۱۳۸۸ آبان ۱۶, شنبه

به نازكي يك تار مو


توي سريال " آژانس دوستي" ، خيلي وقت پيش . يه جاييش كه يادم نيست كجاش بود ، حسين پناهي با اون موهاي چرك و چربش و با اون پوتين هايي كه هميشه خدا بندش باز بود ، با اون دستبند چرم يا پارچه ايش كه يادم نيست درست ، برگشت يه جمله ي خوبي رو از قول فرانچسكوي قديس گفت .
الان همين جوري الكي ياد اون جمله افتادم!
يه چيزي بود تو اين مايه ها :
" آن كس كه اعتماد مي كند ، خيانت مي بيند و آن كس كه اعنماد نمي كند ، خود خيانت كار است"

آخر آخرين خواب


گوشيم براي بار نمي دونم چندم زنگمي زنه و من هم براي بار نمي دونم چندم خاموشش مي كنم و مي دونم باز نه دقيقه ي ديگه زنگ مي زنه! حالا اين كه اين نه دقيقه فاصله بين زنگ ها رو چرا روز اول گذاشتم خودم هم نمي دونم. ولي مطمئنا اگر نه نمي ذاشتم يحتمل مي ذاشتم هفت دقيقه. ولي پنج يا ده دقيقه اصلا فكرشم نكنيد. همين طور كه از غصه دوباره صبح شدن حالم گرفته شده زودتر سعي مي كنم بخوابم بلكم تو اين نه دقيقه يه ذره ديگه از خواب هشت الهفتي كه از ديشب تا حالا دارم مي بينم رو ببينم شايد تو اين نه دقيقه لعنتي فهميدم آخرش چي شد!تا به جاي حساس ماجرا مي رسم باز صداي گوشي بلند مي شه و باز خاموشش مي كنم و باز چشمامو مي بندم تا آخر ماجرا رو ....
يراي بار N ام كه زنگ رو خاموش مي كنم به نظرم مياد كه از تو راهرو صداهايي مياد و اين يعني بايد قيد آخر خوابم رو بزنم و بلند شم. جنب و جوش توي هال يعني ساعت بايد حدود هفت باشه. حوصله ندارم ساعت رو نگاه كنم يه وري مي كنم و از تخت ميام پايين. كشون كشون ميرم سمت ميزتوالت شايد برسم رو پيدا كنم. نيست!! چراغ رو روشن نمي كنم. موني بيچاره خوابه ، بيدار مي شه! هر چند اونقدر خوابم مياد كه مدام تو اين تاريكي مي خورم اين ور و اون ور كه آخرش نچ نچ موني بلند مي شه. آخرش برس رو توي كتابخونه پيدا مي كنم . همين طوري كه وايستادم جلو آينه و با چشاي نيمه باز موهامو برس مي كشم . نيم نگاهي از نيمرخ به دماغم مي كنم و كمي اول صبحي خوش به حالم ميشه! صداي اخبار بلند مي شه. خاك برسرم! ساعت هفته! بي خيال برس موهامو مي بندم و مي رم سراغ كمد. طبق معمول شلوار ليم چروكه! و كمربندم هم معلوم نيست كجاست؟! صد دفعه به اينا مي گم بابا ما يه جمعه رو برا خودمون داريم تا به زندگيمون برسيم باز برمي دارن مهموني مي گيرن هم ما رو از زندگي مي اندازن هم اون مهموناي بيچاره رو.
بالاخره تو نور كمي كه از راهرو مياد سر كمربند رو مي بينم كه از زير بقيه شلوارا زده بيرون. تا شلوار رو بپوشم و جورابارو از ته كيسه شون پيداكنم ، اخبار رسيده به اعلام وضع هوا و اين يعني خيلي ديره.
بين مانتوها الابختكي يكيشونو برمي دارم. يادم مياد كه ديروز مقنعه ها رو از چوب لباسي برداشتم و چپوندم رو ميله ي كمد و اين يعني اتولازم شدن اونا! بدو بدو مي رم سراغ اتو و خلاف تموم توصيه هاي اصلاح الگوي مصرف ، اتو رو براي يه مقنعه ي فسقلي روشن مي كنم. حالا نوبت مجري صبح بخير نمي دونم چي چي مي شه كه بياد و مثلا خودش با كلي انرژي مثبت بگه سلام هموطن!! و اين يعني كه جدي جدي ديگه دير شده. بالاخره هفت و پانزده دقيقه بنده حاضر و آماده با صورت نشسته از اتاق ميام بيرون. صبحانه حاضره و چاي به اندازه ي لازم براي من خنك شده و اين يعني كمي زير 100 درجه!
