۱۳۹۶ مرداد ۱۸, چهارشنبه

I stood tall


"My Way"

And now, the end is near
And so I face the final curtain
My friend, I'll say it clear
I'll state my case, of which I'm certain
I've lived a life that's full
I traveled each and every highway
And more, much more than this, I did it my way

Regrets, I've had a few
But then again, too few to mention
I did what I had to do and saw it through without exemption
I planned each charted course, each careful step along the byway
And more, much more than this, I did it my way

Yes, there were times, I'm sure you knew
When I bit off more than I could chew
But through it all, when there was doubt
I ate it up and spit it out
I faced it all and I stood tall and did it my way

I've loved, I've laughed and cried
I've had my fill, my share of losing
And now, as tears subside, I find it all so amusing
To think I did all that
And may I say, not in a shy way
Oh, no, oh, no, not me, I did it my way

For what is a man, what has he got?
If not himself, then he has naught
To say the things he truly feels and not the words of one who kneels
The record shows I took the blows and did it my way

با صدای فرانک سیناترا از اینجا گوش بدیم.

۱۳۹۶ مرداد ۱۶, دوشنبه

بین خودمون بمونه

از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون، حتی منم گاهی می ترسم.

۱۳۹۶ تیر ۲۸, چهارشنبه

راه های زیادی هست برای رسیدن به خدا

این را برای ثبت در تاریخ این جا می نویسم که چند سال بعد برگردم و ببینم که که کجای جهان ایستاده ام.

دو راه پیش رو دارم. راه آ و راه ب. راه آ منطقی تره و راه ب جذاب تر. راه آ خیلی دست من نیست و راه ب دست منه به شرط قبول سختی هاش و تلاش و تلاش و تلاش. راه آ عزیز همه است و راه ب عزیز دل من. راه آ پاخورده تره و تقریبا همه از این راه رفتن. راه ب بکرتره و تروتازه تر. هر دو راه را اگر تا آخر بروم می توانند به بهترین مقصدها ختم شوند و قاعدتا هر دو راه امکان انحراف و اشتباه دارند که خب همیشه می شود از میانه ی راه برگشت هر چند به سختی و با قبول ضرر و عمری که پای تا میانه راه رفتن بر باد رفته.
البته که بهترین راه، راه آ ب است. مخلوطی از هر دو راه که همیشه ایده آل ترین است و همیشه کم تر ممکن.
یک راه ی هم هست که از همه این راه ها شیرین تر ، آرام تر، آسان تر و جذاب تر است ولی خب اول این که اصلا دست من نیست و دوم این که حتی فکر کردن بهش هم کفر است.
حالا بین راه آ و ب هر کدام را که انتخاب کنم به مقصدهایی به اندازه ی یک دنیا متفاوت خواهم رسید. آخر هر دو راه تا حدود زیادی قابل پیش بینی است ولی میزان خوشبختی و شادی من در هر یک از این مقصدها اصلا و ابدا پیش بینی پذیر نیست.
راه آ که نه به دلم است و نه در حیطه ی اختیارات من. راه ب همه چیزش خوب است جز ترسناکی اش و البته سختی و سنگلاخ بودن راهش.
بالاخره یکی را باید انتخاب کنم. دیر و زود دارد سوخت و سوز نه. فعلا اول هر دو راه یستاده ام و این پا و آن پا میکنم شاید راه آ ب خودش را نشان داد. ولی در نهایت و خیلی زود یکی را انتخاب می کنم. دلم بیش تر با ب است.  تا ببینم روزگار چه می خواهد.
تاریخ قضاوت خواهد کرد.

پ.ن.:
به خود چند سال بعدم:
هر کجا هستی بدان که در این نقطه از زندگیت که امروز من ایستاده ام همه ی سعیت را کردی برای بهترین انتخاب، پس از جایی که ایستاده ای مطمئن باش و لذت ببر . اگر هم لازم است که برگردی، عذرخواهی من را برای ناتوانی ام در آینده نگری بپذیر و با اطمینان و قدم های محکم برگرد. همیشه راه های زیادی هست برای رفتن و چیزی که تو زیاد داری وقت است و من که هیچ وقت پشتت را خالی نخواهم کرد.
خدا به همراهت.

