان هم که سالهاست با اسلام گسترانی عجیب و غریب دوستان که کم از اسلام اموی ندارد دارد به باد می‌رود. یک ایران مانده که آن‌هم با این وضعیت ضعیف و نحیفی که از ایران در جامعه جهانی ساخته‌اند که نه پول دارد، نه قدرت. نه حرفش برو دارد، نه اصلا کسی حرفش را می‌خرد خدا می‌داند چه‌قدر دیگر باقی بماند. 
دشمن؟ دشمن همیشه بوده آقا. کدام دوره‌ای از این مملکت بوده که در آرامش و صلح بدون دشمن بودن باشد. تاریخ که نخوانده‌اید الحمدلله. جغرافی که می‌دانید. جغرافی هم نمی‌دانید، ان‌قدر می‌دانید که ایران وسط در وسط سرزمینی است که خاورمیانه نام دارد. که ایران محل گذر است. افتاده است سر راه. که هر کس از هر جا می‌رسد یک لگد هم به این گربه نشسته وسط راه می‌زند. آنقدر میدانید که ایران نفت دارد. که ایران شیعه است وسط سنی‌ها. عجم است وسط عرب‌ها و ترک‌ها. که ایران بزرگ بوده و نباید می‌بوده. این‌ها را که لااقل می‌دانید. پس ادای دشمن‌داشتن در نیاوردید که این بلاد همیشه دشمن دارد و خواهد داشت. کما این‌که بقیه هم داشته‌اند و خواهند داشت. حالا گیریم کمی کم‌تر یا بیش‌تر.
این نظامی که حفظش را از اوجب واجبات می‌دانید. که برای حفظش جمهوری که هیچ، اسلام را جلوی پایش سر می‌برید. البته بیایید فکر کنیم که انشالله نییتتان پاک است و دنبال حکومت اسلامی و خدا و پیغمبرید و اصلا بقای نظام، ضامن بقای خودتان و خاندان مکرمه‌تان نیست و از بغلش به کاخ و ماخ و ناخ نرسیده‌اید و فقط و فقط برای شادی دل امام زمان و رساندن این حکومت به حکومت آقاست که این‌جور سنگ این نظام را بر سینه می‌زنید.
به والله اگر دلم برای اصل نظام بسوزد. برای منی که به ظهور اعتقاد دارم، واضح و مبرهن است که هیچ نظامی که به دست بشر بوجود بیاید قرار نیست که به جایی برسد و موفق بشود. قرار است همه شکست بخورند و مستاصل و حیران له له زده‌ی حکومت نهایی بشویم. و خب خداخیرتان بدهد که لااقل از قبل شما به ان استیصالی رسیدیم که اگر خدا قبول کند بشویم منتظر واقعی. که یکی بیاید خودمان را که نه، دین و آخرتمان را از دست شما نجات بدهد که شما زدید به ریشه. ریشه سوزمان کردید که خدا ریشه‌تان را بسوزاند.
فقط یک چیز است که دلمان را می‌سوزاند. آن خون‌هایی که برای آمدن شما ریخته شد، و ان خون‌هایی که قرار است برای رفتنان بریزد. دلمان را فقط یک چیز رفتنان می‌لرزاند. تمام آن گرگ‌هایی که ضعیف شدنمان هارشان کرده و دور تا دور این خط این خاک دم تکان می‌دهند، نیش‌هایشان را بیرون انداخته اند و از ته گلو خر خر می‌کنند و با چشم‌های خون گرفته ی براق منتظرند. منتظرند داخل گله بلبشو شود تا عروسی راه بیندازند. بتازند و به نیش بکشند و هر کدام گوشه‌ای را بکنند و این گربه ی زخمی تاریخ را تکه و پاره کنند.
فقط همین ایران است که دلمان را می‌سوزاند. وگرنه جمهوریت که ندیدیم و اسلام هم خودش متولی دارد که حواسش هست که کی کجاست و چکار می‌کند و معطل ما نمانده.
خلاصه که آقایان مثلا دلسوز نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران، خطابم به شماست. آن خورنده ‌‌‌ها و بُرنده‌های هفت رنگ که این نظام باشد میخورند و نباشد باز هم می‌خورند را کاری نداریم. ولی شما که مثلا دارید زور می‌زنید برای اعتلای اسلام و فلان و بیسار. از تاریخ نمیخواهد درس بگیرید. از پهلوی دوم که خودتان پرتش کردید بیرون که می‌توانید یاد بگیرید. همان راهی را نروید که آنها رفتند و ختم شدند به شما. که بله، اخرش شما می‌روید و ما می‌مانیم. ما مرده، شما زنده. آدم بشوید قبل از این‌که آدمتان کنند.

