۱۳۸۸ مهر ۱۸, شنبه

بايد...


پ.ن. :
كسي را مي شناسم كه دارد به اين جا مي رسد در زندگيش. و كاش خدا نگذارد كه تسليم اين خاله خانباجي هاي لعنتي فك و فاميل شود كه مثل خوره روحش را خواهند خورد.
بعدتر درباره ي ترشيدگي ذهني ( ببخشيد بابت اين كلمه!) خواهم نوشت. اگر يادم بماند البته!

واليوم


اين هم در جهت آرامش اعصاب خودم بعد از پست قبل

مگر خدا ... والّا....


حالم داره به هم مي خوره.
از آن همه اعتماد به نفسش ، از حرف هاي پسرش ( به من ربطي نداره كه بچه است. اين بايد بستري بشه! هر چه سريع تر) از حرف هاي مردم كه يكيشون تشكر مي كنه ، يكيشون مسخره بازي در مياره، يكيشون من من مي كنه تا يه كلمه بگه اعدام و خلاص....
خدايا بعضي ها چه قدر مي تونن ابله باشن. چه قدر مي تونن از مرحله پرت باشن
اون وقت وقتي مي گم جهل از بالاترين گناهان است بگو نيست.
اصلا ولش كن. اعصاب ندارم بيشتر بنويسم. يه دفعه ديدي زدم زير همه چي كلا چرت و پرت بافتم به هم.
اصلا خودتون ببينيد و قضاوت كنيد .



پ.ن. :
1- خدا راشكر كه ما حكم اعدام داريم.
2- كاش به جز ظاهر و كلمات ، از اسلام چيز ديگري هم ديده و عمل مي شد.

۱۳۸۸ مهر ۱۵, چهارشنبه

والا!!!


وقتي مي روي خوشبو كننده با رايحه گل محمدي مي خري
همين مي شود ديگر
دستشويي بوي حرم مطهر مي دهد!!!

۱۳۸۸ مهر ۱۴, سه‌شنبه

اوهوم.....!

ترک کردن کسی که دوستش داری، خیلی شبیه ترک کردن چیزی است که بهش معتادی. از این نظر که وسوسه‏ی "فقط یه بار دیگه" همیشه با آدم است. تا دلت تنگ می‏شود، تا غصه‏ات می‏گیرد، تا فیلم عاشقانه می‏بینی، تا با کسی دعوایت می‏شود، تا مطلب غم‏انگیزی می‏خوانی، تا عکس‏هایتان را نگاه می‏کنی، تا موسیقی غم‏انگیزی می‏شنوی، تا، تا، تا.........، وسوسه می‏شوی بهش زنگ بزنی. فون‏بوک موبایلت را باز می‏کنی و زل می‏زنی به شماره‏های طرف و می‏دانی که نباید زنگ بزنی و می‏دانی هم که چقدر دلت می‏خواهد زنگ بزنی. موبایل را می‏گذاری زیر بالشی جایی که جلوی چشمت نباشد و خودت را به فیلمی، سریالی، فری‏سِلی، گودری، نوشتنی، کوفتی، چیزی مشغول می‏کنی و خطر می‏گذرد. فردا صبح که فکرش را می‏کنی که نزدیک بود زنگ بزنی، به خودت افتخار می‏کنی که تسلیم نشدی. مثل این معتادها که می‏گویند: من فلانی، 2 هفته است پاکم. ولی خب یک وقت‏هایی هم هست که مثلن خیلی مستی، یا فیلمش زیادی عاشقانه بوده، یا بیشتر از همیشه دلت بغل می‏خواهد، یا آهنگش خیلی غم‏انگیز بوده، یا خیلی دلت برای موهایش تنگ شده، یا خلاصه یک ضعفی برت غلبه کرده -خبر مرگت- که نمی‏توانی دیگر مقاومت کنی و مصرف می‏کنی. یعنی زنگ می‏زنی. بعد صبحش که بیدار می‏شوی، حالت از شنیدن صدایش هنوز خوب است و نشئه‏ای. ولی پیش خودت شرمنده‏ای که چرا کم آوردی. هی با خودت دعوا می‏کنی و فکت‏های منطقی می‏آوری که نباید مصرف کنی و حالا دیگر پاک نیستی و نمی‏توانی بگویی "وهم سبز هستم، یک معتاد، و یک ساله که پاکم" و شمع روی کیکی را فوت کنی و همه بگویند "سلام وهم سبز. تولدت مبارک". ولی دلت که این حرف‏ها حالیش نیست. برای خودش خجسته است که مصرف کرده. آره خلاصه. این جوری است که آدم می‏شود عضو انجمن معتادان گمنام.





الكي خوش....


آن قدر گفتند تا خودم هم به شك افتادم
به نظر دچار نوعي بيماري شده ام. بيماري اعصاب و روان
به گمانم كليه اعصابم به همغز قطع شده اند جز عصب شادي!!
يادم نمي آيد كي آخرين بار عصباني شدم
كي آخرين بار ناراحت شدم
كي آخرين بار....!!
به جان خودم نگران شدم!
بايد بروم دكتر !
دستم به دامنتان ، كسي روانشناس مجرب سراغ ندارد؟
ما درد بي دردي گرفته ايم
شده ايم يك پا سيب زميني


پ.ن. :
مجبورم توضيح بدهم چه حسي دارم. در حال ريسه رفتن مي گويم ببين من الان دپرسم ها ، سر به سرم نگذار!!
طرف هم نگاه عاقل اندر سفيه مي اندازد به ما مي گويد : آره ، جان خودت!!

شب ننشيني


خب اگر مي خواستي بنده دچار عذاب وجدان شوم
بايد بگويم كه آفرين ، كارت را خوب انجام دادي.
بنده الان ته عذاب وجدان هستم.
و ديشب آخرين شب نشيني ما بود در جمع دوستان
از امروز ما بيچاره اي هستيم كه مي داند در شب نشيني هاي ماه هاي بعد نخواهد بود
حالا اگر خيالت راحت شد
پاشو بگير بخواب
نصفه شب شد.....