پ.ن.2:
همتم بدرقه راه کن ای طائر قدس
که درازست ره مقصد و من نوسفرم
این روزها رنگ تمام دعاهایم شده است همت و همت و همت. هیچ چیز نمی خواهم جز همت که با همت همه چیز را خودم به دست خواهم آورد. الهی آمین برای همت.

۱۳۹۶ تیر ۲۲, پنجشنبه

گرچه می دانی که نیست

شب باشه و تابستون باشه و بعد مدت ها گرمای جهنمی خدا دلش به رحم اومده باشه و هوا ابری شده باشه و حتی بعضی جاها نم بارونی هم زده باشه و تو تنها نشسته باشی بالای تپه و لامپ های پارک سوخته باشه و تنها روشنی، روشنایی همیشگی شهر باشه که مثل یه هاله همه جا رو دربرگرفته باشه و از بین صدای جیرجیرک ها بخونه که "
درخیالات خودم در زیر بارانی که نیست
میرسم باتو به خانه از خیابانی که نیست
می نشینی روبرویم خستگی در می کنی
چای میریزم برایت توی فنجانی که نیست
باز میخندی و میپرسی که حالت بهتر است
باز میخندم که خیلی، گرچه میدانی که نیست
شعر میخوانم برایت واژه ها گل می کنند
یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست
چشم میدوزم به چشمت می شود آیا کمی
دستهایم را بگیری بین دستانی که نیست
وقت رفتن می شود با بغض می گویم نرو
پشت پایت اشک می‌ریزم در ایوانی که نیست
رفته ای و بعد تو این کار هر روز من است
باور این که نباشی کار آسانی که نیست"
و صدای ترق و توروق آتیش از این فاصله هم شنیده بشه و تو مدام حس کنی کسی پشت سرت آروم آروم نزدیک می شه و مدام با حسی از ترس رو برگردونی و خیره بشی به تاریکی بین درخت ها و بلند شی خودت رو بتکونی و بیای کمی پایین تر توی زاویه دید بابااینا بشینی با این بهونه که ببیننت و نگرانت نشن و در واقع برای حس امنیتی که دیدن شعله های آتیش که محل دقیق نشستنشون رو توی تاریکی نشون میده بهت میده.
صدای آتیش بازی روی تپه روبرو که جشن وصال دو تا عاشق رو جشن گرفته اند از جایت بپروندت و
از تاریکی استفاده کنی و شالت رو بندازی روی شونه هات و بذاری باد موهای قحطی زده ات رو نوازش کنه و صدای باد رو بدون واسطه ی روسری بشنوی و از شیطنت باد که از نازکی مانتوی تابستونی ات سواستفاده می کنه و حس سرما رو بعد از مدت ها میریزه توی تنت و باعث می شه خودت رو از خنکی هوا جمع کنی و لبخندی بزنی لذت ببری و سر بلند کنی و از بین ابرهای توی آسمون دنبال ماه بگردی و خوشحال شی که پیداش نمی کنی و این یعنی ابرها انقدر مهربون هستن که حالا که بعد این همه وقت پیداشون شده زود نذارن و برن و
دلت گرم چایی ای باشه که پایین تپه انتظارت رو می کشه و مامان که با این که نمی بینیش می دونی هر دو دقیقه یه بار برمیگرده و پشت سرش بین تاریکی روی تپه دنبالت می گرده و تا نور صفحه موبایلت خیالش رو راحت نکنه که جات امنه روش رو برنمی گردونه و همه این ها برای مدت کوتاهی خوشحالت کنه و برای چند لحظه خودت رو ببخشی و اجازه بدی که بدون ناراحتی لذت خالص این لحظات رو بچشی و تا جایی که می تونی برای بعدتر و خستگی هات و گرما و بیهودگی هات این حس رو ذخیره کنی.
و آخرش لبخند بزنی و بی خیال نوشتن بشی چون که این هوا برای نوشتن زیادی خوبه و باید فقط پاهات رو روی علف ها دراز کنی گوشت رو بسپری به موسیقی و جیرجیرک ها و نوازش باد رو بپذیری و از این زمان کوتاه تا وقتی که باید کم کمک پاشی بری برای چای و آتیش و لبخند تا جایی که می تونی لذت ببری و ...

پ.ن.: ترک عادت موجب مرضه. برگشتم به توییتر هر چند کم تر میرم و قطره چکانی می خوانم با اعمال فیلترهای خودخواسته.