۱۴۰۰ مرداد ۱۰, یکشنبه

گاو پیر خسته‌ای که گم شده

 نمی‌دانم پیر شده‌ام یا گاو یا کرخت. شاید هم فقط خسته ام و وقتی خستگی‌ام در برود باز بشوم همانی که بودم.
فقط می‌دانم که مدتهاست منی که خوراک شب و روزم بحث بود و به چالش کشیدن همه‌چیز، منی که انرژی‌ام را از حرف زدن با انسان‌ها می‌گرفتم، منی که خط قرمزم ارتباط انسانی بود و مدام مراقب بودم که تکنولوژی ارتباط مستقیم، رودررو و لمس آدم ها را ازم نگیرد، منی که دانستن آن چیزی که دور و برم می‌گذشت برایم مقدس بود و رنج دانستن واجب، این من مدتهاست که پیدایش نیست. گم شده یا مرده نمی‌دانم. نمی‌دانم که از منزل خارج شده و به علت اختلال حواس مراجعت نکرده و باید برای پیدا شدنش آگهی ای با عکسش چاپ کنم، به بیمارستان ها سر بزنم یا دنبال جسدش در سردخانه ها و زیر پلها و جاده های پرت بگردم و دعا کنم که جنازه‌اش انقدر دگرگون نشده باشد که نشود شناختش. راستی آخرین عکس دندانهای منم را کجا گذاشته‌ام؟ شاید لازم شد.
هیچ چیز نمی‌دانم ولی می‌دانم که این خانه خالی شده و هر چه در میزنم کسی در را باز نمی‌کند.
به قول مامان «فضای مجازی»ام را پاک کردم. برای مدتی توییتر، اینستا و تلگرامم را پاک کردم. واتزاپ را گذاشتم باشد تا اگر از من خبری شد، بی‌خبر نمانم.
با خودم می‌گویم این اصرار برای توضیح آن چه از اوضاع حس می‌کنیم، بی‌عدالتی‌ای که فکر می‌کنیم دور تا دورمان را گرفته، هوایی که نیست و نفس‌هایمان به شماره افتاده برای پدرها و مادرهایمان را باید بس کنیم. باید بپذیریم که تغییر باورهای سنین بالا، اگر امکان پذیر باشد، مگر چه فایده‌ای می‌تواند داشته باشد که انقدر اصرار می‌کنیم؟ پیرها، جوانیشان را برای هر آن‌چه به آن باور داشتند یا نداشتند دادند یا ندادند. هر کار که کردند، مهم اینست که کارهایشان را کرده‌اند و الان وقت کار کردنشان نیست. وقت این‌ست که آرامش داشته باشند و لذت دوران خودشان را ببرند.
برای تغییر باید روی خودمان و جوان‌ترها سرمایه‌گذاری کرد. البته اگر حوصله داشتید و هنوز مثل من پیر، گاو یا خسته نشده بودید و سرمایه‌ای برایتان مانده بود که وسط بگذارید.
من فعلا یک گوشه روی سلامت روان خودم، آرامش خانواده‌ام و ذره ذره بهتر کردن خودم و چند متر اطرافم تمرکز می‌کنم.
خدا به شما آرامش و خیر بدهد.

۱۴۰۰ خرداد ۲۶, چهارشنبه

خدا ‏نحافظ

این روزها را بنویسم که بعدها یادم باشد چه بر ما گذشت. که چطور حقارت و کثافت افتخار شد و چطور برنده‌هایی چرک، توی صورتمان پوزخند زدند. که چطور وطن زندان شد و در وطن خویش غریب شدیم. که چطور نه جمهوری برایمان ماند و نه ایرانی‌. که چطور و کی حجت بر ما تمام شد. که استیصال روحمان را له کرد و چطور چاره‌ای جز به سینه کوفتن و نفرین کردن بسان پیرزنان بی‌دندان قدخمیده‌ی جامه چروک برایمان نگذاشتند. که چطور اول ایمانمان را گرفتند و بعد امیدمان را. که چطور بی‌تفاوتمان کردند و دستمان را خالی گذاشتند از انتخاب. که چطور شدیم چوب دو سر طلا که نه راه پیش داشتیم نه راه پس. که راه برگشت نداشتیم، توان ماندن نداشتیم و جایی هم برای رفتن نداشتیم. چطور حال و آینده مان یکی شد و جلو رفتنمان در جا زدن شد. که چطور رفتنمان روحمان رو میخراشید و ماندنمان مثل خوره روحمان را می‌خورد.  که چطور مغرورانه و با قدرت بلامنازعشان، بزرگترین دستاوردمان را، انقلاب و خون و امید و جوانی و آینده وطنمان را به ثانیه‌ای به لجن کشیدند. که چطور توی صورتمان با تبختر تف انداختند و اربابان رعیتمان کردند و بر ناتوانی‌مان خندیدند. که چطور ماندیم میان دشمن در خانه و دشمن خارج از خانه. که چطور یک خنجر از دوست خوردیم ده از دشمن. یک پوزخند از دشمن دیدیم، ده از دوست. که چطور مضحکه آرمان‌هایمان شدیم.
آقایان، اما یک چیز هنوز هست. امید میمیرد، اما باز جان می‌گیرد و از جا بلند می‌شود. آقایان اگر شما از خدا دم می‌زنید، خدا از ما دم می‌زند. اگر مستاصلیم، اما در دل به چرکی شما می‌خندیم. به مسابقه دادنتان با خودتان پوزخند می‌زنیم. به ترستان که آن زیرها، با وسواس پنهان کرده‌اید و رویش روکش صلاح و مصلحت کشیده اید. به دست‌های لرزانتان. به تیشه‌هایی که به ریشه تان می‌زنید. به داوری که خریده اید. به همه چیزتان می‌خندیم. از سر تا به پایتان مضحک است. دلقک‌ها، تاریخ بارها این مسیر را رفته است. این بار اول نیست که این بازی را می‌بینیم. ما رفته، شما مانده. این ره که می‌روید به ترکستان است. کسان بسیاری قبل از شما رفته‌اند و نرسیده‌اند‌ بعد از شما هم خواهند رفت و نخواهند رسید. آقایان، بتازانید که هر چه تندتر بتازید، اسبتان زودتر از نفس خواهد افتاد. ما همین‌جا نظاره‌تان خواهیم کرد. افتادن دانه‌دانه تان به حضیض ذلت را خواهیم دید.
به ما کسی وعده داده شده که دعا کنید نباشید وقتی می‌آید. ما به خدا ایمان داریم و به وعده‌هایش. صبرمان زیاد است. قدمهایمان شاید کوچک باشد، سعیمان شاید حقیر. اما مشکور است و مقبول. دیر یا زود نتیجه خواهد داد و دعا کنید که عمرتان به نتیجه قدم‌هایمان قد ندهد‌. دعا کنید که بمیرید و ذلتتان فقط برای آن دنیایتان باشد که این دنیا جواب درخوری برای شما ندارد.
آقایان، بردتان مبارک. با خودتان مسابقه دادید و بردید. برخیزید و پرچم را بر سر در خانه بزنید‌.
اما همه‌مان باختیم. همه مان تمام آرمان‌هایمان را باختیم و آرزوهایمان را. دستانتان چرک شد و دیگر شسته نخواهد شد. امیدوارم از این هم حقیرتر شوید‌. امیدوارم هر روز چرکتر شوید تا با خیال راحت حجتمان بر شما تمام شود.
آقایان خداحافظ. نه، خدا نحافظ. 

