۱۳۹۹ خرداد ۳۱, شنبه

تصویرهای گرم

وقتی تازه وارد یک رابطه شده‌ای. همان روزها و هفته‌های اول که داری همه چیز را سبک و سنگین می‌کنی. همان موقغی که همه چیز طرف مقابلت را برده‌ای زیر ذره‌بین و حتی میکروسکوپ. همان موقعی که سعی می‌کنی از میان تک‌تک ملمات و جمله‌هایش بشناسی‌اش. همان موقع که زل زده‌ای توی چشم‌هایش، به آسمان‌ریسمان بافتن‌هایش گوش می‌دهی و نظراتش درباره شورشیان روآندا یا کشتار میدان تیان‌آن‌من را ربط می‌دهی به « اگه عصبانی بشی، منو با چی می‌زنی»، همان موقع که آداب غذاخوردنش، رانندگی‌اش، راه‌رفتنش، حرف زدنش از خانواده و دوستانش، برنامه‌ها و آرزوهایش، کجا بوده، کجا هست و کجا خواهد بودش را حلاجی می‌کنی. همان روزها که ازش می‌خواهی چند سال دیگرش را برایت تصویر کند تا ببینی چه‌قدر با تصویر‌تو از آینده‌ات منطبق است، خلاصه همان روزها که دنبال تصویر خودت میان تصویرش می‌گردی، همان روزها شروع می‌کنی به تصویر کردن لحظات ساده و آرام یک زندگی محتمل در آینده‌ای که او هم قسمتی از آن است. خودت را کنارش تصور می‌کنی که لم داده‌اید و سریال می‌بینید. که دست هم را گرفته‌اید و سرازیری تجریش تا همت را پیاده قدم می‌زنید. که تو ماکارونی را دم می‌کنی و او فلفل دلمه‌ها را کج‌و کوله خرد می‌کند. که صدایش می‌کنی و می‌گویی یادت نرود فردا وقت دکتر داری. که می‌گویی موهای بلند هم بهت میاد‌ ها. که عصبانی می‌شوی که چرا باز دقت نکرده و فروشنده هر چه میوه پلاسیده بود ریخته توی کیسه‌اش. که توی تاریک و روشن جاده نگاهش می‌کنی و می‌پرسی خسته نیستی؟ می‌خواهی من بشینم؟ که دسته رزهای حنایی را از دستش می‌گیری، روزنامه را از دورش باز می‌کنی و می‌گذاری توی گلدان و لبخند روی لبت را سعی می‌کنی پنهان کنی تا نفهمد که قهر نیستی. که می‌گویی از امروز پنیرپیتزا و نوشابه و پاستا تحریم و باید آن چند کیلو اضافه را هر چه زودتر کم کند. که یواشکی تا خواب است بستنی توی فریزر را تمام می‌کنی و خودت را می‌زنی به کوچه علی‌چپ و هزار تصویر ساده‌ی آرام یک روزمرگی بی‌نهایت. در تمام این تصویرها، تصویری از او را می‌گنجانی و بعد چند قدم عقب می‌روی. با گردن کج و چشم‌های ریزشده زل می‌زنی به تصویری که ساخته‌ای. کمی چپ و راست می‌شوی. دستت را روی چانه‌ات می‌کشی. چشم‌هایت را ریزتر می‌کنی و دقیق می‌شوی به جزییات. 
لبخندها حسشان چطور است؟ واقعی‌اند یا مصنوعی؟ رنگ تصاویر گرمند یا سرد؟ ادم‌ها واقعی‌اند یا مثل یک کلاژ از تصویر بیرون زده‌اند؟ گرما را از میان تصویرها حس می‌کنی یا سوز سردی از گوشه‌های تصویر به بیرون درز می‌کند؟ این آدم‌ها کنار هم در آن مکان‌ها و فضاها و زمان‌ها درستند یا زورکی؟ 
همه این‌ها که درست از آب در آمد، می‌توانی لبخندی بزنی و سری به رضایت که خب این رابطه ارزش ادامه دادن و فهمیدن و شناختن دارد.
اما یک چیز را یادت نرود دوست من. همه این ها را تو با چشم های ریز شده و گردن کج دیدی و بالا و پایین کردی و به دلت نشست. یادت نرود این ماجرا دو سر دارد. یادت نرود که حتی اگر تو به نظرت همه چیز درست و به جا آمد، یک نفر دیگر هم هست که باید به نظرش همه چیز درست و به جا بیاید. یک نفر دیگر هم هست که باید همه تصویرهای خودش و خودت را بسازد و بعد برود کمی دورتر از تمامی تصاویر بایستد و با گردن کج و چشم‌های ریزشده زل بزند به تصویری که ساخته‌. کمی چپ و راست بشود. دستش را روی چانه‌اش بکشد. چشم‌هایش را ریزتر بکند و دقیق بشود به جزییات و ...
یادت باشد که اگر حسی که او از تصویرهایش گرفت گرم نبود و واقعی. دیگر تصاویر زیبا و دوست داشتنی تو هم به درد نخواهند خورد. این بازی دو نفر دارد. نمی شود که یکی بماند و یکی برود. نمی شود که یکی واقعی باشد و یکی مصنوعی. یکی شاد و یکی زورکی.
اگر یکی از این دو نشد، دیگر رابطه ای وجود نخواهد داشت که برای ادامه اش مردد باشی. دیر یا زود همه چیز تمام خواهد شد و از آن تصاویر فقط یک یادگاری در ته صندوقچه ذهنت کنار بقیه تصویرها و آدم ها باقی خواهد ماند و یک مزه گس که شیرینی اش از تصاویرهایی که می شد و تلخی اش از تصویرهایی که نشد.
امیدوارم یک روز یک جایی همین نزدیکی ها تصویرهایت به گرمی تصویرهایش باشد و بعد ...
بعدش دیگربماند برای خودت. مهم اینست دلت خوش باشد. تصویرها مهم نیستند. 