تا چند تا لقمه بچپونم تو دهنم و با چاي بدمش پايين ، مي شه هفت و بيست دقيقه!
كتوني هارو مي كنم تو پام و بدو بدو مي زنم بيرون. اين بند كيفم طبق معمول شونه ام رو اذيت مي كنه. سر كوچه كه مي رسم يادم مي افته گوشيمو رو تخت و زير بالشتم جا گذاشتم. نگاهي به سمت خونه مي كنم و بي خيال مي شم. عمرا اگر برگردم و بيارمش!
مي رم سمت فرعي سوم. از دم خونه ي سم رد مي شم. حوصله ندارم نيگا بندازم ببينم اول صبحي آشنايي مي بينم يا نه. با سرعت خونشونو رد مي كنم و ميرم تا برسم به كوچه ي تنگ و باريك بين فرعي سه و چهار. ردش كه مي كنم و مي پيچم تو چهارم ،آفتاب صاف مي افته تو چشام. آفتاب لعنتي اي مي گم و با دست دنبال عينكم مي گردم. خير سرمون پاييز شده ولي باز هم آفتاب نمي خواد دست از سرمون ور داره. سرعتم رو زياد مي كنم تا زودتر برم تو سايه ي اون ساختمون بلنده ي سر پيچ و دعايي به جون صاحبخونه بكنم! ته كوچه ي چهارم يه سرازيري تنده با شيب خدا مي دونه چند درجه. موقع پايين رفتن كل پاي آدم مچاله مي شه نوك كفشش و احساس مي كني الانه كه پنج تا انگشتتو ببيني كه دارن از سر كفشت دالي مي كنن. سرپاييني اول رو رد مي كنم و تازه مي رسم به سر پاييني بعدي كه هر چند شيبش كم تره ولي طولش بيشتره و از اون بدتر دريغ از يه ذره سايه. نگاهي به گنبد امامزاده اون دورا مي اندازم و با سرعت پايين مي رم. هر چي زودتر اين آفتاب تموم بشه بهتره. ته سرپاييني كه مي رسم سرعتم رو تند مي كنم تا زودتر برسم به ايستگاه. آفتاب هنوز مي خوره تو چشم. قدم هامو تند تر مي كنم كه يه دفعه.....
صداي قاچ خوردن هندونه وقتي خيلي رسيده است و چاقو رو كه فرو مي كني توش خودش به قاعده ي نصفه محيط هندونه قاچ مي خوره رو تا حالا شنيدي؟ يه همچين صدايي مي پيچه، مي پيچه تو سرم ، اون هم چه صدايي! ، و يه مار خيس و لزج و داغ مي پيچه دور گردنم. مور مورم مي شه. آفتاب هنوز تو چشممه و اذيتم مي كنه! نمي تونم چشامو باز كنم. از لاي پلكاي مچاله شده ام از شدت آفتاب ، زل مي زنم به آسمونو به خودم مي گم چرا من دارم دنيارو از اين زاويه مي بينم؟ دست مي برم سمت بالشم تا گوشيمو بردارم ببينم ساعت چنده . زبري بالشت دستم رو خراش مي ده. اين جا چه خبره؟!
سايه اي مي افته روم و يه شبح ضدنور مي بينم از يه نفر كه نمي دونم كيه؟ فقط زل مي زنم بهشو و خوشحالم كه جلوي آفتاب لعنتي رو گرفته.
روش رو مي كنه به راست و چيزي به اون سمت مي گه. با خودم مي گم قوس دماغش از نيم رخ چه قدر ضايعست!ياد دماغ خودم مي افتم. دماغي كه نيگاكردن بهش از نيم رخ ، تنها دلخوشي هر روز صبحمه!! در حاي كه دارم به دماغم از نيمرخ فكر مي كنم و زير شونه هام داره كم كم خيس و گرم مي شه چشامو مي بندم تا آفتاب ديگه اذيتشون نكنه . زودتر به خواب مي رم قبل از اين كه نه دقيقه بگذره و گوشيم باز هم زنگ بزنه!
يادم مي افته گوشيمو زير بالشتم جا گذاشتم. لبخند مي زنم و با خيال راحت و سر فرصت بدون واهمه از هيچ نه دقيقه ي لعنتي با خيال تنها دلخوشيم از نيم رخ ، براي هميشه مي خوابم.
گرما ديگه تمام پشتم رو گرفته .
و من بالاخره مي بينم خوابم آخرش چي مي شه....