۱۴۰۰ اردیبهشت ۹, پنجشنبه

یک ‏روز ‏غرور ‏سرت ‏را بر ‏باد ‏خواهد ‏داد

نوجوانی و یک جورهایی انتهای کودکی من را یک سوال پوشانده بود. این سوال شده بود تمام ذهنم و کم کم یکجورهایی وسیله شهرت و غرورم. خودم را با این سوال عرضه میگردم و از سرهایی که بزرگ‌ترهایی که قرار بود جواب همه چیز را بدانند برای عمق تفکراتم تکان میدادند غرق لذت و غرور می‌شدم. سوال شده بود مشخصه بارز من، جدا کننده‌ی من از همسالان ساده‌دل سطحی احمقم که درگیر بازیگوشی‌های ساده زندگی بودند و چه می‌دانستند که دنیا چه قدر میتواند پیچیده باشد و چه چیزها که آن بیرون از دنیای کودکانه ابلهانه‌شان وجود ندارد. غرور و تکبر از کودکی بخشی از هویت و شخصیت من بود و شرمگینانه اعتراف می‌کنم که هنوز هم هست. تکبری که بارها در جلوه عزت‌نفس من را از خیلی از پلیدی‌های زندگی نجات داده و بارها در جلوه غرور، بار سنگین گناهی کبیره را بر دوشم گذاشته. این سوال غرور ذاتی‌ام را ارضا می‌کرد. نقل مباحث و محافل بودم و حتی در جمع‌های جدید، خانواده با این سوال من فخر می‌فروختند و دخترک عمیقشان را با لذت در چشم اطرافیان فرو می‌کردند.
سوال عمیق وجودی من که مدت‌ها درگیرش بودم و از هر طرف نگاهش میکردم، جوابی نمیافتم و چندین سال ذهنم را به خود مشغول داشته بود این سوال به ظاهر ساده بود: «از کجا معلوم که خدا یکی است؟».
هر جور که حساب می‌کردم خدایی که از همه عیبها بری بود و قادر مطلق بود و هیچ نقصانی به ذاتش راهی نداشت، چرا باید لزوما یکی می‌بود. از کجا معلوم که دنیاهایی موازی با خداهایی مختص خود وجود نداشت. خداهایی که همگی قادر مطلق بودند و از هر عیبی بری. خدایانی بی نقص که مطمئنا هیچ گاه درگیر نمیشدند مثل خدایان ابله و ساده انگارانه یونانی که مدام درگیر دعواها و رقابت‌های بچگانه بودند. هرگز درگیر طمع یا غیظ یا شهوت نمیشدند. خدایانی که قلمروی خود را اداره میکردند و در صلح با قلمرو دیگر خدایان بودند. استدلال‌ها و بحث‌های زیادی طبیعتا بیشتر با بزرگترها در میگرفت و هیچ‌کدام قانع کننده نبود. ساعتها بحث آخر به این‌جا می‌رسید که میگفتند نمی‌دانیم و من را با سوال خودم تنها میگذاشتند و مشغول بحث ساده‌تری به زعم خودشان می‌شدند که شاید نتیجه نداشت ولی لااقل سردرد در پی نداشت و انرژی درگیر شدن با دنیای پر از سوال و در عین حال مغرورانه یک نوجوان را هم لازم نداشت.
این سوال برای خودش گوشه ذهنم می‌گشت و می‌گشت و گهگاهی باز به جلوی چشمانم برمی‌گشت که «از کجا معلوم خدا یکیست؟».
یادم هست روزی را که با همکاران خاله، برای یک اردوی یک روزه به دارآباد رفته بودیم. طبق معمول من را هم ، مایه مباهات و فخرفروشی را هم خاله با خود برده بود. 
یادم هست که خاله از کنار رودخانه به میان جمع دوستانش صدایم کرد که بروم و سوال فلسفی‌ام را که تا آن روز جوابی پیدا نکرده بود در جمع بپرسم و یک بحث جدید راه بیندازم و خاله از بحث و استدلالهایم در جواب همکارانش، کمی فخر بفروشد و کیف کند.