۱۳۹۹ خرداد ۲۴, شنبه

برای ‏ثبت ‏در ‏تاریخ

یادم باشد بنویسم که چه‌قدر خدشحالم که سال ۲۰۲۰ را دیدم. بنویسم که چن‌قدر چیز از این سال یاد گرفتم. که چه باورهایی که شکست و چه انتظاری جایشان را گرفت. که چه‌طور فهمیدم امید هست اما جای دیگری. که چه اشتباهی بودم و چه منتظر شدم.
بنویسم که همین چند ماه ۲۰۲۰چه‌قدر زندگی‌ام را تغییر داد.

دورِ ‏دورِ ‏دور

با تمام وجودم زندگی نمی‌کنم.
مثل یک سد جلوی جریان زندگی را گرفته‌ام. ماهیچه‌هایم گرفته و قلبم فشرده‌ست.
منتظرم سد بشکند و هجوم زندگی مرا با خود ببرد، هر کجا که خواست، دورِ دورِ دور.

۱۳۹۹ اردیبهشت ۱۶, سه‌شنبه

بله، گاهی برای زنده ماندن باید مرد.


گاهی فکر میکنم کاش یه روز صبح با یه درد شدید از خواب بیدار شم. جوری که نتونم از جام بلند شم. بعد برم بیمارستان و آزمایش و سی تی اسکن و ام آر آی و ...
بعد بشینم روبروی دکتر، و بهم بگه باید شیمی درمانی بکنم. باید پرتودرمانی بکنم. ولی باز هم شاید نشه کاریش کرد. شاید این سال، این ماهها یا این روزها، لحظات آخری باشن که می تونم زندگی کنم. 
بعد به تمام اون لحظه ها که دکتر داره این حرف ها رو بهم میزنه فکر میکنم و به آرامشی که هر کلمه اش ممکنه بهم بده.
حتی الان هم که دوباره دارم بهش فکر می کنمو این جا می نویسم از ترس اینکه این حرف های احمقانه رو دارم میزنم حس بدی دارم. 
ولی جلوی فکر رو که نمیشه گرفت. یعنی نه که نشه گرفت. نمی خوام که بگیرم.
فکر می کنم این خبر مرگ زودهنگام که بهم میدن، باعث میشه که دلم بخواد زندگی کنم. این زندگی مفت طولانی خیلی زیادی دم دستیه. انگار از اول اینجا بوده، مثل یه پادری. دوستش ندارم. نمی خواهمش. از وقتی یادم میاد، نه، از وقتی که یادم نمیاد، نمی خواستمش. نه که زنده بودن رو دوست نداشته باشم. هست برای خودش. هیچ حسی رو درم بر نمی انگیزه. زندگی ام برای خودش داره یه گوشه زندگیش رو می کنه. انگار که به من ربطی نداره و من فقط از پشت شیشه دارم گذشتن بیهوده اش رو نگاه می کنم. 
این بی حسی که کل زندگی ام رو گرفته، از بالا پایینش رو، ازشرق تا غربش رو. این بی حسی و کرختی رو نمی خوام. گاهی فکر میکنم اگر مرگ خودش رو بهم نشون میداد، جدی و نزدیک نه مثل یه واقعه حتمی که همه مون می دونم اون ته منتظرمونه. مثل یه شمشیر آویزون شده از یه نخ پوسیده بالای سرم اگر خودش رو نشون میداد شاید کمی فقط کمی انگیزه برای زندگی پیدا می‌کردم. 
شاید اونوقت چیزی بود که دلم می خواست.
میدونی چیه؟ بارها امتحان کردم. خواستم فهرستی بنویسم از چیزهایی که می خوام، چیزهایی که واقعا بودن و نبودنشون برام فرق می کنه. چیزهایی که از ته دل میخوام داشته باشمشون. و خب لیستم خالی موند. سفید سفید.
