۱۳۹۶ تیر ۱, پنجشنبه

عالی بود.

دیشب خواب جالبی دیدم. پسرک/دخترک ژنده پوش خوابم اسم جالبی داشت. برادرهایش هم اسم های جالبی داشتند.
وقتی از پسرک/دخترک مو ژولیده با آن چشم های زیتونی عسلی عمیق و درشتش اسمش را پرسیدم گفت عالیبود! اسم عجیبی است مگرنه؟ حتی توی خواب که هر چیز غیرعادی ای می تواند کاملا عادی و روزمره حساب شود هم از اسمش تعجب کردم. یعنی آن موقعی که اسمش را انتخاب می کردند به چه چیزی فکر می کردند. به این که چه همه چیز عالی بوده و چه پسرک/دخترک عالی ای به دنیا آمده؟ پس چرا "بود"؟ چرا "عالیبود"؟. یعنی قبلا عالی بوده و حالا دیگر نیست؟ یعنی پسرک/دخترک قرار بوده تولدش پایان دوران عالی بودن خاندان را رقم بزند؟ الله اعلم.
از پسرک/دخترک پرسیدم برادر یا خواهری داری؟ همان طور که با کیف پاره و پوره اش و آن برچسب رنگ و رو رفته اش بازی می کرد گفت دو تا داداش دارم. دین و ایثار! اسم برادرانش عجیب نبود ولی من تا به حال نشنیده بودم. شاید جایی "ایثار" به گوشم خورده بود ولی "دین"!
یک خواهر هم داشت که خب اسمش "بهار" بود و بهار هم که این روزها همه جا هست.
چطور میشود اسم هایی که تا به حال نشنیده ای را در خواب ببینی. لابد اگر مثل lucid dream به درون خاطرات قدیمی ام برگردم می بینم که جایی در پس زمینه ی خاطراتم، جایی که من حواسم به متن بوده لابد کسی در پس زمینه داشته آن یکی را صدا می کرده که "عالیبود، بیا ببین ایثار و دین بازی های جدید آوردن. بریم خونشون بازی"! هر چند اگر همان موقع حتی جایی خیلی دورتر چنین اسامی را می شنیدم حتما حواسم از متن پرت می شد و سر می چرخاندم تا صاحبان چنین اسم های عجیبی را ببینم!

پ.ن.: اسم "مهدیار" را هم اولین بار در آن خواب عجیب پژو 206 گوجه ای شنیدم. پسربچه ی یتیم شده ی آن خوابم اسمش "مهدیار" بود و من آن موقع نمی دانستم که مهدیار واقعا اسم است و این روزها روی پسرهایشان می گذارند. فکر می کردم از اکتشافات ذهنی خودم در خوابم است و خلاصه عاشق اسمش شدم.