 و خب این‌بار هم بحث نتیجه‌ای نداشت. همکاران هم متوانستند قانعم کنند و من باز بدون پاسخ به کنار رودخانه برگشتم تا با دختر نوجوان دیگری که او هم مهمان اضافه این جمع بود هم‌صحبت شوم. در حالی که با شاخه‌های در دستمان، سنگهای کف رودخانه را زیر و رو می‌کردیم از موضع یحث پرسید. من هم با همان غرور نوجوانی، با لحنی که احتمالا کمی هم حقارت تویش داشت، گفتم چنین سوالی هست و پاسخی برایش پیدا نکرده‌ام تا بحال.
مطرح کردن سوالم بیست ثانیه هم طول نکشید. چه‌قدر طول می‌کشد که یک نفر بگوید «از کجا معلوم که خدا یکی هست؟».
خودم را آماده می‌کردم که انبان انبان استدلالها و بحث‌هایی که این همه سال با ذین همه آدم داشته‌ام که اثبات کنیم خدا یکی است یا دوتا یا هر چندتا را بیرون بریزم که دخترک خیلی ساده و در عرض شاید ده ثانیه گفت «چون خودش گفته: قل هو الله احد».
و تمام.
به همین سادگی، و از زبان دخترکی که غرور نوجوانی‌ام هیچ جایگاه ارزشی‌ای برایش قائل نبود پ ونده سوال چند ساله ام را بست.
بله، به همین سادگی، چون خودش گفته. و جای هیچ بحثی هم نیست. چون ستون شک‌سچال من بر پایه این بود که خدایی همه چیز تمام و کامل و بدور از هر نقصی، قاعدتا باید بتواند خدایان دیگری را در کنار خود داشته باشد، همگی با همان بی نقصی و ...
و خب چنین خدایی قاعدتا و بی‌شک دروغ نمی‌گفت. ذاتش از هر دروغ بری بود.
و بله، دخترک به همین سادگی تمام کرد هر آنچه سال‌ها رشته بودم و بزرگ کرده بودم.
  حالا که جواب مسئله را گفته‌ام پیش خودتان نگویید خب معلوم بود. چطور سال‌ها نفهمیدی؟
دلایل زیادی هست که آدمی مسائل واضح جلوی چشمش را نمی‌بیند و شک‌ ندارم غرور یکی از آن دلایل است. غرور این‌که سچال من چه‌قدر خاص است، انتظارم را برای داشتن یک حواب خاص بالا یرده بود. روزی حداقل ده بار می‌گفتم قل هو الله احد. جواب همان‌جا جلوی رویم بود و من دور خودم دنبال جواب می‌گشتم.
فکر نکنید نوجوان ساده‌ای بودم. توانایی من همیشه هوش زبانی و قدرت استدلالم بوده و هست. آن‌قدر استدلال‌هایم خوب بود که سال‌ها هیچ بزرگتری پیدا نشد که بتواند استدلالهایم را رد کند. مسئله دقیقا همین‌جاست. این سوال در نوع خودش سوال خوبی بود، اما ما در جای اشتباه دنبال جواب می‌گشتیم.
و همه ما سعی داشتیم در این مسابقه استدلال برنده شویم در حالی که دخترک کنار رودخانه، به ساده ترین شکل ممکن و بدون هیچ پیش‌زمینه‌ای سوال را شنید و جواب را گفت.
هنوز غرور و تکبر چشمان اسفندیار منند. هنوز درگیر این غرورم ولی هر بار که آن‌روز، آن رودهانه، آن چوب و بازی با سنگ‌ها یادم می‌آید. هر بار جواب دخترک را می‌شنوم که «چون خودش گفته، قل هو الله احد» را می‌شنوم، می‌فهمم که چه‌قدر غرورم مضحک است و چه‌قدر آدمیزاد می‌تواند اشتباهی باشد و بر راهی اشتباه پاشنه بسابد و اصرار کند.
دخترک را هنوز دورادور می‌شناسم. بعید می‌دانم حتی یادش باشد آن روز کنار رودخانه، با زندگی من چه کرد. اما من تا لحظه مرگم او را از یاد نخواهم برد. اثر انگشتش تا ابد روی زندگی‌ام خواهد ماند.
سمانه هر کجا هستی، امیدوارم زندگیت قشنگ باشد و پر از شگفتی.