پ.ن. :
يه بنده خدايي بينيشو عمل كرده ، هر مجلسي كه پيش مياد برمي گرده مي گه چه قدر خوبه بينيمو عمل كردم . حالا با خيال راحت مي تونم از نيمرخ عكس بندازم و مجبور نيستم مدام مواظب دوربين باشم كه كجاست تا نكنه يه وقت روم بهش باشه نه نيمرخم!

۱۳۸۸ آبان ۱۳, چهارشنبه

گاهي اوقات....


گاهي اوقات بايد به خودت فرصت بدهي
بايد به خودت اجازه بدهي كه افسرده باشد.
كه خسته باشد .
كه نخواهد به هيچ ضرب و زوري لبخند بزند.
گاهي اوقات بايد بايستي
هر چه توي دست هايت هست زمين بگذاري
كمر خم كني و بند كفشهايت را شل كني .
بگذاري پاهايت توي كفشهاي تنگت كمي براي خودشان لق لق بخورند
گاهي اوقات بايد چشم ها را ببندي .
بگذاري نبينند.
بگذاري پلك ها بي هيچ فشاري روي هم بيفتند .
آرام بگيرند. اجازه دهي قطره ها آرام و نرم روي مژه ها بنشينند.
گاهي اوقات بايد اجازه دهي كه فقط باشي . درست همان موقع كه با تمام وجودت مي خواهي نباشي.
گاهي اوقات بايد راهت را كج كني فقط و فقط براي شنيدن خش خرد شدن آن برگ نارنجي تك كه آن ورتر براي خودش لم داده روي كف خيابان
گاهي اوقات بايد
بروي
بدون لحظه اي مكث كه
"نكند يك وقت"
گاهي بايد انگشت ته حلق كرد و تمام "كاش ها" ، "اگرها "،" نكند يك وقت ها" را بالا آورد
و پاي طعم گس ترش لعنتي ته حلقش هم ايستاد
بله گاهي اوقات
خيلي كارها نبايد كرد و بايد كرد
فقط بايد اين گاهي اوقات ها
فهميد
كه وقت يكي از آن گاهي وقت ها رسيده
چه همه گاهي وقت ها كه همين طور مي آيند و در حسرت ديده شدن و شدن مي روند
گاهي اوقات بايد گاهي اوقاتي شد.....




پ.ن. :
دلم گرفته ، بدجور
معلوم نيست؟!

نگاه توي آينه


به آينه كه نگاه مي كنم ، از چهره اي كه مي بينم تعجب مي كنم!!!
اين چشم ها ، اين نگاه ، لبخند ، اين صورت هيچ ربطي به من ندارند. لااقل به مني كه مي شناسم.
از خدا تعجب مي كنم. اگر كمي بهتر مي شناختم هيچ وقت اين چهره را به من نمي داد!!
من و اين چهره ي توي آينه هيچ ربطي به هم نداريم.
هيچ ربطي....

بعضي زخم ها مثل خوره ....!