۱۳۹۶ خرداد ۳۰, سه‌شنبه

عاشق باش ولی آرام

هیچ کس عاشقانه های آرام رو دوست نداره. عاشقانه های بی سروصدایی که آروم آروم برای خودشون گوشه و کنارهای تاریخ زندگی می کنند و عاشقانه می میرند و هیچ کس یا خبر نمی شه یا فراموششون می کنه یا درباره شون حرف نمی زنه.
همه عاشقانه های پرسروصدای ناهنجار پرسوز و آه خانه خراب کن را ترجیح می دهند. همه جا حرف از لیلیو مجنون است از شیرین و فرهاد از رومئو و ژولیت از هیت کلیف و کتی و ...
هیچ کس هم نمی گوید چه فشار و ناآرامی و ناراحتی اس در تمام این عشق ها نهفته بوده، چه نامردی هایی که نشده چه حق هایی که پایمال نشده چه جوانی و زیبایی و عشق های آرامی که به پای این عشق های ناآرام و بی ربط به باد نرفته. چه فرصت هایی برای عاشقانه های آرامی که حق حیات پیدا نکرده اند و زیر دست و پای شور های تند و داغ این عاشقانه های پر سروصدا از بین نرفته اند.
هیچ کس نمی گوید که یک عمر بربادرفته جوان در بیابان های داغ در توهم عشق دختری که جای دیگری زندگی خودش را می کند و عین خیالش نیست را چه چیز می تواند جبران کند. هیچ کس پاسخگوی دختر و پسر جوانی که بعد از چند روز چنان عاشق می شوند که زهر بنوشند و خنجر بر جگر بزنند نیست.
هیچ کس عشق خسرو را نمی فهمد و فرهاد می شود آدم خوب و پاک و عاشق و خسرو که عشقش اگر بیشتر از فرهاد نباشد کم تر نیست فقط علاوه بر عاشقی کمی هم رنگ و بوی منطقی دارد و عاشق و معشوقش بیش تر به هم می آیند و به هم مرتبط تر هستند می شود آدم بده ی داستان عاشقانه ی پر سوز و گداز فرهاد. هیت کلیف مغرور و بی خرد که با کوته فکری ها و نجنگیدن ها و فقط خواستن و خواستنش فرصت را از یک عاشقانه ی آرام می گیرد و به مرگ و آوارگی و ناراحتی و ناآرامی آدم های زیادی می انجامد همیشه پرطرفدار و جذاب می ماند و برای ناکامی اش در بازخوانش هرباره ی داستان اشک ها ریخته می شود و هیچکس ادگار آرام و عاشق را آن گوشه ی داستان نمی بیند و نمی شناسد.
علی و فاطمه و عاشقانه ی آرامششان کم خوانده می ماند و علی می شود جنگجوی عادل سینه سوخته و فاطمه آرد کننده ی دست پینه بسته ی سخنگوی فدک. اما عاشقانه ی آرام باز آن گوشه کنارها و در حاشیه می ماند.
همه ی ما عاشق عاشقانه های ناهنجار پرسروصدا هستیم غافل از آن که این عاشقانه ها برای زندگی کردن نیستند و معمولا حاصلی جز تیره بختی و مرگ به همراه ندارند. عاشقانه های آرام اما برای زندگی آفریده شده اند. دو عاشق آرام با دنیاهای مشابه در سکوت و بی حاشیه با لبخندهای آرام به دور از قهقهه های مستانه از عشق با بوی روزمرگی را می توان زندگی کرد. اما آرامشی در پایان عاشقانه های ناهنجار نیست چون این عاشقانه ها معمولا ریشه در تفاوت ها و بی ربطی های دو طرف دارد و تفاوت ها پس از وصال-وصالی که معمولا به دست نمی آید و راز ماندن این عاشقانه ها در نرسیدن است- ذره ذره شعله ی سوزان عشق را می خورد و در آخر خاکستری سرد می ماند با خاطراتی از روزهای داغی و سوزندگی.
هیچ کس منکر جذابیت عشق های ناآرام نیست. هیچ چیز جذاب تر از چنین عشق هایی نیست. اما اگر چند صباحی فشار و ناآرامی چنین عشق هایی را بچشی تو هم در پی آرامش می گردی. آرامش یک عاشقانه آرام با بوی لبخند و نان سنگک و لذت کتاب خوانی های دونفره و صدای فس فس کتری روی گاز و سکوت های ظهرهای جمعه بدون حرف و بااطمینان از بودن.
عاشق باش ولی آرام.

پ.ن.: به عاقلانه ی آرام راضی نشو هر چه باشد آدم برای زنده ماندن به عشق نیاز دارد. اگر می خواهی عاقلانگی کنی تنها بمان. عاقلانه ترین کار تنها ماندن است وقتی عاشق نیستی.