۱۳۹۹ اسفند ۶, چهارشنبه

متهم ‏برخیزد

آدمیزاد از پس حرف مردم بربیاید، از پس خودش برنمی‌آید. برای تمام عالم و آدم می‌شود نقش بازی کرد اما این خود لعنتی، بعد از افتادن پرده، خوابیدن همهمه و شور تماشاچی‌ها، خاموش شدن چراغ‌های سالن، بسته شدن با قژ قژ درهای سنگین صحنه، جایی میان ردیف‌های مخمل جگری صندلی تماشاچی‌ها، آرام و با تبختر از جا بلند می‌شود. پشتش را صاف می‌کند، با نگاهی زیر چشمی و پوزخندی گوشه لب، دست‌هایش را بی‌حال بالا می‌آورد و تشویقی کش‌دار و طعنه‌آمیز را شروع می‌کند. صدای دست زدن شل و پر از تحقیرش را می‌شنوی که از میان ردیف صندلی‌ها می‌گذرد، زیر چلچراغ‌ها می‌چرخد، توی لژها سرک می‌کشد، در سکوت وهم‌آور سالن میپیچد و می‌آید و مستقیم می‌کوبد توی صورتت. و تو آنجا قوز کرده و تحقیر شده، روی صحنه‌ی تاریک که دیگر از نور و گرمای پروژکتورهای غول‌پیکرش ساعتی گذشته ایستاده‌ای و می‌دانی که دستت رو شده و خودت که آن‌جا صندلی وسط ردیف‌های پایانی سالن نشسته‌ای، چهره‌ی پشت نقابت را دیده و بازی شگفت‌انگیزت که همه سالن را مبهوت و میخکوب خودش کرده، برای آن خود طعنه‌آمیز، از اجرای نمایش «بز زنگوله‌پا»ی بچه‌های مهدکودک گل‌ها هم پیش پا افتاده‌تر و تازه‌کارانه‌تر بوده.
لرزیده و یخ‌کرده، روی صحنه‌ی خالی این پا و آن پا می‌شوی و هیچ امید برای فرار در دلت نیست که دلخوش کنی به آن یک ذره امید.
پس می‌ایستی و منتظر می‌مانی تا آن تشویق شل طعنه‌آمیز تمام شود و شلاق سرزنش‌ها و قضاوت‌ها شروع شود. در دادگاهی که قاضی و دادستان و وکیل مدافع و شاهد و متهم یکیست، دروغی نیست، بازی‌ای نیست، رحمی نیست، برنده‌ای... کاش باشد ولی نیست. چکش که فرود بیاید، متهم و قاضی و وکیل و دادستان و شاهد همه محکومند. 
در دادگاه خودت کاش برنده باشی ولی ...

۱۳۹۹ اسفند ۲, شنبه

نادان‌ها ‏به ‏بهشت ‏می‌روند

نه این‌که آدمیزاد همیشه لزوما حرفی برای گفتن داشته باشد. گاهی فقط دلش می‌خواهد حرف بزند. آدمیزاد است دیگر، هیچ چیزش به آدمیزاد نرفته است.
این روزها که تمام شواهد و قرائن نشان می‌دهند که به زودی باید این بازی مسخره را تمام کنم و نقطه پایان را بگذارم، حسی از دلتنگی دارم و کرختی.
انگار کن که سال‌ها تیشه زده‌ام بر کوهی، بی که به شیرینی امید داشته باشم. اما نه، بیا پیاز داغش را زیاد نکنیم. این‌جا که غریبه نیست. خودم هستم و خودم. پس بگذار این طور از حس و حالم بگویم. سال‌ها رویایی در ذهن داشته‌ام که صرفا یک رویا بوده است. برایش نجنگیده‌ام و نمرده‌ام. صرفا چراغی بوده برای روشن کردن روزها و شبهای بی‌مزه و بی‌نمک زندگی‌ام. انگار که این زندگی‌به خودی خود چیزی برای عرضه نداشته و مجبور شده‌ام از بیرون برایش بهانه‌ای پیدا کنم که کمی، فقط کمی سرش را به تنش بی‌ارزاند!‌  مجبور شده‌ام نمک اضافه کنم به یک غذای بی‌مزه‌ی پر طرفدار که انگار خیلی‌ها دوستش دارند ولی خب، برای من زیادی کم نمک است. حالا هزاری بیایند و بگویند که نمک برای فشار خون نیست و فقط باید عادت کنی وگرنه آنقدرها هم بی‌نمک نیست و توصیه‌های بی‌مزه دیگر.
خلاصه که این روزها آن‌چه بیش‌تر آزارم می‌دهد، نه خود مرگ رویایم، بلکه کنار آمدن با این حقیقت است که تمام تلاشم را نکرده‌ام. بدون تلاش، مزد می‌خواستم که خب زهی خیال خام. 
حال پدری را دارم که فرزند بیمارش رو به موت است و دیگر کار از کار گذشته و پدر بالاخره این واقعیت را پذیرفته که فرزندش رفتنی است. بر بستر کودک محتضرش نشسته و بر خود لعنت می‌فرستد که چرا کوتاهی کرده و تا قبل آنکه انقدر دیر شود نرفته بهترین دکترها را بر بالین پسرش بیاورد. چرا نرفته داروهارا سر وقت بگیرد. چرا وقت بیش‌تری برای فرزندش نگذاشته. آن‌چه ماجرا را بدتر می‌کند اینست که همه این کارها را می‌توانسته بکند، اما سرخوشی و امید بیخودی به این که کارها خودش درست خواهد شد، نکرده و شده است آن که شده. اگر نمی‌توانست یا اگر می‌توانست و می‌کرد و نمی‌شد همه چیز فرق می‌کرد. اما حالا با دانستن این حقیقت، آیا این پدر حق عزاداری بر جنازه فرزندی که به دستان خودش کشته را دارد؟ 
رویای من، رویای قشنگ من هم از دستم رفت بی آن که تمام توانم را برای نگه‌داشتنش به کار گرفته باشم. برای همین است که این روزها بیش‌تر از آن‌که غمگین باشم، کرختم. کرخت و بی‌حس با حفره‌ای در قلب که تا ابد خواهد ماند.
دلم می‌خواهد به خودم بقبولانم که این اجبار من بود و نه انتخابم ولی سودی ندارد. خودم می‌دانم که این مرگ نتیجه مستقیم تصمیمات من است و این همان دانستنی است که درد دارد.