۱۳۹۶ تیر ۴, یکشنبه

صبحانه در تیفانی

جایی آخر فیلم صبحانه در تیفانی، پل عصبانی و ناامید از عشق هالی زیر باران از تاکسی پیاده می شود و با چشم های آبی ناامیدش به هالی می گوید:
"You call yourself a free spirit, a "wild thing," and you're terrified somebody's gonna stick you in a cage. Well baby, you're already in that cage. You built it yourself. And it's not bounded in the west by Tulip, Texas, or in the east by Somali-land. It's wherever you go. Because no matter where you run, you just end up running into yourself."
و خب فیلم یک پایان خوش را به ما بدهکار است. 😊

فیلم های قدیمی، فیلم های دوره ی بیلی وایلدر و آدری هپبورن و گرگوری پک و مونتگومری کلیف و هیچکاک و ... به حرف های دل ما انگار که نزدیک تر بودند تا این فیلم های تکراری پر زرق و برق خوشگل این روزها. شاید هم ما همان طور که دلمان را جایی بین آهنگ های فرامرز اصلانی و کورش یغمایی و فریدون فروغی جا گذاشتیم، بین فیلم ها هم پشت و رو ایستاده ایم و عقب عقب می رویم. فک کنم بنتون فریزر راست مس گفت. " آدمی که آینده ای ندارد لاجرم به گذشته برمی گردد".
باید یک فهرست از فیلم هایی که حالم را بهتر کرده اند بنویسم. برای روزهای پیری و کوری و آلزایمر!

Breakfast at tiffany's
Roman holiday
Lost weekend
To kill a mockingbird
...

