یک چیزهایی را می خواهم اعتراف کنم،باید اعتراف کنم.
خیلی چیزهاعوض شده است.چیزهایی که قبلا جذاب بود، دیگر جالب نیست.و یک چیزهایی هم جذاب شده اند.البته چیزهای کمی هستند.این هم یکی از تفاوت هاست.این که چیزهای کمی جذاب می مانند.
این را باید قبول کنم.آدم به یک سن هایی که می رسد چیزهایی را می بیند،حس می کند،می فهمد که قبلترش هم می دید،می فهمید،حس میکرد اما اهمیت نمی داد.
قوچ درونم نمرده،پیر نشده،فقط حس و حالش عوض شده. دلش نمی خواهد کوه را بگیرد یه راست برود بالا. دلش می خواهد پایین کوه بنشیند،زل بزند به آبی آسان عجیب و غریب برای ما تهرانی و اکسیژن خالص را ته شش های دود گرفته اش تو بدهد و خزعبل بنویسد توی وبلاگش.
توی این سن، وقتی روی قله زندگی زندگی می کنی، قله های کوتاه سنگی کوه جذابیتش کمرنگ می شود.تا کی دوباره قله برایمان تکراری شود و دل خوش کنیم به همین قله های سنگی کوتوله.
۱۳۹۳ شهریور ۲۹, شنبه
ایستاده روی قله
۱۳۹۳ مرداد ۲۸, سهشنبه
هوای دل
امروز هوا بعد از دوماه گرمای وحشتناک که رسما میونه ی من و خدا رو به هم زد، پاییزی شده. خورشید رفته پشت ابرها و باد برگ درختا رو تکون می ده و توری پشت پنجره رو به سروصدا انداخته.
هوا باز از اون هواهایی شده که دل ادمو هوایی می کنه. همه چیز این هوا عالیه جز این که آدم دلش عشق می خواد و آخ اگه دور و برش سوت و کور باشه.
فعلا دارم سعی می کنم فقط روی خنکی هوا تمرکز کنم.
حواسم رو باید پرت کنم اون دور دورا.
۱۳۹۳ مرداد ۲۵, شنبه
من کاریکاتور ندارم
زی زی کاریکاتور ایزابل را کشیده است. من هم دلم می خواهد.می گویم کاریکاتور من را هم بکش. اول می گوید می کشد. بعد که نمی کشد اصرار می کنم.
می گوید چهره ی تو کاریکاتور ندارد.
حالم خیلی گرفته می شود. انگار توی صورتم زده اند.
خیلی غم انگیز است که آدم کاریکاتور نداشته باشد.
۱۳۹۳ مرداد ۲, پنجشنبه
باباها
از وقتی خودم سوسک ها رو می کشم دلم برای بابا اون موقع ها که جیغ میزدم سوسک بعد بابا با میومد و مثل قهرمانا سوسک رو می کشت تنگ شده.
باید گذاشت باباها تا ابد سوسکا رو بکشن. این حق مسلم اوناست که قهرمان بچه هاشون باشن.
۱۳۹۳ تیر ۲۹, یکشنبه
یونس عقده ای
عقده ی یونس همون حسیه که وقتی دوقدم مونده به اینکه زیادی موفق بشی، زیادی خوب بشی، زیادی شاد بشی و خلاصه زیادی یه چیزی بشی ، برمی داری می زنی زیر همه چیز و خلاص
هرکسی یه ذره از این عقده رو داره، من ولی دیگه شورشو درآوردم.
بالاخره هرکی یه جوره، منم اینجوریم دیگه.
البته عقده ای خودتیا!
۱۳۹۳ تیر ۲۸, شنبه
بسکتبال و والیبال
دارم بسکتبال تماشا می کنم. فینال کاپ آسیاست. بین ایران و چین تایپه. من از راهنمایی که مدرسه هم بسکتبال داشت هم والیبال. من بسکت رو دوست نداشتم. الان چون بازی بین المللی ایرانه دارم نگاه می کنم. گزارشگرش رو هم خدا نصیب گرگ بیابون نکنه.خیلی بی حاله.
فعلا ایران جلوست و امیدوارم ببره. دلم ولی به بازی والیبال ایران و آمریکا خوشه تو نیمه نهایی جهان.
امشب بازی دارن.امیدوارم ببرن بریم فینال.
ایشالا
وقتی برگشتی که برگشته باشی
ادم وقتی میخاد برگرده، برمیگرده.نه این که دم به دقیقه بیاد اینجا پست هوا کنه که " می خوام دوباره بنویسم " و از این حرفا .
واسه همین دیگه نمیگم برگشتم که باز بنویسم. فقط میام و می نویسم. همین