۱۳۹۹ بهمن ۵, یکشنبه

حدس ‏بزن ‏چه ‏کسی ‏برای ‏شام ‏می‌آید؟

یک زمان‌هایی بود که می‌توانستم برای هر چیزی حکم قطعی بدهم. به گمانم از اقتضای سن باشد. یک سن‌هایی آدم برای هر چیزی جواب قطعی دارد. همه چیز را می‌داند و از همه چیز مطمئن است. میتوانستم راحت راجع به خودم نظر بدهم. از خودم حرف بزنن و این‌که اگر به جای فلانی بودم یا اگر در موقعیت فلان بودم حتما آن کار را میکردم یا آن واکنش را نشان نمی‌دادم. روزهای روشنی بود و زندگی آسان‌تر.
حالا اما، از این‌جا که ایستاده‌ام هیچ چیز قطعی ای وجود ندارد. همه چیز نسبی شده و هیچ ایده‌ای ندارم که در فلان موقعیت یا به جای فلان کس اگر بودم چه‌کار میکردم یا نمی‌کردم. آن‌قدر در موقعیت‌های مختلف خودم را غافلگیر کرده‌ام که بدانم از خودم چیزی نمی‌دانم و نمی‌توانم خودم را پیش‌بینی کنم. برای همین است که مدت‌هاست درباره ی خودم که می‌خواهم حرف بزنم یا به سوالی جواب بدهم با کلی احتیاط می‌گویم نمی‌دانم. از روی تئوری میتوانم بگویم که فلان کار را خواهم کرد اگر در چنان موقعیتی باشم ولی هیچ تضمینی ندارم که واقعا آن کار را بکنم. بارها پیش آمده که فکر میکردم چنان کاری را بکنم و نکردم و گاهی کارهایی را کرده‌ام که یک درصد هم فکر نمی‌کردم آدم چنان کارهایی باشم. آن‌قدر زندگی کرده‌ام که دیگر حکم قطعی ندهم. فقط می‌توانم آرزوهایم را بگویم. میتوانم در جواب کسی که میپرسد اگر فلان شود چکار می‌کنی بگویم نمیدانم، مطمئن نیستم ولی امیدوارم که فلان کار را بکنم.
بله، می‌توانم سعیم را بکنم که بهترین آدمی که دوست دارم باشم، باشم ولی نمی‌توانم تضمین بدهم که در موقعیتش که قرار گرفتم حتما همان کاری را خواهم کرد که پیش‌بینی کرده‌ام.
پس دوست عزیز، از من سوالی را نپرس که خودم جوابش را نمی‌دانم. من می‌توانم فلسفه زندگی‌ام و دیدگاه‌های فعلی‌ام را به تو بگویم، ولی اگر فردا روزی دنیا چرخید و چرخید و من کاری را کردم که قبلا ادعای مخالفش را داشتم بر من خرده نگیر. من هر روز خودم را هم غافلگیر می‌کنم.
فقط کاش آن روز و آن‌جا بهتر از آن چیزی باشم که انتظار داشتم، نه آن چیزی که همیشه دلم می‌خواسته نباشم.
بله زمانی اگر خیانت ببینم، اگر منافعم به خطر بیفتد، اگر بین جانم و اخلاق گیر کنم، اگر مجبور به انتخاب باشم، کاش عزتم، شرفم، اخلاقم، دلم و عقلم را زیر پا نگذارم. کاش. ولی خب شاید هم گذاشتم. چه کسی از فردایش و از خودش خبر دارد؟
حتی همین من امروز در این موقعیت، فردا در همین موقعیت آیا باز همین خواهم بود؟ چه کسی می‌داند؟
برای همین است که دیگر شروع آشنایی‌هایم پر از سوال نیست. مصاحبه نیست. جلسه پرسش و پاسخ هم. دیگر برای شناختن آدمها تعجیل نمی‌کنم. 
تنها می‌گذارم آشنایی به آرامی، در بستر گفتگو و خاطره‌سازی اتفاق بیفتد. در موقعیت‌های مختلف. چه فایده دارد کشف تکه‌های پازلی که هر روز طرحش فرق خواهد کرد. تنها از کنار هم چیدن تکه ها لذت خواهم برد. طرح نهایی هر چه می‌خواهد باشد. اگر چیدن پازل‌ها لذتی نداشت، پس بیا بی‌خیال تکمیل پازلمان بشویم. پازلها زیادند و زمان تنگ.
کاش زمانش که رسید، از امتحان سربلند بیرون بیاییم. پیش‌بینی‌ها را بی‌خیال

۱۳۹۹ آبان ۲۷, سه‌شنبه

رنج ‏دوست‌داشتن

می‌دونم که باید این‌جا رو «خصوصی» کنم و بعد این چیزها رو بنویسم. ولی خب می‌نویسم و امیدوارم اونایی که نباید این‌جا رو نخونن و برن سر زندگیشون. جایی که باید باشن.
و بذارن من اینجا با خیال راحت پشتم رو بکنم به زندگی، با نوک پنجه های پام خاک رو به پشتم پرت کنم و توی چاله‌های زندگیم دنبال کرم بگردم. کرم‌های رنجم رو پیدا کنم، با نوکم برشون دارم و ببلعمشون انگار که لذیذترین رنج‌های عالمن.
برای همین می‌نویسم و امیدوار می‌مونم که اونایی که نباید این‌جا رو نمی‌خونن.

