بالای سر رودخانه ای ایستادم خروشان و بزرگ که شیبش از چیزهایی که میخواهم به سمت چیزهایی است که باید بخواهم.
و همه، همه ی مردم دنیا، پدرم، مادرم، اقوام و دوستان و نزدیکان و حتی خدا از من می خواهند که با خواست خودم به درون این رودخانه بپرم. و از آن بدتر از اینکه دارد من را از دوستداشتنی هایم دور می کند خوشحال باشم.
همگی ایستاده اند پشت سرم برروی لبه صخره و مدام تکرار می کنند بپر بپر ولی هیچ کدام حاضر نیستند مسئولیت سرنوشتی که رودخانه مرا به آن خواهد رساند بپذیرند.
اگر رودخانه به باتلاق ختم شود همگی گرد باتلاق جمع می شوند و در حالی که فرورفتن در لجن و گل و لایم را تماشا می کنند با تاسف سر تکان خواهند داد که ببین چه بلایی برسر خودش آورد.
و اگر به دریا برسم همگی باد در غبغب خواهند انداخت که ببینید اگر ما نبودیم، هنوز بر لب صخره ایستاده بود، تنها و سرد.
اینجا و لب این صخره تنهاترین جای دنیاست و سردترین بی شک.
و من سردم است. سرد و خسته.
با تمام توانم ایستاده ام و سعی می کنم انتهای رود را ببینم.اما از این جا هیچ چیز معلوم نیست. رودخانه در اولین پیچ از نظر پنهان می شود و خروشان راه خودش را می رود.
من خسته ام و همگی بی صبر و رودخانه از همه بی صبرتر.
و من نمی دانم که بپرم یا از لب صخره تنها و منفور همه برگردم.
زمان هم دشمن من شده است. زنجیرش را مدام تنگ تر و تنگ تر می کند و آفتاب دارد غروب می کند.
شب سردتر است و ترسناک تر.
و من خسته ام.
آرزوهایم بالای رودخانه غمبرک زده اند و به آینده ی یتیمیشان فکر می کنند.
اگر من آرزوهایم را رها کنم، چه بر سرشان خواهد آمد؟ آرزوها بدون صاحبشان می میرند.
۱۳۹۵ دی ۱۶, پنجشنبه
بر ساحل رودخانه ایستاده ام و گریه می کنم.
۱۳۹۵ دی ۱۵, چهارشنبه
جبر دختربودن
امان از ما دخترها و دست و پای بسته و محدودیت و جبر و روزگار و دنیا و مردم و
امان از ما دخترها
بیچاره ما دخترها
۱۳۹۵ دی ۱۴, سهشنبه
۱۳۹۵ دی ۱۳, دوشنبه
ترسو
ترس ها
ترس ها
ترس ها
لعنت به شما ترس ها که از ما یک مشت ترسو ساخته اید.
نفرین ابدی بر شما
و بر ما ترسوها
بر فراز آسمان
چطور می شود هواپیمایی که دارد اوج میگیرد با هواپیمایی که در حال فرود است هم مسیر شود.
این دو نهایت بتوانند موقع عبور از کنار هم، برای هم سفری سلامت و امن آرزو کنند.
چکه ای طبیعت
اصلی ترین چیزی که درباره ی تهران دوست ندارم این است که برای دیدن یک سانت کوه باید مدام از بین کلی ساختمان بدقواره سرک بکشم. تازه اگر شانس بیاورم کمی از البرز از لابلای مه قهوه ای بدرنگی که همیشه خدا آسمان تهران را گرفته نصیبم بشود.
در تهران قحطی طبیعت است و تا دلت بخواهد کج و کوله هایی که صنعت و مدرنیته ناقص الخلقه پس انداخته اند.
اشتراک در:
پستها (Atom)