۱۳۹۶ تیر ۳, شنبه

کمی واقعی تر

چند روزی می شود که توییترم را پاک کرده ام. نمی دانم تا کی ولی مدتی سراغش نخواهم رفت بی شک.
توییتر را از اول دوست نداشتم. یعنی آن 140 کاراکترش را دوست نداشتم. اما اعتراف می کنم شبکه جذابی است. شبکه ای گسترده پر از آدم هایی که نمی شناسی و هر کدام گوشه ای از این دنیا زندگی می کنند و تو هر روز بارها و بارها حرف هایشان را می خوانی. روزمرگی هایشان را. "دیشب خوب نخوابیدم"، "امتحانم را بد دادم"، "موهایم را کوتاه کرده ام و پشیمانم" و ... هر روز و هر روز  می خوانی و تکه ای از زندگیت می شوند بدون این که تو گوشه ای از زندگیشان بشوی. می دانی که ندا دخترک کوچک شیرین زبانی دارد که باید بدون پدر بزرگش کند. می دانی که هابل مدتی است از مشهد آمده تهران. می دانی که سید سعید همسر میسامو است. می دانی سینا دلش برای نامزدش در تهران تنگ شده. حتی می دانی که شقایق دلش دوست پسر می خواهد. همه ی این ها را می دانی ولی در نهایت هیچ نمی دانی. تو اصلا این آدم ها را نمی شناسی. تو فقط 12k جمله 140 کاراکتری از هر کدام می دانی. و اشکال و در عین حال رمز جذابیت کار همین جاست. این دانستن و ندانستن آدم ها.
یاد می گیری که خودت را هر بار در 140 کاراکتر جا بدهی. هر بار که اتفاقی می افتد یا چیز جالبی به ذهنت می رسد با خودت می گویی زودتر توییتش کنم. این طور می شود که کم کم حرفی برای زدن نمی ماند مگر این که قبلا توییتش کرده باشی و تمام تازگی و دست اول بودنش را به پای چند صد/هزار فالورت خرج کرده باشی.
توییتر جای شیرینی های زندگی نیست. خیلی کم پیش می آید که کسی درباره ی خوشی هایش توییت کند. جای خوشحالی و رنگ و دوستی و عشق و حال اینستاگرام است و توییتر برای نیمه ی تاریک تر آدم هاست. تصمیم و انتخاب تو نیست که شادی هایت را بنویسی، ناخودآگاه ناله های دیگران مجبورت می کند که تو هم از ناراحتی هایت بنویسی، از دلتنگی هایت. رنگی ترین روح هارا توییتر خاکستری می کند. خاکستری و بی روح.
کم کمک بین حرف‌هایت می گویی فلان چیز را شنیده ای؟ البته من هم در حد یک خط خبر دارم اصل ماجرا را نمی دانم. منبع اخبارت می شد جمله جمله های کوتاه بدون پیشینه و پسینه ای که نه لحن دارد که بفهمی گوینده می خندیده وقتی که جمله را می گفته یا به پهنای صورت اشک می ریخته؟ عصبانی بوده یا صرفا پوزخندی زده و از این جمله گذشته؟  نمی دانی که طرف گفته " هر چه بگویند باور می کنم الا اینکه بگویند ماست سیاه است" چرا که از همه حرف هایش فقط "ماست سیاه است" و نام گوینده در توییت آمده. آن وقت تو پیش خودت می گویی فلانی چه احمق است چرا که می گوید ماست سیاه است. و خب فلانی واقعا این حرف را زده است.
یک روز به خودت می آیی و می بینی آدم ها را در 140 کاراکتر خلاصه می کنی و نتیجه گیری شان می کنی و فلانی می شود آدم بد و بیساری آدم خوب. و بعد هر بامعنی ای که فلانی بگوید می شود حرف مفت و مفت های بیساری را گران می خری.
دنیای افسرده ی عصبی کسل کننده ای است توییتر پر از واژه هایی که ندیدن و نشنیدنشان را به گوش و چشمت مدیونی و پر از آدم هایی که یک توییت در میان در نکوهش قضاوت کردن دیگری می نویسند و آن توییت های بینابینی شان قضاوت فلانی است یا بیساری.
می توانی آدم ها را فیلتر کنی، کلمات را فیلتر کنی و دنیایی که دوست داری را در توییتر بسازی. می توانی هر که نمی پسندی را با یک دکمه بلاک کنی. می توانی نخوانی اش انگار که اصلا نیست و می توانی از خواندن خودت محرومش کنی انگار که اصلا نیست. ولی دنیای واقعی به این آسانی ها نیست. آدم ها هستند چه تو بخواهی چه نخواهی. و این روحیه ی حذف کردن اگر به دلت نشست و عادت شد توی دنیای واقعی به دردسر می افتی. آدم ها را نمی توان حذف کرد، باید پذیرفتشان و بعد ارتباطات را تا حد ضرورت محدود کرد. ولی حذف مخالف و محاصره شدن با موافق های تاییدکن دنیای خطرناکی است. تو را در این خطر می اندازد که خودت را همیشه برحق ببینی و اکثریت و این خطرناک است، خطرناک.
اولین خبرها همیشه از توییتر شروع می شود. تو می توانی خیلی قبل تر از خیلی های دیگر بدانی که کارگران معدن فلان اعتصاب کرده اند یا متروی فلان جا را آب گرفته یا حتی تتلو تصمیم گرفته به روسیه برود. تو همیشه آپدیت خواهی بود و همیشه باخبر. و خب باید با درد خبرداشتن هم کنار بیایی. با حمله ی بی امان خبرها که عمر هر کدام نهایت چند ثانیه است و بعد تا...دا... خبر بعدی و خبر بعدی و خبر بعدی.
با خبری درد بشر امروزی است.
شک. شک بلایی است که توییتر سرت می آورد. آن قدر خبر می آید و می رود بدون این که بدانی از کجا آمده، پشت آمدنش چه خبرها خوابیده و دانستنش برای چه کسانی سود دارد و برای کی ها ضرر. توییتر که بخوانی باید هر لحظه ات را با شک بگذرانی و باید به شک جدیدت هم شک کنی. و کم کم می بینی که به بودنت شک کردی، به دنیایت شک کردی. می بینی یک شک بزرگی که خرمن خرمن شک با خودش به این طرف و آن طرف می کشد.
اعتراف می کنم که توییتر شبکه جذابی است و البته که معتادکننده مثل همه ی شبکه های دیگر این روزها. هر چه قدر ساعت گوشه صفحه گذر زمان را توی چشمت فرو کند باز شستت صفحه را پایین می کشد تا مبادا چند توییت چند ثانیه قبل را از دست بدهی.
حساب توییترم را پاک نکردم. اما توییتر را برای چند وقتی از روی گوشی ام پاک کردم. آدمی که توییتر مرا به آن تبدیل کرده بود را دوست نداشتم حتی با این که آدم های زیادی را در توییتر شناختم که دوستشان دارم. آدم های متفاوتی را دیدم که خوشحالم می دانم هستند و دنیاهای جدیدی را لمس کردم. ولی همه ی این ها تمام واقعیت نبودند. اینها فقط هاله ای از آن چیزی هستند که واقعا دارد اتفاق می افتد و می خواهم چند وقتی کمی بیش تر واقعی باشم. فقط کمی بیش تر.