وقتی یکی مدام حال من رو می‌پرسه و نگرانمه، این نگرانیش حالم رو بد می‌کنه. حس خفگی بهم می‌ده. انگار که حق نداشتم بدحال بشم. انگار که وظیفه دارم با حرفهای خوبش حالم سریع خوب بشه. من رو معمولا به حال خوبم و نگاه مثبتم به زندگی میشناسن. ولی این حال خوب محصول زحمت خودمه. براش زحمت میکشم. به خاطر اینه که وقتایی که حالم خوب نیست میرم یه گوشه میشینم و توی ‌سکوت زخمهام رو لیس میزنم و منتظر میشن تا خوب بشن.
از حرفهای امیدوار کننده بدم میاد. حس میکنم احمق فرض شدم. من خودم خدای حرفهای تسکین دهنده و امیدوار کننده‌ام. میدونم چجوری و کی میشه این حرفهارو زد. ولی وقتی یکی به خودم این حرفهارو میزنه، مخصوصا وقتی حالم ننوز بده. هنوز فرصت پیدا نکردم خوب بشم. هنوز از زخمهام داره خون میچکه و بازن و حتی هنوز سنگ ریزه‌های آسفالت لای زخممه، اینکه ازم بخوان خوب بشم حس توهین آمیزی بهم میده.
اینکه نمیفهمن برای خوب شدن یک زخم، اول باید اون رو دید. باید فهمید که زخمی وجود داره. یا از روی گرمی رد خون، یا از روی سوزش، یا از روی نگاه متعجب یک نفر دیگه که زل زده به زخم پر خونت. اول باید دید و فهمید که زخمی وجود داره. بعد باید زخم رو شست. ضدعفونی کرد. پانسمان کرد. و بعد از همه اینها، بعد از خوردن یه مسکن برای آروم کردن درد و سوزشش، باید منتظر موند. باید صبر کرد تا طبیعت کار خودش رو بکنه. تا سلولهای بدنت کار خودشون رو بکنن. تا تو، صاحب زخم، کار خودت رو بکنی.
نمیشه که زخم رو فوت کرد و کنارش رو بوسید و انتظار خوب شدن داشت. معجزه های بوسه‌ای خیلی سال پیش، به همراه معصومیتی که از دست می‌دی، از دست میرن. از یه جایی به بعد، زخم‌ها برای خوب شدن صبر می خوان و تحمل. زمان می‌خوان.
برای همین از کسایی که با اولین نشانه ضعف، با اولین غرغر و ابراز ناراحتی، با اولین نم چشم‌ها، چنان با عجله سعی می‌کنن حالت رو خوب کنن که انگار اون‌ها بیشتر از این درد در عذابن تا من به عنوان صاحب درد. یک جورهایی اضطراب و ناراحتی آدم رو‌ مال خودشون میکنن و این حق رو ازت میگیرن که ناراحت باشی. انگار نه انگار که این حق توئه. این زخم، این درد مال توئه. تویی که باید تصمیم بگیری کی و چطور خوب بشی.
این آدم‌ها، حقت برای بدحال بودن رو‌ ازت می‌گیرن. به اسم محبت و نگرانی و دوست داشتن، نمیگذارند که حالت بد باشد. که اعصابت خرد باشد. میخواهند که همیشه خوب باشی.و آذمی که همیشه خوب باشد دوست عزیز، دیگر آدم نیست. 
دوست داشتن یعنی اینکه قبول کنی آدم گاهی حالش بد است.‌که حق دارد حالش بد باشد. که حق دارد نخواهد زود حالش خوب شود.‌که دوست دارد حال بدش را تنهایی در آغوش بگیرد. آرام به پشتش بزند و بدون این‌که چیزی بگوید صبر کند و صبر کند و بگذارد که اشک‌های حال بدش، شانه هایش را خیس کند. آدم حق دارد که حالش بد باشد و کاش این دوستدارهای حال خوب کن، گاهی کمی پا روی حسشان برای هر چه سریعتر دست به کار شدن و خوب کردن حال دیگری، فقط صبر کنند. کمی فاصله بگیرند و صبر کنند. یا تنهایی حالمان را خوب می‌کنیم یا ازشان کمک می‌خواهیم. همین که باشند کافیست. فقط هیچ چیزی نگویند. مخصوصا از آن جملات روشنایی بخشِ الهام‌بخش انگیزشی. حالم به هم می‌خورد از همه‌ی این جملات ....
وقتی زیاد حالم ‌را میپرسند و برایم حقی قائل نمی‌شوند که حالم بد باشد، فقط یک اتفاق میفتد.زخم‌ها را کم‌کمک پنهان می‌کنم. نمی‌گذارم ببینند که زخمی وجود دارد. یک نقابِ حالِ خوب بر چهره می‌زنم و بفرمایید. یک آدم همیشه خوبِ خوشحال در خدمت شماست.
خلاصه که دوست‌داشتن سخت‌ترین کار دنیاست ناتانائیل.