يادم نمي آد درست از كي طرفدارش شدم! مطمئنا بعد از تايتانيك نبود. اين رو مطمئنم! حتي يادمه اون موقع ازش متنفر شدم بس كه خز شده بود و هر نوجوون 15-16 ساله رو مي ديدي يه پوستر روزنامه اي از اون رو چسبونده بود به در اتاقش!
ولي مدت هاست كه جدا طرفدارش شدم.مخصوصا توي صحنه هايي كه داره حس زجركشيده ها رو در مياره. اصلا اون چهره اش جون ميده براي زجر كشيدن!! وقتي ناراحته يا يه چيزي داره از درون مي خوردش قيافه اش با اون خط اخم عميقش ، آدم رو وادار به احترام مي كنه. اگر مثلا فيلم "Blood Diamond" يا "Gangs of Newyork " رو ديده باشيد مي فهميد چي مي گم. يا چرا راه دور بريم همين فيلم "Departed" . با اين كه از خود فيلم خوشم نمياد بس كه ورژن ژاپنيش بهتر بود ، اما يكي از بهترين زجر كشيدن هايي بود كه در آورده بود.
حالا چرا دارم اينا رو اين جا مي گم؟! براي اينه كه ديشب يه فيلم ديدم ازش مال" لئوناردو وقتي كوچك "بود! و واقعا بايد اعتراف كنم كه تمام فيلم رو كه انصافا خيلي خوب بود به عشق بازي فوق العاده ي اون ديدم. نمي دونم چرا ولي تا حالا به اين كه قبل از تايتانيك هم فيلم بازي مي كرده فكر هم نكرده بودم! نمي دونم چرا. ولي ديدن چنين بازي اي ازش اون هم توي سن 18-19 سالگي خيلي چسبيد.
و بعد از مدت ها فيلمي ديدم كه از همه چيزش مي شد لذت برد. از بازي ها ، روابط انسان ها ، داستان ، پايان فيلم و خلاصه از همه چيزش به علاوه ي يك بازي محشر از " لئوناردو دي كاپريو " اضافه :)
اگر شد حتما اين فيلم " What's Eating Gilbert Grape" رو ببينيد .

پ.ن.:
نمي دونم چرا هيچ كجاي قصه داستان اتفاقي كه براي پدر گيلبرت افتاده بود رو روشن نكرد. فقط به همون اشاره ي كوتاه آرني در بالاي درخت افاقه كرد. مي شد كلي روي اين داستان و امتناع گيلبرت از رفتن به زيرزمين و ترك ناگهاني و بي خبر خونه توسط پدرش كار كرد. هر چند خودش يه ساعت ديگه وقت مي خواست.

۱۳۸۸ آبان ۱۱, دوشنبه

ما همه خوبيم...


اين روزها كه تقريبا همه ي دوستان از شركت رفتن ، بنده با دختري آشنا شدم و در واقع همراه شديم كه هر چند واقعا دختر نازنينيه و با اين كه 4 سالي از من كوچكتره ولي واقعا پخته است اما يه مشكل اساسي داره!!
و اون هم اينه كه از آن جا كه از اقوام مديرعامل گرام تشريف داره ، در نتيجه از خيلي چيزهاي پشت پرده ي شركت خبر داره و در نتيجه من هم ناخواسته در جريان خيلي از اخبار قرار مي گيرم!!
و از اونجا كه بنده كاملا پاي بند شعار : " همه خوبن حتي اگر عكسش ثابت بشه " هستم ، شنيدن اين همه پشت پرده ي زشت و آزاردهنده از همكاران گرام واقعا داره برام آزار دهنده مي شه. عادت كردم همشون رو به عنوان آدم خوب ببينم . و حالا اين همه حقيقت زشت راجع به فلاني و بيساري از حد ظرفيت من بيشتره. ترجيح مي دم همون جا زير برف بمونم و فكر كنم كه همه دورو بري هام آدم هاي خوبيند و دنيا جاي قشنگيه!!!