بارها فکر کردم، تصور کردم که آخرین روز زندگیمه، که زمان کمی دارم، که هر آرزویی بکنم برآورده میشه، که هیچ محدودیتی ندارم، که ابر و باد و مه و خورشید و فلک به صف و دست به سینه آماده اجرای خواسته های منن، ولی خب میدونی هزار چیز به ذهنم رسید ولی کنار تک تکشون یه " حالا نشد هم نشد" نشسته بود که کل قضیه رو منتفی می کرد.
یک جورهایی حوصله ام سر رفته. این وقت اضافه زندگی دیگه زیادی داره کش میاد. این که زندگی می کنم چون زنده ام دیگه کم کم داره به پت پت میفته و بعید میدونم مسیر زیادی بتونه منو ببره جلو. تا همین جاش هم به زور اومدم. 
هر روز صبح حسی که دارم، تصویری که مدام جلوی چشمهام میاد ناخن های شکسته و پر خونم هستن که دارن روی زمین کشیده می شن تا بتونن این جسم سنگین رو ذره ذره توی جاده زندگی بکشونن جلو. درد داره می دونی؟ سخته و سنگین و نفس گیر. ولی چیزی که از همه این سوزش جگرسوز سر انگشتها و داغی خون و خاک که با هم قاطی شدن و موهای چسبیده به هم از خیسی عرق بدتره، اینه که چیزی اون جلو نیست. این که برای هیچی خودت رو روی زمین داغ پر از سنگریزه بکشی جلو احمقانه است. احمقانه و ترحم برانگیز.
این که میرم جلو، این که برای خودم مدام چیزهایی رو تکرار می کنم که مثلا رسیدن بهشون قراره خوشحالم کنه، این که لبخند میزنم، این که یه تصویر از خودم ساخته‌ام که خونگرمه و پر از امید به زندگی، تنها کاریه که توی زندگی دارم انجام میدم. یه ویترین قشنگ قابل ارائه.
تمام این سالها که اومدم جلو، سعی کردم که هیچی از این زندگی بهم نچسبه. چیزی که سنگینم کنه و ذره ای دلم بخواد بیشتر بمونم و وقتی موقعش بالاخره رسید باعث بشه نتونم توی چند ثانیه بند نافم از این دنیا رو قطع نکنم و تردید کنم و بلرزم و دلم برای چیزی تنگ بشه. سعی کردم عاشق نشم، بچه، دلم همیشه خواسته ولی بچه خیلی دست و پاگیره. بچه نمی ذاره هر وقت خواستی حتی با خیال راحت آروز کنی که کاش بمیری. بچه ریشه است. بچه محکمت میکنه توی خاکی که حتی نمی خوابم مثل یه بوته روش با باد قل بخورم و رد بشم و محو بشم، چه برسه به این که ریشه بدوانم و موندگار بشم. هیچ چیز، مطلقا هیچ چیز نباید باشه که بخواد نگهم داره. چرا؟ چون ارزشش رو نداره. واقعا زندگی بی ارزشه. هیچ چیزی برای دوست داشتن نیست، هیچ چیزی برای خندیدن، هیچ چیزی برای گریه کردن. هیچ چیز جالبی نیست. هیچ چیزی که دلت بخواهد برایش بجنگی.
این زندگی هیچ چیزی ندارد که بخواهم برایش بمیرم. 
اینه که گاهی فکر می کنم کاش یک روز صبح با درد شدیدی از خواب بلند بشم. وجود برآمدگی مشکوک رو زیر دستم حس کنم. لبخندی از ترس بزنم و فکر کنم که چجوری می تونم این غده لعنتی رو شکست بدم و زنده بمونم. آره بعضی وقتها برای زنده موندن باید مرد آقای بیضایی عزیز، باید مرد.