۱۳۹۹ آبان ۲, جمعه

سلام ‏مرا ‏به ‏خدای ‏رویاها برسان‏

من عزادار رویایی پنج‌ساله‌ام. پنج سال و چند صد ماهه.
رویایم را به خاک میسپارم. رویایی که برایش سال‌ها قربانی داده‌ام. زمانم را داده‌ام. عشق‌هایم را داده‌ام. جوانی و شادابی و زیبایی‌ام را داده‌ام. سلامتم را داده‌ام. رویایی که با آن کرخ‌شدن پاهایم از اضطراب، تهوع از شدت استرس و بی‌تفاوتی تا سرحد مرگ را تجربه کرده‌ام. رویایی که عشق‌هایم را فراری داده. رویایی که به خاطرش عشق‌هایی را خط زده‌ام. اصلا شروع نکرده‌ام.
تن نحیف بی‌جان رویایم را روی دست گرفته‌ام. به جسم نحیفش نگاه می‌کنم. از رویاپردازی‌ام ناراحت نیستم. عزادار مرگ رویایم هستم. حتی یک‌بار از ذهنم نگذشت که کاش این رویا را به دنیا نیاورده بودم، پرورشش نداده بودم و جوانی ام را پایش نگذاشته بودم. مثل مادری که فرزندش مرده، به خودم نمی‌گویم که کاش این فرزند را به دنیا نیاورده بودم که هیچ‌وقت این درد را، این حفره توی قلبم را و این سال‌های بربادرفته را تجربه نمی‌کردم. از به دنیاآوردنش خوشحالم و عزادار مرگش هستم. مرگی که مدت‌ها بود می‌دانستم دیر یا زود اتفاق خواهد افتاد. ولی این دانستن هیچ از غمش کم نمی‌کند. 
تنها چیزی که دلم را می‌سوزاند این‌ست که تمام این سال‌ها سایه‌ی این دانستن، نگذاشت رویایم را کامل زندگی کنم. که تمام جوانی‌ام را بدون دلواپسی از مردن رویایم و به باد رفتن تمام زندگی‌ام، به پایش بگذارم. برای رویایم کم گذاشتم و اینست که دلم را می‌سوزاند. 
هر رویایی حق دارد که صاحبی داشته باشد که از تمام وجود برایش مایه بگذارد.صاحب خوبی نداشتی رویای طفلکی من.  حالا دیگر آسوده در خاک سرد تاریخ بخواب. هرگز فراموشت نخواهم کرد رویای قشنگ من. خداحافظ. سلام مرا به خدای رویاها برسان.

خسته‌ام ‏رییس

خسته‌ام. خیلی خسته‌ام رییس.
فقط می‌خوام کسی کاری به کارم نداسته باشه. انگار وجود ندارم. می‌خوام برم یه جای دور که هیچ‌کس نباشه.
نمی‌خوام کسی بهم زنگ بزنه و حالم رو بپرسه. نمی‌خوام کسی باهام حرف بزنه. نمی‌خوام کسی پیام بده بهم. نمی‌خوای یک کلمه از حالت چطوره و چکارا می‌کنی بشنوم. نمی‌خوام کارهای نیمه‌تمامم رو تموم کنم. نمی‌خوام مدام بهم پیام بدن و بپرسن فلان کار چی شد. 
نمی‌خوام هیچ آدمی رو ببینم و هیچ صدایی بشنوم. نمی‌خوام کسی یادش بیاد که من هم هستم. نمی‌خوام بفهمم اون بیرون چه خبره. برام مهم نیست کی کجاست و داره چکار می‌کنه. برام مهم نیست روزگار کجا داره می‌ره. 
کاش می‌شد برای یه مدت نباشم. زندگی ‌برای یه مدت روش رو می‌کرد اون طرف و من رو نادیده می‌کرد.
ناامید نیستم فقط خسته‌ام رییس. و دلم نمی‌خواد این رو به کسی بگم. نمی‌خوام حتی یک کلمه دلداری بشنوم. نمی‌خوام کسی نگرانم بشه. یا حرفی بهم بزنه. 
نمی‌خوام لبخند الکی بزنم و سر تکون بدم.
کاش فقط دست از سرم برمی‌داشتن، همه.

آدمیزاد ‏بیچاره

آدمیزاد می‌ماند حال بدش را کجا خرکش کند با خودش ببرد.
دل سنگینش را.
بغضی که معلوم نیست هست یا نه را.
آدمیزاد بی‌چاره، مانده است به حال خودش گریه کند یا بخندد.
هر چه گردن می‌چرخاند و عقب را نگاه می‌کند تا ته ته تاریخ را، همه‌اش سیاهی‌ست.
هر چه گردن می‌کشد و جلو را نگاه می‌کند، تا ته تهش سیاهی‌ست.
آدمیزاد بیچاره از سنگینی دلش نمیرد، از آرتروز گردن خواهد مرد.