پ.ن. :
اين شعار براي افرادي صدق مي كنه كه بود و نبودشون چندان برام توفيري نمي كنه! والا براي دوستي ، همراهي و ... خيلي هم برام مهمه كه طرف واقعا چيكاره است و از كجا اومده؟! ما ديگه اين قدرها هم پپه نيستيم !


پ.ن.2:
اين هم به ياد اون روزهايي كه براي اولين بار و آخرين بار طرفدار " ماني رهنما" شدم . هر چند به نظرم اين آهنگ " Remix" شده! به عادت اين روزها كه هر از چندگاهي برمي گردن عقب و ميزان دوبس! آهنگهاشون رو زياد مي كنن!!

پل ، من ، پياده


مي رسم پاي پله هاي پل. كيفم امروز خيلي سنگينه! هر چي فكر مي كنم ببينم چي گذاشتم توش اضافه بر سازمان كه اين طوري داره پدر شونه ي چپم رو در مياره چيزي به ذهنم نمي رسه. هر چي هم بندش رو جابجا مي كنم جواب نمي ده. پاي پله ها وامي ايستم و با اين كه شونه راست راه دستم نيست اما از ناچاري و يه جورايي هم از ترس يه وري شدن ستون فقراتم! كيف رو مي اندازم رو اون يكي شونه ام.
ميام برم رو پله ها كه يه آقاي هول كه معلوم نيست اون ور اتوبان چه خبره با سرعت خودش رو پرت مي كنه جلوي من كه مثلا دو تا پله بالاتر وايسته و كل كلش دو ثانيه زودتر از من برسه اونور! حالا تو هم اگر اين دو ثانيه خيلي دردتو دوا مي كنه بفرما برو! از قصد يه ذره پا به پا مي شم تا طرف 4تا پله ازم بيفته جلو و دلش بيشتر خوش بشه! حالا چهارتا پله زودتر از من مي رسه اونور! بره حالشو ببره!
پا مي ذارم روي پله هاي برقي پل كه مدام از زير هم سر مي خورن و به زور خودشونو مي كشن بالا. عاشق زل زدن به اول پله هام و دنبال كردن اين كه چطور پله هه اولش يه صفحه ي صافه وبعد يواش يواش بلند مي شه تا بشه پله. پله ها چنان غژغژي راه انداختن كه آدم احساس خيكي بودن بهش دست ميده!! احساس مي كني ان قدر چاقي كه وزن توئه اين پله ها رو اين طور به هن هن و غژغز انداخته. مثل اون پل معموليه كه هر وقت از روش رد مي شي رسما ميره روويبره و مطمئن مي شي اگر همين امروز رژيم نگيري ، فردا كه مي خواي از روش رد بشي حتما از وسط مي شكنه و تو مي موني و دوتا لنگ رو هوا وسط در وسط خيابون! تازه اگر از سقوط و بعدشم ماشيناي عبوري جون سالم به در ببري.
ته پله ها كه مي رسم يه ذره مكث مي كنم تا مطمئن شم حالا كه من ديگه رو پله ها نيستم هنوز هم غژغژ مي كنن. از شنيدن غژغژشون نفسي به راحتي مي كشم و درجا بي خيال رژيم مي شم. حتي فكرشم آدمو گرسنه مي كنه.
روي خود پل پشت دوتا زوج خوشبخت عشقولانه گير كردم. نه اين كه عجله داشته باشم يا ديرم شده باشه! اما اعصاب فس فس راه رفتن پشت يه جفت كفتر عاشق رو ندارم. مخصوصا روي راهروي باريك پل كه هيچ جايي هم نيست نيگا كني الا اين كه زل بزني به اون دوتا! آخرش حوصله ام سر مي ره. سرعتم رو زياد مي كنم. نگاهي به عقب مي اندازم. ميام تو لاين سمت چپي و با يه ببخشيد پسره رو مجبور مي كنم بكشه كنار و سبقت مي گيرم. آخي راحت شدم. حالا خودمم و راهروي پل .