پ.ن.:
این ها فقط بریده بریده ای از چرایی رفتنم از توییتر است برای مدتی نامعلوم. شاید چند روز شاید چندماه یا سال و شاید تا همیشه.
پ.ن.:
برای کسی که به نوشتن عادت دارد ننوشتن سخت است. پس لاجرم این چند روز وبلاگم باید جورش را بکشد.

من عاشقِ شنیدنِ این خنده‌ام!

چراییش خیلی مهم نیست ولی الان بدجوری یاد این تکه از داستان شازده کوچولو افتادم :

به سوال من جوابى نداد اما گفت: -چیزى که مهم است با چشمِ سَر دیده نمى‌شود.
– مسلم است.
– در مورد گل هم همین‌طور است: اگر گلى را دوست داشته باشى که تو یک ستاره‌ى دیگر است، شب تماشاى آسمان چه لطفى پیدا مى‌کند: همه‌ى ستاره‌ها غرق گل مى‌شوند!
– مسلم است…
– در مورد آب هم همین‌طور است. آبى که تو به من دادى به خاطر قرقره و ریسمان درست به یک موسیقى مى‌مانست… یادت که هست… چه خوب بود.
– مسلم است…
– شب‌به‌شب ستاره‌ها را نگاه مى‌کنى. اخترک من کوچولوتر از آن است که بتوانم جایش را نشانت بدهم. اما چه بهتر! آن هم براى تو مى‌شود یکى از ستاره‌ها؛ و آن وقت تو دوست دارى همه‌ى ستاره‌ها را تماشا کنى… همه‌شان مى‌شوند دوست‌هاى تو… راستى مى‌خواهم هدیه‌اى بت بدهم…
و غش غش خندید.
– آخ، کوچولوئک، کوچولوئک! من عاشقِ شنیدنِ این خنده‌ام!
– هدیه‌ى من هم درست همین است… درست مثل مورد آب.
– چى مى‌خواهى بگویى؟
– همه‌ى مردم ستاره دارند اما همه‌ى ستاره‌ها یک‌جور نیست: واسه آن‌هایى که به سفر مى‌روند حکم راهنما را دارند واسه بعضى دیگر فقط یک مشت روشنایىِ سوسوزن‌اند. براى بعضى که اهل دانشند هر ستاره یک معما است واسه آن باباى تاجر طلا بود. اما این ستاره‌ها همه‌شان زبان به کام کشیده و خاموشند. فقط تو یکى ستاره‌هایى خواهى داشت که تنابنده‌اى مِثلش را ندارد.
– چى مى‌خواهى بگویى؟
– نه این که من تو یکى از ستاره‌هام؟ نه این که من تو یکى از آن‌ها مى‌خندم؟… خب، پس هر شب که به آسمان نگاه مى‌کنى برایت مثل این خواهد بود که همه‌ى ستاره‌ها مى‌خندند. پس تو ستاره‌هایى خواهى داشت که بلدند بخندند!
و باز خندید.
– و خاطرت که تسلا پیدا کرد (خب بالاخره آدمى‌زاد یک جورى تسلا پیدا مى‌کند دیگر) از آشنایى با من خوش‌حال مى‌شوى. دوست همیشگى من باقى مى‌مانى و دلت مى‌خواهد با من بخندى و پاره‌اى وقت‌هام واسه تفریح پنجره‌ى اتاقت را وا مى‌کنى… دوستانت از این‌که مى‌بینند تو به آسمان نگاه مى‌کنى و مى‌خندى حسابى تعجب مى‌کنند آن وقت تو به‌شان مى‌گویى: “آره، ستاره‌ها همیشه مرا خنده مى‌اندازند!” و آن‌وقت آن‌ها یقین‌شان مى‌شود که تو پاک عقلت را از دست داده‌اى. جان! مى‌بینى چه کَلَکى به‌ات زده‌ام…
و باز زد زیر خنده.