۱۳۹۳ مرداد ۲۸, سه‌شنبه

هوای دل

امروز هوا بعد از دوماه گرمای وحشتناک که رسما میونه ی من و خدا رو به هم زد،  پاییزی شده. خورشید رفته پشت ابرها و باد برگ درختا رو تکون می ده و توری پشت پنجره رو به سروصدا انداخته.
هوا باز از اون هواهایی شده که دل ادمو هوایی می کنه. همه چیز این هوا عالیه جز این که آدم دلش عشق می خواد و آخ اگه  دور و برش سوت و کور باشه.
فعلا دارم سعی می کنم فقط روی خنکی هوا تمرکز کنم.
حواسم رو باید پرت کنم اون دور دورا.

۱۳۹۳ مرداد ۲۵, شنبه

من کاریکاتور ندارم

زی زی کاریکاتور ایزابل را کشیده است. من هم دلم می خواهد.می گویم کاریکاتور من را هم بکش. اول می گوید می کشد. بعد که نمی کشد اصرار می کنم.
می گوید چهره ی تو کاریکاتور ندارد.
حالم خیلی گرفته می شود. انگار توی صورتم زده اند.
خیلی غم انگیز است که آدم کاریکاتور نداشته باشد.  

۱۳۹۳ مرداد ۲, پنجشنبه

باباها

از وقتی خودم سوسک ها رو می کشم دلم برای بابا اون موقع ها که جیغ میزدم سوسک بعد بابا با میومد و مثل قهرمانا سوسک رو می کشت تنگ شده.
باید گذاشت باباها تا ابد سوسکا رو بکشن. این حق مسلم اوناست که قهرمان بچه هاشون باشن.

۱۳۹۳ تیر ۲۹, یکشنبه

یونس عقده ای

عقده ی یونس همون حسیه که وقتی دوقدم مونده به اینکه زیادی موفق بشی، زیادی خوب بشی، زیادی شاد بشی و خلاصه زیادی یه چیزی بشی ،  برمی داری می زنی زیر همه چیز و خلاص
هرکسی یه ذره از این عقده رو داره، من ولی دیگه شورشو درآوردم.
بالاخره هرکی یه جوره، منم اینجوریم دیگه.
البته عقده ای خودتیا!

۱۳۹۳ تیر ۲۸, شنبه

بسکتبال و والیبال

دارم بسکتبال تماشا می کنم. فینال کاپ آسیاست. بین ایران و چین تایپه. من از راهنمایی که مدرسه هم بسکتبال داشت هم والیبال. من بسکت رو دوست نداشتم. الان چون بازی بین المللی ایرانه دارم نگاه می کنم.  گزارشگرش رو هم خدا نصیب گرگ بیابون نکنه.خیلی بی حاله.
فعلا ایران جلوست و امیدوارم ببره. دلم ولی به بازی والیبال ایران و آمریکا خوشه تو نیمه نهایی جهان.
امشب بازی دارن.امیدوارم ببرن بریم فینال.
ایشالا

وقتی برگشتی که برگشته باشی

ادم وقتی میخاد برگرده،  برمیگرده.نه این که دم به دقیقه بیاد اینجا پست هوا کنه که " می خوام دوباره بنویسم " و از این حرفا .
واسه همین دیگه نمیگم  برگشتم که باز بنویسم. فقط میام و می نویسم. همین

۱۳۹۲ اسفند ۳, شنبه

پر دوست

عاشق اینم که آدم های جدیدی رو بشناسم. دنیای هر آدمی به اندازه شبکه هاییه که می شناسه. تو هرجا که میری یه سری آدم جدید می بینی و یه جزیره ی جدید به دنیات اضافه می کنی. بعد این جزیره ها به یه پل ارتباطی که تو هستی به هم لینک میشن و میشن دنیای تو. عاشق اینم که دنیام رو بزرگ و بزرگ تر کنم. دلم می خاد مثل این میلیاردرا که دوره می افتن دور دنیا و جزیره میخرن برا خودشون من هم مدام برم این ور و اون ور و جزیره های جدید بخرم و هی مایملکم رو بیش تر کنم. تو این چندماه اخیر داشتم یه جزیره جدید میخریدم. جزیره خوبی شد.حالا من یه دنیای بزرگ تر دارم. هرچند گاهی زیاده روی می کنم و نفرات جزیره ام خیلی بیش تر از اونی میشه که روش حساب کردم ولی یه چیزی رو خوب فهمیدم و اون این که تو نمیتونی در رو به روی آدما ببیندی تا وارد دنیات نشن. دنیای آدم با تنوعش قشنگه . پس من درها رو چهارتاق باز میذارم . مهم نیست که کی میاد تو مهم اینه که کیا می مونن. اما اونایی که موندن رو به هیچ قیمتی از دست نمیدم.
آدم ها تو این دنیا به این گندگی تنها به دنیا می آن. همه ی سعیم اینه که تنها از دنیا نرم. دلم میخاد تا میتونم دوست و آشنا داشته باشم همه جای دنیا. به قول سهراب بود هان؟ که یه چیزایی می گفت به این مضمون که دلم دنیایی می خواهد پر دوست ( از کلیت ماجرای این شعره که حتی نمی دونم مال کیه همین " پر دوست"ش رو یادم مونده! اعتماد به نفس مسخاد اینجوری نقل قول!)