۱۳۹۸ بهمن ۱۱, جمعه

بگو من کی کجا باشم؟

دوست‌داشتن برای من بیشتر کار عقل است تا قلب. یعنی کسی را که دوست دارم بیش‌تر مغزم این را می‌گوید، دلم اما آن گرمایی که می‌گوید عشق و علاقه در درون آدمی به وجود می‌آورد را حس نمی‌کند. علاقه بیش‌تر برایم یک وظیفه است. بله، بهترین تعریفی که می‌توانم با آن چیزی که از علاقه درک می‌کنم را توصیف کنم همین وظیفه است. کسی را که باید دوست داشته باشم، یعنی طبق تعاریف از پیش تعیین شده قرار است دوست داشته باشم مثل خدا، مادر، پدر، خواهر و برادر را این طور دوست دارم که وظیفه‌ام اینست برایشان وقت بگذارم، نگرانشان باشم، مواظبشان باشم، از عصبانیتشان عصبانی شوم و از شادی‌اشان شاد. اما آن ته ته های قلبم هیچ فعل و انفعالاتی در تمام این مسیر اتفاق نمی‌افتد. قلبم همان‌طور سر و سرد می‌ماند. 
فکر نمی‌کنم بتوانم خوب منظورم را برسانم و فکر نمی‌کنم کسی بتواند منظورم را خوب بفهمد. ظاهر غلط‌اندازم هم مزید علت است. این ظاهر گرم و مهربان پشتش یخبندانی است به وسعت همه عصر یخ بندان‌های این عالم. هیچ دست گرمی را نمی‌پذیرد که قلبش را لمس کند و قلبش با هیچ دست گرمی، گرم نمی‌شود. 
آنقدر وقت گذاشته‌ام برای آدم‌ها از روی وظیفه‌ای که برای خودم تعریف کرده‌ام یا فکر کرده‌ام برایم تعریف شده که خودم نمی‌دانم چند ساعت از این زندگی واقعا برای خودم بوده است. این خودم در بازه‌ی این کسانی که باید دوستشان بدارم جای خاصی ندارد. عضو علی‌البدل است. اگر کسی نبود که وقتم را بخواهد، میتواند این وقت را بردارد. در آن زمان‌هایی هم که کمی از این وقت نصیبش می‌شود حتما و طبق عادت کس دیگری را شریک می‌کند چراکه بالاخره خودش ته دلش می‌داند که این وقت برای او نبوده و صرفا اضافه آمده است.
همین‌جور می‌شود که از بیرون من همیشه برای همه وقت دارم و همیشه همه‌جا هستم. در گروه‌های دوستی من آن فعال‌ترین عضوم که همیشه همه را دور هم نگه می‌دارد و همیشه از همه خبر دارد. دوستی برای من پر از وظیفه است. وظیفه دارم برای همه زمان داشته باشم. وظیفه دارم از همه خبر بگیرم. وظیفه دارم همه بدانند که اگر کاری بود من برایشان وقت دارم. این وقت گذاشتن‌ها آنقدر زیاد است و مدیریتش سخت که مدام دعا می‌کنم کاش کسی در خوشی‌اش لااقل سراغم را نگیرد. من وقت کم دارم برای همه آن‌ها که دوستشان دارم. کاش لااقل وقتی حالشان خوب است من را بی‌خیال شوند و در شادی‌شان شریکم نکنند. همان وقت‌های سختی و غمشان برای من بس است. 
من هیچ‌چیزی برای بخشیدن ندارم جز وقت. کسی اگر وقت خواست بیاید، من وقت زیاد دارم. 

پ.ن.: شاید برای همین باشد که وقتی کسی برایم وقت ندارد یا برایم وقت نمی‌گذارد، مغزم این هشدار را دریافت می‌کند که فلانی دوستت ندارد، فلانی دوستت ندارد، فلانی دوستت ندارد...