مي رسم ته پل. و اينجا تازه اول دوراهيه. اين پل مورد بحث ما اين سرش دو حالت داره. هم مي توني از پله هاي معمولي بري پايين عوضش يه ده متري از پياده رو رو فاكتور بگيري و هم مي توني از پله هاي برقي بياي پايين اما چون دهنه ي پله ها خلاف مسيرته بايد يه ده متري بيشتر قدم رنجه بفرمايي. اين دو راهي هر روز منه و بايد هرروز خسته و كوفته از كار ، وايستم اين جا بالاي پل و تصميم به اين مهمي رو هر روز و هرروز بگيرم! هرروز!! البته اعتراف مي كنم كه بيشتر مواقع با يادآوري ضرر پله براي زانو و اين كه بالاخره ده متر پياده روي رو زمين صاف مطمئنا بهتر از 20-30 تا پله است بي خيال پله نوردي مي شم و مي رم سمت پله برقي. كلي هم با خودم ديالوگ دارم كه : تنبل هم خودتونيد! تنبل منم كه اون 10 متر رو پياده ميام يا شما كه چون زورتون مياد اون ده متر رو پياده گز كنيد زودي مي پريد و از پله ها ميايد پايين؟ البته همه اينا به شرطيه كه پله ي موردنظر خاموش نباشه. چون از اونجا كه اكثريت ملت مثل من فكر نمي كنن و پله رو به ده متر پياده روي ترجيح مي دن ، مسئول محترم پل در راستاي پاسداشت سال اصلاح الگوي مصرف ، روشن نگاه داشتن پله هاي مذكور رو به صرفه نمي دونه و اكثر مواقع ما از گرفتن چنين تصميم خطيري در انتخاب يكي از دو راه معافيم. شما كه توقع نداريد بنده هم پله نوردي كنم و هم ده متر بيشتر راه بروم؟
روي پله ها كه مي ايستم تا خودشون زحمت پايين بردن منو بكشن چشم مي دوزم به دستم كه گذاشتم روي دسته ي كنار پله ها . دستم رنگ كبود جالبي پيدا كرده. ديواره هاي پله ها طلقي آبي رنگه و بازتاب رنگش روي دستم باعث شده تا دستم بشه رنگ جنازه اي كه تازه از رودخونه ي يخ زده ي " سن" كشيده باشنش بيرون!!
ته پله ها كه مي رسم تازه عزا مي گيرم كه حالا كي تو اين آفتاب دم غروب كه از بس خورشيد اومده پايين با آدم چهره به چهره شده و نورش مثل چي مي ره تا ته مردمك آدم!! ده متر صاف برم سمت غرب!!! ده متر ! شوخي نيستا. خلاصه تا جايي كه راه ميده خودم رو مي چپونم تو سايه ي زپرتي پل و مي رم سمت غرب!
مرد لواشك فروش رو مي بينم كه طبق معمول بساطش رو پهن كرده پاي پله هاي نه برقي پل. اين لواشك فروش هم شده غافلگيري هر روزه ي من. اين آقاي محترم هر روز جاش رو عوض مي كنه و من عادت كردم هرروز دنبالش بگردم كه يعني امروز كجا مي تونه باشه!نه مثل اون پيرمرد دعا فروش كه صد ساله همون جاي هميشگيش مي ايسته و هيچ تنوعي تو وجودش نيست و حتي لباس هاش هم در تمام سال از گرماي تابستون تا سرماي زمستون يه پالتوي خاكستريه! نگاهي به لواشك فروش كه حالا ديگه يه جورايي شديم آشناي خاموش! مي اندازم و باز هم به سوي خورشيد در حال غروب پيش مي رم!( آهنگ آخر لوك خوش شانس مي طلبد الان!)
...
...
...
...
اگر داريد اين مطلب رو مي خونيد كه ببينيد آخرش چي شد، شرمنده . به نظرم نبايد مي خوندينش. چون قرار نيست آخرش چيزي بشه. آخرش بنده به خونه ام مي رسم. اين رو نوشتم فقط براي تمرين فضاسازي. حالا اين كه چه قدر موفق بودم خدا مي دونه و البته شما :)
...
...
...
...
همين!!!