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۷, یکشنبه

روی ماه جایت را ببوس

بعضی جاها هست روی کره زمین که برای ادم خاص می شود. می شود پر از خاطره، پر از آرامش، پر از دل شکسته و پر از اشک ریخته شده و پر از آرامش پس از طوفان.
بعضی جاها فرای مکان معنایی مستقل پیدا می کنند. شخصیت به خود می گیرند و زنده می شوند.
بعضی جاها زمان متوقف می شود، تا می شود، گذشته و حال و آینده روی هم می افتد و فرای زمان و عقربه ها و تیک تاک ساعت همه بودن می شوی و همه حس.
بعضی جاها، جا نیستند. موجود زنده ای هستند که کنارت می نشینند و صدای آرام نفس هایشان را کنار گوشت می شنوی و تکان های آرام گاه و بیگاهشان را از گوشه چشمت می بینی. رو بر نمی گردانی که واضح ببینیش. فقط اطمینان داری که هست و کنارت نشسته. بعضی جاها آن جا کنارت می نشینند و در سکوت همراهیت می کنند. صدایشان را نمی شنوی و چهره شان را نمی بینی. فقط وزن بودنشان و حضورشان را لمس می کنی.
بعضی جاها دلت را گرم می کنند، دست نوازش برسرت می کشند و دلت که تنگ می شود آغوش برایت باز می کنند و سرت را که روی شانه بودنشان گذاشتی آرام آرام به پشتت می زنند و میگذارند دل سیر گریه کنی تا همان هق هق های سبک شده آخر.
بعضی جاها در این دنیای بی جدی بی هویت خوب است که هستند.
روی ماه این جاها را باید بوسید و رفت.
این جاها جای ماندن نیستند. جای نفس گرفتن برای ادامه دادن دوی ناتمام زندگی هستند.
دلت که قرص شد برو.این جاها سرجایشان با لبخند و صبر منتظر می مانند تا کی دوباره آغوششان را بخواهی و گرمای بودنشان را.

۱۳۹۶ اردیبهشت ۱۳, چهارشنبه

و انسان موجودی است مختار

از میان نامزدهای انتخابات امسال، فقط دو نفرشان هستند که سابقه ی اجرایی ملموس دارند. یکی برای چهارسال اصلی ترین مدیر اجرایی ایران بوده است و دیگری برای حدود ده سال اصلی ترین مدیر اجرایی پایتخت.
چهار نامزد دیگر هر کدام کم و بیش مسئولیت هایی داشته اند که یا اجرایی نبوده به آن معنا و یا به هرحال سوابقش تحت لوای نام مدیر بالادستش ضبط می شود.
حال از بین این شش نامزد، همان دو مدیر سیبل انواع و اقسام انتقادها، فحاشی ها، استهزاها و ... قرار می گیرند. چرا که تو وقتی دیکته ای نوشته باشی حتما غلط هم داشته ای. کسی که کاری نکرده یا کارهای کوچکتری کرده حتما که پرونده پاک تری دارد و حتما که یا غلط اصلا ندارد که بعید است و یا غلط هایش کوچکتر و قابل چشم پوشی ترند.
تصمیم گیری در فضای مهییج قبل از انتخابات که شعارها و هوراها دید همه را کدر می کند و قهرمان سازی ها و دیوپروری ها شروع شده است کار حتما سختی است.
در تبلیغات و جلسات و برنامه های تبلیغاتی هم که تنها چیزهایی که بیان می شود مشکلاتی است که همه مان می دانیم اگرنه همه شان دستکم بیش از نصف شان دستپخت همین هایی است که سال هاست در این نظام کار می کنند و حالا نشسته اند و دانه دانه مشکلات را برای ما می شمارند.و حرفهایی است که خیلی بخواهیم جانب ادب را بگیریم اسمشان را می گذاریم نقد که نامزدها با لبخند روی لب و لباسهای اتوکشیده و موهای تازه از زیر دست آرایشگر بیرون آمده زل می زنند توی چشم هم یا شاید هم توی دوربین و به صورت هم پرتاپ می کنند و کاغذهایی که در دست ها گرفته می شود و خدا می داند که چرکنویس مشق های شب گذشته آقازاده است یا دستورپخت باقاله قاتوق که دیشب خانم جان از روی یکی از هزار برنامه آشپزی صداوسیما یادداشت کرده و اتهاماتی که هر کس به دیگری میزند دروغ یا راست الله اعلم.
هیچ برنامه ی مدونی هم که ارائه نمی شود. نامزدها حتی خودشان هم از یکسال پیش نمی دانند که بالاخره نامزد می شوند یا نه تا برنامه ای ارائه دهند تا کارشناسانی یکسال بالا و پایینش را بررسی کنند و بگویند که می شود چهارمیلیون شغل ایجاد کرد یا همه مان سرکاریم. حزب هم که به معنای واقعی نداریم الحمدالله و فقط دو اسم مانده و مشتی شعار و یک عالم فحش به آن حزب دیگر.
چیزی که از بیرون دیده می شود دعوا بر سر قدرت است و وعده ی صدقه به ملت مستضعفی که دست گداییش دراز است و از عزت نفس له شده اش زیر پای همین آقایان در تمام این سال ها چیزی باقی نمانده و هوراها و برگه های  فلانی دوستت داریم ها در دست بی ربط ترین آدم های ممکن و مردمی که فقط در همین یک ماه می شوند ملت عزیز ایران و با چهره های رنگارنگ در تلویزیون دیده می شوند.
خلاصه قرار است چهارسال دیگر را با یکی از این نامزدها بگذرانیم که خوبیشان فقط این است که نامزد می مانند و عروسی ای سر نمی گیرد که مادام العمر جوانیمان را به پایشان بریزیم و با خوب و بدشان بسازیم.
به هر حال می توان از بین دیکته نوشته های پرغلط انتخاب کرد و پای غلط های بعدیشان ایستاد یا قمار کرد و کسی را انتخاب کرد که اصلا معلوم نیست دیکته نوشتن می داند غلط و درستش پیش کش.
مهم ترین چیز این است که مجبور به انتخابیم و این همان کمدی الهی است که انسان مختار است اما به این مختاربودنش مجبور.