۱۳۹۸ بهمن ۸, سه‌شنبه

کاش می شد نباشم

این روزها که هیچ کاری نمی‌کنم.
که درکناری نشسته ام، با لیوانی چای رنگ‌پریده دردست، گذر کردن ساعت‌ها و روزهای زندگی از مقابلم را تماشا می کنم و این خط صاف ممتد کسل کننده که زندگی صدایش می کنند بدون وقفه از جلوی چشم هایم می گذرد و تنها به اندازه پلک زدنی رفتنش قطع می شود را نگاه می کنم و منتظرم.
منتظر چه چیزی نمی دانم. یعنی دقیقا نمی دانم. شاید یک معجزه. منتظر پاره شدن این خط ممتد. 
این روزها و هفته ها و ماه ها و حالا دیگر سال ها که زندگی نکردم و از کنار زندگی را فقط نگاه کردم
این روزها و هفته ها و ماه ها و حالا دیگر سال ها که در عمیق ترین و امن ترین طبقات محدوده ی امنم پناه گرفتم و گذاشتم زندگی از من بگذرد نه من از زندگی
این روزها و هفته ها و ماه ها و حالا دیگر سال ها که نخواستم (یا شاید نتوانستم) که زندگی کنم
این روزها و هفته ها و ماه ها و حالا دیگر سال ها بالاخره یک جا یقه ام را خواهند گرفت و آن جا دیگر خیلی دیر خواهد بود. حتی برای توضیح این که زندگی ای که به من داده شد را نخواسته بودم و این اولین و بزرگترین نعمت الهی را یادم نمی آید که هیچ وقت خواسته باشم. که این جهان با همه عظمت و زیبایی و شگفتی و حتی با وجود شفق قطبی باز هم آن قدر جذاب نبود که بخواهمش. که کاش می شد که این روزها و هفته ها و ماه ها و حالا دیگر سال ها را ببخشم به تمام آن هایی که زمان بیشتری می خواهند برای زنده ماندن و زندگی کردن.
این روزها که هر تلاشی برای جلو رفتن را همان اول راه خاموش می کنم و هر چیزی که ممکن است دریچه جدیدی به زندگی‌ام باز کند را پرتاب می کنم به ته چاه فراموشی و هر کسی را که محدوده امنم را به خطر بیندازد خط می زنم. این روزها که بیشترین هم صحبتم همان من نشسته در ذهنم است، این روزها کاش تمام می شد. کاش این بازی کسل کننده که بازنده اش از همین میانه راه معلوم است با توافق طرفین به نفع خدا پایان یافته اعلام می شد و من می توانستم بالاخره این چشم های نگران به این خط ممتد بی وقفه را برای همیشه نه فقط به اندازه ی پلک زدنی می بستم و این بازی را تمام می کردم.
کاش چشم هایم که بازشد در آن جهان آن سوی پل، جهانی را بیابم که ارزش زندگی را داشته باشد. ارزش جنگیدن را، ارزش بودن را.