۱۳۹۶ فروردین ۲۷, یکشنبه

من بی گناهم

دلم می خواست در اون دادگاه که حاضر می شدم وقتی قاضی با اون ردای سرخ بلندش فریاد می زد: " اتهام تو هدردادن زندگیته"
می تونستم توی چشم هاش نگاه کنم، مشتهام رو گره کنم و فریاد بزنم : "من بی گناهم".
اما خب فایده ای نداره. هم خودم، هم قاضی و هم هیئت منصفه، همگی می دونیم که من گناهکارم.
پس سرم رو پایین می اندازم و زیر لب زمزمه می کنم "گناهکارم".
و وقتی قاضی حکم رو می خونه: "جزای چنین جرمی مرگ است".
به توافق سری تکون می دم و باز زیر لب می گم:"گناهکارم".
و آروم آروم صحن دادگاه رو ترک می کنم و به سمت سلول کسل کننده ام برمیگردم تا روزهای مونده رو هم با حسرت روزهای رفته و در انتظار روز اجرای حکم هدر بدهم.

۱۳۹۶ فروردین ۱۲, شنبه

ترافیک سنگین در همت

حال و روز غالب این روزهایم شده عصبانیت.
نه هز زمین و زمان شاکیم، نه از دست کسی عصبانی.
از دست خودم به تنگ آمده ام. فقط و فقط از دست خودم.
من آدم عصبانی ای نیستم و این که این روزها عصبانی هستم، عصبانی ام می کند.
دوای عصبانیتم را می دانم و آرامش دو قدم آن ورتر است. اما توان رفتن را در خودم پیدا نمی کنم و این عصبانیم می کند.

همتم بدرقه راه کن ای طائر قدس، که از بی همتی ام عصبانیم.

لعنت نامه

امروز از آن روزهای لعنتی ای است که دلم می خواهد یک گوشه بنشینم و زار زار گریه کنم.
کسی را نبینم و صدایی نشنوم.
یک خلا محض می خواهم و سکوت و هیچ.
از آن روزهای لعنتی که به خودم لعنت می فرستم چرا اهل سیگار نیستم.
از آن روزهایی که می مانم چرا زمان خروج از این دنیا را بر عهده خودمان نگذاشته اند تا هر وقت دیگر کاری در این دنیا نداشتیم و بهانه ای برای ماندن، برویم و بی خود جای آن هایی که این دنیا را دوست دارند و هزار کار دارند برای انجام دادن و کابوسشان کم بودن وقت این دنیاست، تنگ نکنیم.
خلاصه این که روز لعنتی ای دارم و گریه هم آرامم نکرد.
بروم یک کوچه علی چپ پیدا کنم و خودم را بزنم بهش، ببینم تا فردای لعنتی دوام می آورم یا نه.