۱۳۹۸ آبان ۱۹, یکشنبه

مرگ آن دورها ایستاده، مهربان و شفاف

برای خودم می‌نویسم. برای خود شاید خیلی سال بعدم. برای خودی که حالا چروک و پیر شده، موهایش سفید سفید و دندان‌ها بیشترشان عاریه‌ای. برای خودم که لابد تازه آب مروارید چشم چپم را عمل کرده‌ام و برای چشم راستم هفته دیگر وقت دکتر دارم. یادم باشد تا بیمارستان می‌روم، برای تست ورزش هم وقت بگیرم. یادم باشد بپرسم دکترشان خانم هست یا نه. برای خودم که هنوز هم مدام می‌خندم، برای بقیه انقدر خاطرات تکراری تعریف می‌کنم که کلافه‌ می‌شوند ولی خداراشکر آنقدر دوستم دارند که به رویم نیاورند. 
برای خودم که هیچ هنر پیرزنی‌ای بلد نیستم تا سرم را گرم کنم و لااقل یک چیزی ببافم، برای همین هر روز از صبح تا شب سریال می‌بینم و کتاب گوش می‌دهم، اگر خوابم نبرد البته.
همه این‌ها را البته برای خودی‌ام می‌نویسم که فراموشی نگرفته‌، خودی که هنوز وجود دارد.
سلام خودم،
خوبی؟ سرحالی؟ دماغت چاق است که انشالله؟
خودم هنوز هم دلت خوش هست؟ هنوز هم وقتی می‌خندی دندانهایت پیدا می‌شوند؟ هنوز هم با خودت حرف می‌زنی؟ هنوز گرمایی هستی؟ فکر می‌کنم البته دیگر توی آن سن و سال از آن‌هایی شده‌ای که وسط تابستان هم ژاکت بافتنی تنشان است
چه آهنگ‌هایی گوش می‌دهی؟ بالاخره رانندگی می‌کنی؟ هنوز عاشق هوای ابری هستی؟ هنوز باران برایت عاشقی است یا تبدیل شده به درد آرتروز؟
هی من هشتاد ساله، هنوز تنهایی؟ هنوز هم خوشحالی که تنهایی؟ از دست من که عصبانی نیستی؟ من عاشقم، خدا کند که تو هم باشی. من راضی‌ام خدا کند تو هم باشی. من هنوز شوق پرواز دارم، خدا کند تو پریده باشی. من هنوز زمین گیرم، خدا کند تو دنیا را دیده باشی. من عاشق نبوده‌ام، خدا کند تو بوده باشی.
من هنوز فریاد نزده‌ام، خدا کند تو بارها فریاد زده باشی. شفق قطبی را بالاخره دیدی؟ پرنس ادوارد را چطور؟ در کوچه‌های آبی مراکش قدم زده ای؟ با یک کوله پشتی زرشکی، سنگفرش‌های پراگ را متر کرده‌ای؟ خانه‌ی دراکولا را پیدا کردی؟ کوچه پس کوچه‌های بلگراد را گرفتی بروی تا برسی به دریا؟ خانه‌های رنگارنگ کوبا را دیدی؟ میدان سرخ واقعا همان‌قدر بزرگ است که توی عکس ها میبینی؟ متروهای مسکو همان قدر بزرگ و باشکوهند؟ بیت‌المقدس برگشته با صاحبانش؟ می‌شود که بروی و دیوارهای سفیدش را لمس کنی؟ با کانورس‌های سفید روی سنگفرش های بروژ کیلومترها راه رفته‌ای؟ بالاخره سامرا را دیدی؟ مکه آزاد شده است؟ رفته‌ای دوباره آرامش بگیری؟ بالاخره با مجسمه عیسی عکس گرفتی؟ از روی پل پریدی؟ مسجد هامبورگ را دیدی بالاخره؟ سوار  سورتمه‌های لاپلند  شدی؟ خانه بابانوئل را چی، پیدا کردی؟ 

هنوز روی دندان‌هایت حساس هستی؟‌اصلا دندانی مانده برایت؟
هنوز هم برای هرچیزی فلسفه می‌بافی؟ هنوز از خودراضی و مغروری؟ 
پای‌مرغ هنوز هم دوست نداری؟ حواست بوده که صورتت را کرم می‌زنی، گردنت را هم بزنی؟ این کرم دور چشم‌ها که می‌زنم اثر کرده یا گول تبلیغات را خورده‌ام و الان پر از چین و چروکی؟ هنوز ناخن انگشت اشاره‌ات یه کم که بلند می‌شود قر و فرش می‌گیرد؟ این ورزش‌هایی که به زور هر روز خودم را مجبور می‌کنم انجام بدهم فایده داشته؟ آرتروز زمین‌گیرت نکرده هنوز؟ هشتاد ساله سرحالی با لب پرخنده یا از تک و تا افتاده‌ای مایی؟
از اسب سواری هنوز هم می‌ترسی؟ از دست زدن به موجودات زنده؟ از حس کردن نبض‌شان زیر انگشت‌هایت؟
هنوز زندگی را دوست نداری؟ حوصله‌ات هنوز هم سر می‌رود؟ هنوز رویا می‌بافی؟ هنوز برای تفریح می‌نشینی یک گوشه و فکر کنی؟ آسمان و ریسمان می‌بافی به هم؟ 
این روزها شاملو گوش می‌کنی؟ چه خواننده‌هایی این سال‌ها آمده‌اند و رفته‌اند؟ سینما بدتر شده یا دوباره به پای دهه نود رسیده است؟ کتابت را نوشتی بالاخره؟ اسمش را چه گذاشتی؟ همان «من نبودم» که توافق کردیم؟ 
از دوستان قدیمی چه‌خبر؟ پژاگنی‌ها را هنوز داری یا هر کسی رفته پی زندگی خودش؟ 
آدم فضایی‌ها هنوز نیامده‌اند. واقعا الان ماشین‌ها پرواز می‌کنند؟ درخت‌ها هستند هنوز؟ زامبی‌ها که هنوز حمله نکرده‌اند؟
راستی بالاخره مادر شدی؟ بچه‌هایی را آوردی پیش خودت بزرگشان کنی؟ بالاخره توانستی پناهگاهی باشی برای کسی؟
 بالاخره اسمی شدی که بمانی در تاریخ؟
مایی، بالاخره توانستی از مرگ سبقت بگیری؟
مایی روسفیدم کردی؟
مایی...